برده‌گی در جامعۀ فراصنعتی

نویسنده: برنار استیگر/ شنبه 11 عقرب 1396/

بخش سوم و پایانی/

mandegar-3طی سال‌های ١٩۴٠، صنایع امریکایی، فنونی از بازاریابی را به‌کار می‌برند که موجب فقری نمادین و در عین حال لیبیدینال در مخاطبان و مشتریان می‌شود. این فقر، به از دست دادنِ آن چیزی منجر می‌شود که من آن را «نارسیسیزم بنیادین» می‌نامم.
این «افسانۀ مابعد صنعتی» متوجه نیست که قدرت سرمایه‌داری معاصر، بر کنترل هم‌زمانِ تولید و مصرف که فعالیت‌های توده‌ها را نظم می‌دهد، استوار است. این نظریه، بر پایۀ این فکر غلط بنا شده که فرد در تضاد با گروه است.
سیموندون به‌خوبی نشان داد که فرد روندی است که مدام در حال شدنِ آن چیزی است که هست؛ در حقیقت او تنها از طریق جمع است که به‌طور شخصی به فردیت می‌رسد.
آن‌چه به فردیت رسیدن «ذاتاً جمعی» را ممکن می‌سازد، این است که هر آدمی با ویژه‌گی‌های خاصِ خود چیزی که سیموندون «اندوخته‌های پیش‌فردی» می‌نامد و مشترک همه است را از آنِ خود کند. ادامۀ حیات این «اندوخته‌های پیش‌فردی» منوط به این است که هر فردی آن را به طور ویژه و منحصر به خود تصاحب کند و سپس با تقسیمِ آن با همۀ افراد، آن را تغییر دهد.
اما این سهیم بودن، تنها در صورتی اتفاق می‌افتد که هر بار فردی و ویژه باشد. یک گروه اجتماعی از ترکیب یک «هم‌زمانی» و یک «در زمانی» تشکیل شده است: «هم‌زمانی»؛ زیرا همه خود را متعلق به این ارثیه‌یی مشترک جمعی می‌دانند و «در زمانی»؛ زیرا گروه اجتماعی، تصاحب ویژۀ «اندوختۀ پیش‌فردی» اعضایش را ممکن و مشروع می‌سازد.
در حالی که صنایع برنامه‌ها سعی دارند تا «هم‌زمانی» و «در زمانی» را در تضاد با هم قرار دهند؛ به این منظور هم‌زمانی گسترده و وسیعی را به وجود می‌آورند تا به عمد، تصاحب «ویژه»ی «اندوخته‌های پیش‌فردی» که توسط برنامه‌ها ساخته شده است را، ناممکن کنند.

ویرانۀ نارسیسیزم
این فقر نمادین، به نابودی ازهم پاشیده‌گی اقتصادی – سیاسی می‌انجامد. فرد و جمع هرچند دیگر مسالۀ پدیدۀ بازاریابی، تنها ضمانت تجدید تولید نیست، بلکه کنترل کردن تولید، تجدید تولید، گوناگونی و دسته‌بندی کردنِ احتیاجات است؛ ولی این «انرژی‌های وجودی» هستند که عملکرد نظام را، به مثابه محصول امیال تولید کننده‌گان و مصرف کننده‌گان تضمین می‌کنند؛ یعنی: کار، مثل مصرف، نشان‌گر لیبیدوی جذب شده و جهت یافته است.
کار، عموماً اصل و تعالی‌بخشِ واقعیت است؛ اما کار صنعتی تقسیم‌بندی شده، هرچه کمتر، موجب رضایت تعالی‌بخش می‌باشد و چنین مصرف‌کننده‌یی روز به روز از مصرف کردنِ کمتر لذت می‌برد: میل بی‌اختیار به تکرار، او را بی‌حس کرده و از جوش و خروش انداخته است.
در جوامع کنترل، که جوامع در نوسان‌اند، سعی می‌شود تا از طریق تکنولوژی‌های صدا و تصویر و دیجیتال زمان‌های آگاهی و ناآگاهی جسم و روح را تحت تأثیر قرار دهند. در دورۀ مافوق صنعتی، زیبایی‌شناسی که هم‌چون بعدی نمادین، هم به سلاح و هم به صحنۀ نمایش جنگ اقتصادی تبدیل شده است، شرطی کردن توده‌ها در معیار وسیع را جایگزین تجربۀ ملموس افراد، شخصی و یا اجتماعی، می‌کند.
قرن بیستم، با تکنولوژی محاسبات و اطلاعات برای کنترل تولید و سرمایه‌گذاری، و با تکنولوژی ارتباطات برای کنترل مصرف و رفتار‌های اجتماعی و سیاسی، بهترین شرایط و پیوند بین تولید و مصرف را به‌وجود آورد. در حال حاضر، این دو حوزه با هم یکی شده‌اند.
امروز فریب بزرگ، دیگر «جامعۀ سرگرمی‌ها» نیست؛ بلکه «شخصی‌سازی»ِ احتیاجات فردی است. «فلیکس گواتاری» از تولید «دی وی دوئل» سخن می‌گفت، یعنی خصوصی کردنِ ویژه‌گی‌ها از طریق الزام آن‌ها به تکنولوژی‌های شناختی و معرفتی.
این تکنولوژی‌ها از طریق تعیین مشخصات استفاده کننده‌گان و دیگر روش‌های جدید کنترل و با کمک گرفتن از پاولوف و فروید، موجبات استفادۀ هوش‌مندانه از مشروط کردن کنش‌ها را به وجود آوردند.
برای همین، سرویس‌هایی وجود دارند که خواننده‌گان کتابی را به خواندن کتاب‌های دیگری که توسط خواننده‌گانِ همین کتاب خوانده شده، ترغیب می‌کنند؛ یا مثلاً موتورهای جست‌وجو در انترنت به مراجعی ارزش می‌دهند که بیشتر مورد استفاده قرار می‌گیرند و با این کار تعداد مراجعه و کیفیت و دقت آن را افزایش می‌دهند.
از این پس، ماشین‌های دیجیتالی واحدی با ضابطه‌ها و معیارهای واحد، روند تولید ماشین‌های قابل برنامه‌ریزی شدن را، در کارگاه‌های قابل انعطافی که از راه دور قابل کنترل‌اند، هدایت می‌کنند (ریموت کنترل)؛ یعنی هدایت آدم ماشینی‌هایی که عمدتاً به حافظۀ تولید تبدیل شده‌اند. این ماشین‌های دیجیتالی که در خدمت بازاریابی هستند، مصرف را نیز سازمان‌دهی می‌کنند. برعکس آن چیزی که بنیامین می‌پنداشت، مسالۀ دیگر استقرار نارسیسیزم توده‌یی نیست؛ بلکه انهدام گستردۀ نارسیسیزم فردی و جمعی، به علت به وجود آمدن «تودۀ وسیع» (هایپر مس) است.

مسالۀ ویژه‌گی
از این رو، چیزی که در فرانسه به نام «استثنای فرهنگی» نامیده می‌شود، سرپوش غمگینی بر این پرسش‌های اساسی است. هر قدر هم که اقدامات برآمده از این مفهوم، ضروری باشند.
اما چنین برداشتی، به عنوان یک شعار سیاسی، مورد بهره‌برداری ابزاری قرار می‌گیرد و موجب می‌شود تا این بهره‌برداران از فکر و تامل معاف شوند.
سخنان و تعاریف شعاری، این پرسش اساسی برای آیندۀ جهان را به مساله‌یی درجه ۲، منطقه‌یی و ناحیه‌یی، و حتا صنفی تبدیل کرده است، مثل همۀ استدلال‌هایی که در چارچوب توافقات تجاری بین‌المللی انجام می‌گیرد، و هدف‌شان نابودی موازین استثنایی می‌باشد. اما توجه به فرهنگ، اهمیتی بنیادین دارد.
دیگر زمان آن فرا رسیده که شهروندان و نماینده‌گان‌شان بیدار شوند: پرسش در مورد ویژه‌گی، به سوال اساسی تبدیل شده است و هیچ سیاستی برای آینده نمی‌تواند وجود داشته باشد مگر آن‌که سیاست ویژه‌گی‌های خاص هویتی فرهنگی باشد، در غیر این صورت، ناسیونالیسم افراطی و انتگریسم از هر نوعی رشد خواهد کرد.
از ٢١ آپریل ٢٠٠٢ تا ٢٨ مارچ ٢٠٠۴ جنبشی فزاینده به وجود آمد که به مسوولان سیاسی به‌طور عام سرایت کرد، و آن مبارزه علیه فقر نمادین و روانی است؛ فقری که ناگزیر به فقر سیاسی نیز منجر می‌شود. و تصادفی نیست که فروپاشی سیاسی دولت در ارتباط با مسایل مربوط به فرهنگ و پژوهش متبلور شده است. پرسش فرهنگی، یک امر زودگذر و بی‌اهمیت نیست، بلکه در مرکز اصلی سیاست قرار دارد؛ زیرا فرهنگ، همان چیزی است که فعالیت‌های صنعتی، به طور عمده، سعی در جذب آن دارند.
دست‌اندرکاران سیاست نیز می‌باید در مرحلۀ اول، سیاست‌مداران فرهنگی باشند، نه به معنای پرداختن وزارت فرهنگ به مراجعان گوناگون و مختلف در حرفه‌های مربوط به فرهنگ؛ بلکه به معنای انتقاد از محدودیت‌های ساختارهای سیاسی و اقتصادی مافوق صنعتی که باعث نابودی سازمان‌های اجتماعی هستند؛ سازمان‌هایی که روند فردیت یافتنِ شخصی و جمعی بر آن استوار است.

گرفته شده از: باشگاه اندیشه
(یادداشت: اصل مقالۀ استیگر را می‌توانید در پایگاه انترنتی لوموند دیپلماتیک پیدا کنید.)

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.