ابن خلدون و علم عمران

نصرالله خليلي تيرتاشي / چهار شنبه 9 سرطان 1395/

بخش چهارم/

mandegar-3ابن خلدون در دیباچۀ مقدّمه، وارد بحث علم تاریخ می‏شود و بیان می‏دارد: تاریخ از جمله فنون متداول در میان ملت‏هاست که هم مردم عادی و هم پادشاهان به معرفتِ آن اشتیاق دارند و در درک و فهم آن، همۀ مردم یکسان‌اند. وی ادامه می‏دهد که تاریخ دارای دو بعد است: ظاهری و باطنی. در بعد ظاهری، تاریخ مورد شناسایی مورّخان پیشین قرار گرفته، موضوع علم تاریخ را تشکیل می‏دهد. در نظر وی، تاریخ در بعد ظاهری عبارت است از: بیان اخبار دربارۀ گذشته‌گان و این‌که چه‌گونه اوضاع و احوالِ آن‏ها منقلب می‏شود و دولت‏هایی می‏آیند و به جهان‏گشایی و عمران می‏پردازند و چه‌گونه پس از مدتی منقرض می‏شوند و جای خود را به دیگران می‏دهند. ولی او خود بُعد دیگری از وقایع و حوادث تاریخی را کشف کرد که مورد توجه و درک مورّخان قرار نگرفت و آن را مسالۀ علم جدید خود، یعنی «علم عمران» قرار داد. در نظر وی، تاریخ در بُعد باطنی عبارت است از: تفکر، تحقیق و علت‏یابی دقیق دربارۀ حوادث و مبادی آن‏ها و هم‌چنین علمی دقیق به چه‌گونه‌گی وقایع و علل تحقق آن‏ها. به سبب بعد دوم، ابن خلدون تاریخ را از علوم حکمت می‏داند و معتقد است: تاریخ از حکمت سرچشمه می‏گیرد و شایسته می‏داند که از علومِ آن شمرده شود.
گرچه علم «عمران» رابطۀ نزدیک و تنگاتنگی با علم تاریخ دارد، ولی به دلیل جدا بودن موضوع و هدف، آن را مستقل از تاریخ می‏داند. به اعتقاد وی، هدفِ «تاریخ» خبر دادن از حالات و کیفیاتی است که در اجتماع روی می‏دهند، ولی هدف علم «عمران»، کشف علل و عوامل مؤثر در رویدادهای اجتماعی و بیان شرایط و زمینه‏های تحقق آن‏هاست، نه صرف توصیف و ذکر وقایع اجتماعی. در واقع، ابن خلدون با نقد تاریخ و ارایۀ تلقّی جدید از آن، اولین گام را در طراحی علم جدیدش برداشته است.
ابن خلدون عقیده داشت: عمران (اجتماع) و تمدن، در تحوّلات خود، طبیعت‏هایی (علل و قوانین) دارند که می‏توان با کشف آن‏ها اخبار و آثار را به آن‏ها ارجاع داد و بر آن‏ها حمل کرد. ولی شیوۀ کار مورّخان به گونه‏یی بود که این طبیعت‏ها را مورد تحقیق و توجه قرار نمی‏دادند؛ چنان‏که می‏نویسد:(۱۷) در بین مورّخان تحقیق و تفحّص از علل حوادث نادر است. وی با نقد این شیوه‏ها، به کشف و تدوینِ علم عمران نایل آمد.
ابن خلدون پس از ردّ شیوۀ مورّخان پیشین، به تألیف کتابی مستقل اقدام کرد. وی در این‏باره می‏نویسد: کتابی دربارۀ تاریخ نگاشتم که در آن، حجاب را از روی سرگذشت نسل‏ها برداشتم و عبرت‏ها و اخبارِ آن را فصل‏بندی کردم و در آن علل و اسباب شروع دولت‏ها و عمران (جوامع) را روشن ساختم… و ابعاد تاریخ را کاملاً منقّح کردم و آن را در خور فهم دانشمندان و خواص گردانیدم و در ترتیب و فصل‏بندی آن، روشی نو در پیش گرفتم و در بین روش‏ها، آن را روشی بدیع و طریقه‏یی شگفت‏آور قرار دادم و در آن حالات عمران و تمدن و هر آن‌چه را از عوامل ذاتی در اجتماع بشری روی می‏دهد تشریح کردم؛ عوارضی که تو را از علل و اسباب موجودات بهره‏مند می‏سازد… و در آن چیزی را از قلم نیانداختم… و همۀ آن‏ها را به طور کامل و جامع بیان داشتم و براهین و علل آن‏ها را آشکار ساختم. از این‏رو، این کتاب تألیفی یکتا و بی‏مانند است… و من با همۀ این‏ها به قصور خود یقین دارم… پس از آن‌که تألیف این کتاب را به کمال رساندم و آن را مایۀ روشنی اهل بصیرت قرار دادم و چراغ آن را برافروختم و در بین سایر علوم، روش و طریقۀ آن را آشکار ساختم و قلمرو آن را در بین معارف وسعت بخشیدم و گرداگرد آن را دیوار کشیدم، به کتاب‏خانۀ «ابوفارس»… هدیه نمودم.(۱۸)
وی هدف خود را از تألیف کتاب مقدّمه، ارایۀ یک رشتۀ علمی مستقل می‏داند. به نظر وی، این علم نوبنیاد او تمامی ویژه‌گی‏های یک رشتۀ علمی مستقل را داراست: «… هدف کتاب، اول از تألیفات ما همین است. گویی این شیوه، خود علمی مستقل است؛ زیرا، هم دارای موضوع است که عمران بشری و اجتماع انسانی است و هم دارای مسایل که عبارت از بیان رویدادها و حالاتی است که یکی پس از دیگری در عمران روی می‏دهد. داشتن موضوع و مسایل از ویژه‌گی‏های هر رشتۀ علمی است، چه وضعی باشد، چه عقلی.»(۱۹)
ابن خلدون ابتکار خود را در نوآوری علم جدید، شگفت‏انگیز و پرفایده می‏داند و اطلاع از آن را نتیجۀ تحقیق و ژرف‏بینی‏اش نسبت به حوادث عمران می‏انگارد و تصریح می‏کند: «آن را از جایی اقتباس نکرده، بلکه خود آن را استنباط و بنا نموده است. و حتا سوگند یاد می‏کند که من مطلّع نشده‏ام کسی دربارۀ ابعاد این علم جدید سخن گفته باشد؛ نمی‏دانم آیا به‌خاطر غفلت آن‏ها از این علم بوده ـ البته چنین ظنی به آن‏ها ندارم ـ یا شاید در این‏باره مطالبی نوشته‏اند و حتا آن را به کمال هم رسانده‏اند، ولی به ما نرسیده است.(۲۰)
این علم به دنبال تحقیقات و مطالعات ممتدی که ابن خلدون شخصاً انجام داده بود و تجربه‏هایی که سالیان دراز در مناصب گوناگون اندوخته بود و هم‌چنین پس از ارزیابی‏ها و انتقادهایی که از معرفت‏شناسی در عصر خود داشت و اطلاعات و دیدگاه‏های جدیدی که بدان‏ها دست یافته بود، به ذهنش خطور کرد و سپس این دستاوردها را در قالب علم مستقلی ارایه داد.
وی سپس کوشید بر اساس امکانات و توانایی‏های نظری و تجربی‏اش، به تمایز بین علم جدید و آن‌چه در زمانش وجود داشت، بپردازد. او نخست تلاش می‏کرد تا علم جدید را از خطابه و سیاست متمایز سازد؛(۲۱) چون معتقد بود: هدف و غایت علم جدید با هدف آن دو علم بالذات متفاوت است؛ علم عمران را نباید از مسایل علم «خطابه» دانست؛ زیرا خطابه گفتارهای اقناعی برای جلب یا انصراف تودۀ مردم از عقیده‏یی مفید است، در حالی که علم «عمران» دانشی عقلی و برهانی است که با واقعیات محسوس و طبیعی سر و کار دارد.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.