آیین مصاحبه

/

بخش بیســت‌وسوم/

mandegarآیا درسـت است که دشمنِ دیروزتان یعنی روس‎ها با شما دوست و همدست شده است؟
این حرف‎هایی است که شما از دور شنیده‌اید و این جز تبلیغات، چیز دیگری نیست. من هرگز مزدورِ کسی نیستم و نه به نفعِ کسی می‌جنگم. من بر اساسِ فیصله و قرارِ ملت تصمیم می‌گیرم. من اگر نماینده‎گی از دیگران می‌کردم، اول از پاکستان اطاعت می‌کردم. ولی تصمیم به دستِ خودم بوده و بارها به طالبان گفتم که بیایید با هم بنشینیم و دربارۀ پایان جنگ و صلح مطابق فرمودۀ خدا و رسولش عمل نماییم، ولیکن نمی‎شود.

ثابت شده که در گرفتن تصمیم و قرار، استقلال تام داریدـ برخلاف دیگر زعمای جهادی، اما شنیده می‎شود که اکنون از طرف روس‎ها پشتیبانی می‎شوید. آیا این با استقلالیتِ شما مغایرت ندارد؟
آن‎ها برای مصلحتِ خودشان پشتیبانی می‎کنند. پاکستان از حکمتیار پشتیبانی می‎کرد که سبب مشکلات وطن و ملتِ ما شد و زمانی‌که ملتفت شد حکمتیار قدرتِ به‌جا آوردن پلان‎های‌شان را ندارد، او را رها کرده به طالبان رو آوردند و به پشتیبانی پرداختند. فرق بینِ ما این است که ما به نظریه و مفکوره‎هایِ خود تصمیم می‎گیریم‌، مگر ایشان از پیشِ خود هیچ کاری کرده نمی‏توانند تا از پاکستان هدایت نگیرند. ما به طالبان گفتیم که بیایید با هم بنشینیم و مطابق امر خدا و رسول تصمیم بگیریم، لاکن ایشان نتوانستند چنین کاری بکنند. پس ثابت است که آن‎ها از خود کدام اختیار و رأی ندارند.

چگونه از پاکستان خاطرۀ خوش ندارید درحالی‌که پاکستان در ایام جهاد به شما کمک کرد، در صورتی که روس می‏توانست از راه پاکستان به هدف خود برسد؟
پاکستان اگر به روس اجازه می‎داد، خود لقمۀ اولِ روس می‌بود.

آیا این نظرتان را در ایام جهاد به پاکستان گفتید؟
بلی در سفر کوتاهی که چند سال قبل به پاکستان داشتم، در آن‌روز مستقیماً به اسلم بیگ، رییس ارکان وقت پاکستان صراحتاً گفتم و خواهش نمودم بیایید با هم دوست و برادر باشیم، زیرا صداقت و صمیمیتِ ما و شما به سود هر دو جانب است. اگر به این آرزو باشید که افغانستان تحت فرمان‌روایی شما قرار بگیرد، این آرزو سبب مشکلاتِ بسیار می‎شود. بهتر است با دوستی بی‌آلایش، ملت افغانستان را قلباً از خود بسازید. این نظری بود که از ابتدا تا کنون ارایه نموده‌ام. خیرِ پاکستان در صداقتش با ماست و همچنان از ما.

گمان می‎کنید که کشوری جرأت آن را داشته باشد که پای روی نقش پای اشتباهِ شوروی‌ها بگذارد؟
برایم تسلط مستقیم و تسلط غیرمستقیم یک معنا دارد. تلاش جاری پاکستان به‎خاطر پخش تسلط غیرمستقیم بر افغانستان است.

بزرگ‌ترین بیم شما چیست؟
سلطۀ خارجی بر وطنم (علمی۵، ۹۴–۱۱۸).

مصاحبه‎هایِ لحظه‎یی
بعضاً اتفاق می‎افتد که مصاحبه‎کننده برای مصاحبه با یک هنرمند، نقاش، ادیب، شاعر و یا هم گزارش از مسابقۀ ورزشی، به یک تالار می‎رود و در آن تالار یا نمایشگاه صحنه‎های جالب دیده می‎شود که مخاطبان دوست دارند دربارۀ آن معلومات داشته باشند و یا برای یک مخاطب دانستن آن جالب است.
اگر مصاحبه‎کننده برای یک رسانۀ چاپی و یا رادیو کار نماید، چطور می‏تواند آن صحنه‎ها را برای مخاطبان مجسم نماید؟ در این صورت، خبرنگار یا مصاحبه‎کننده در کنار مصاحبه و یا در مقدمه، تصویری از ماحول و یا فضای اتاق،‌ دفتر کار و یا نمایشگاه یا ورزشگاه را بیان می‎کند.
مصاحبه‎کننده علاوه بر ثبت پرسش‎ها و پاسخ‎ها، به تشریح ماحول و توصیفِ چشم‌دیدش نیز می‎پردازد. این تشریح می‏تواند توصیف و تمجید باشد و یا هم جنبۀ انتقادی و تقبیحی را در خود جا دهد. البته این توصیف‌ها و یا هم انتقادات در رسانه‎های صوتی، تصویری و یا نوشتاری متفاوت می‎باشند.
در این نوع مصاحبه‎ها مصاحبه‎کننده محدود به پرسش نمی‌ماند، بلکه با بیان حالات و چشم‌دیدش مهارتی خاص به خرچ می‎دهد و جمله‌پردازی‌ می‎نماید. بنابراین مصاحبه‎کننده باید با مهارت این جمله‎پردازی‎های طولانی و تشریح ماحول را انجام دهد و هم‎چنان مصاحبه‎شونده تنها پاسخ‌گو نیست، بلکه او هم در بعضی حالات سعی می‎کند تا حالات را در ذهن مخاطبانِ خود مجسم سازد.
معمولاً این‌گونه مصاحبه‎ها جنبۀ خبریِ کمتر دارند و اگر برای تلویزیون باشد، عکس‌برداری از ماحول در اثنای مصاحبه می‏تواند یک تجسمِ واقعی از آن ارایه دهد و اگر برای رادیو و رسانه‎های چاپی باشد، در مقدمه باید نمایِ اطراف به تصویر کشیده شود و این مصاحبه‎کنندۀ ماهر است که چنین فضا را به تصویر کشیده می‏تواند و کلمات مناسب و جملات دل‌نشین برای نوشته‌اش سراغ می‎نماید.
مقدمه‌یی را که در زیر می‎خوانید، یکی از مثال‎های این نوع مصاحبه به شمار می‎رود:
«… من از تلاشم به‌خاطر دیدن داکتر نجیب‌الله، به جنرال عبدالمؤمن قوماندان فرقۀ هفتاد شهرک حیرتان حکایت کردم و گفتم می‎خواهم اولین خبرنگارِ افغانستان باشم که ببرک کارمل رییس‌جمهورِ پیشین را بعد از تأسیس حکومت اسلامی در کشور می‌بینم. او اصرار فراوان می‎کرد و من کله‌شخی نموده و به‌اصطلاح دوپایم را در یک موزه ساختم. بعد از نیم‌ساعت عذر و زاری تشویق و ترغیب، مومن حاضر شد که مرا با یکی از جنرالانش روانۀ اقامتگاه کارمل نماید.
به موتر جیپ سوار شده در کنار دریای پُرآبِ آمو داخل محوطه‎یی شدیم که خالی و آرام به نظر می‎رسید. نظر به گفتۀ جنرال، این نقطۀ سرحدی مربوط خاک افغانستان است اما نظر به قوانین بین‌المللی، هیچ‌یک از کشورهای افغانستان و ازبکستان حقِ استفاده از این زمین را ندارند.
قطعه‌زمین توسط درختانِ بلند پوشیده شده بود و هوای گرم و طاقت‌فرسا داشت، هر لحظه که باد برمی‌خاست تودۀ خاک را به هوا بلند می‌کرد و به جز چند درخت، زمینِ آن‎جا خشک و ریگی بود و در گوشه‎یی از خاک‌زار چند اتاقِ چوبی طوری ساخته شده بود که به دهکده‌یی کوچک شبیه بود. جنرال ادعا می‌کرد که این دهکدۀ کوچک مربوط مأمورین گمرک افغانستان و ازبکستان است. در این دهکدۀ کوچک دو کانتینر طوری گذاشته شده بودند که سرِ یکی در وسط دیگری پیوند داشت. هر دو کانتینر توسط قطعاتِ چوب صرف به‌خاطر جلوگیری از داغ شدن و سرد شدنِ آن‎ها پوشانیده و بام هر دو کانتینر، گِل‌کاری شده بود و چنان معلوم می‎شد که روی گِل سبزه دمیده است و چند شاخ درخت در بالای بامِ هر دو کانتینر دیده می‎شد. به خاطر دیدن ببرک کارمل رییس‌جمهور پیشینِ افغانستان و یتیم جنگ سرد، میدان وسیع و سوزان را طی کرده، موتر جیپ ما در کنار یکی از کانتینرها به‌آهسته‎گی ایستاد. من و جنرال از موتر پایین شدیم و هوای داغ و طاقت‎فرسایِ خشک را تنفس کردیم.
در طول راه ده‎ها سوال را در ذهنِ خود ردیف‎بندی می‎کردم و می‎خواستم به مجرد نشستن روبه‎روی یتیم جنگ سرد و قرار گرفتن وی در پشت میز کارش، او را زیر بمبارانِ سوالات قرار دهم. جنرال مرا به داخل کانتینر طولانی که حیثیتِ دهلیز را داشت و درِ آن باز بود، راهنمایی کرد. کانتینر داغ بود ولی روی آن توسط فرش کم‌رنگِ فولادی‌گونه پوشانیده شده بود و در کنار آن بادپکۀ دیواری نصب گردیده و توسط یک چراغ روشن شده بود و چون ما از روشناییِ زیاد داخل شده بودیم، چشمانِ ما همه جا را تاریک می‌دید…

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.