اگر مسعود زنده می‌بود…

داکتر مهدی/

دریافت پیامِ نوشتنِ مقاله‌یی به مناسبت یازدهمین سالگشت شهادت سپه‌سالارِ جهاد و مقاومت، زنده‌یاد احمدشاه مسعود، ساعت‌ها مرا به‌خود مشغول داشت. گاه به یاد خاطرات دورودراز و تلخ‌وشیرین می‌افتادم، گاه چهره و سیمای مسعود را از نظر می‌گذراندم و زمانی هم به اندیشه‌های او فرو می‌رفتم. سال‌ها و ماه‌ها و روزهای اخیرِ عمر او را نیز مرور می‌کردم؛ یاران و اطرافیانِ او را تک‌تک بازبینی می‌نمودم تا مگر در این میان، به مطلب تازه‌یی دست یابم و آن را به رشته تحریر درآورم. اما چیزی نیافتم، تا این‌که دوستی از راه رسید و تقاضای باختن شطرنج نمود. بساط را گستردیم و حسب معمول، مسایل روز و رویدادهای داغ آن را مورد بحث قرار دادیم. به اجبار، سخن به حریم یاران و اطرافیان مسعود نیز کشانده شد؛ از بعضی به خوبی و از برخی  به مذمت یاد کردیم.
آن دوست، ضمنِ شمردنِ بعضی از خاطرات شیرینش با شهید مسعود، گفت که چندین‌بار است او را به خواب می‌بینم؛ اما همواره خاطرش را نسبت به خود مکدر و گرفته می‌یابم. فکر می‌کنم که او مصروف انجام کار دشواری‌ست و من به دلیل عدم همراهی با او، احساس شرمنده‌گی می‌کنم.
دیدم که آن دوست به چشمانِ من چشم دوخته و انتظار دارد که خوابِ او را تعبیر کنم. ولی من در دل از این‌که سوژه‌یی برای نوشتن یافتم، خشنود بودم.
دوستم یکی از مامورین عالی‌رتبه حکومت است. از او پرسیدم که «اگر مسعود زنده می‌بود، فکر می‌کنید چه حالتی می‌داشت و در کجای این دولت قرار می‌گرفت؛ اصولاً آیا با سیاست‌های این دولت موافقت می‌کرد؟» دوستم پیش از آن‌که حرف نهایی را به او گفته باشم، تعبیر خوابش را دریافت و گفت آری؛ دلیل ملالت خاطرِ او از من و امثال من، کنار آمدن‌مان با وضع موجود و فراموش کردنِ آرمان‌ها و آرزوهای والایِ اوست. ما با دشمنان فکریِ او ایتلاف کرده‌ایم و سیادت آنان را بر خویش و بر کشور، پذیرا شده‌ایم.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.