بررسی بلوغ با رویکرد فقه القرآنی در منابع شیعه و سنی و قانون

دکتور هجرت‌الله جبرئیلی/

بخش پنجم/

mandegar/۱/۳/۳/۲/۲) دیدگاه دوم: عدم اثبات بلوغ سن: داؤد ظاهری به این نظر است که با سن کسی بالغ نمی شود، مگر آنکه محتلم شود، ولو اینکه به چهل سالگی رسیده باشد (القرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ۱۳۸۴هـ:۵/ ۳۴ – ۳۶).
جصاص با رویکرد فقه القرآنی نظریه بلوغ در پانزده سالگی را نقد می‌کند. از دیدگاه اوگفتار الله متعال : «وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ » ، دلالت بر بطلان قول این‌ها دارد که پانزده سالگی را حد بلوغ قرار داده اند، در صورتی که قبل از پانزده سالگی احتلام نشده باشند، زیرا الله متعال میان کسی که به ۱۵ سالگی رسیده باشد، و کسی که از آن کمتر سن داشته باشد، فرقی نگذاشت، مگر اینکه احتلام را تجربه کرده باشد. همچنان حدیث رفع قلم بر بلوغ احتلامی دلالت دارد و غیر آن را رد می‌کند. که در حدیث نیز مانند آیت میان ۱۵ سالگی و غیر آن فرق نشده است.
از سویی دیگر، حدیث ابن عمر، از چند جهت مضطرب است، یکم اینکه خندق در سال پنجم هجری بوده و در حالیکه احد در سال سوم هجری بوده است، پس چگونه میان آن دو یک سال فاصله بوده است؟ دوم اینکه اجازه در قتال تعلق به بلوغ ندارد، زیرا گاهی بالغ به خاطر ضعف خود، رد می‌شود، و غیر بالغ به خاطر قوت خود بر جنگ، و توانایی بر حمل سلاح،‌ اجازه داده می‌شود. چنانچه برای رافع بن خدیج اجازه داده شد و سمره بن جندب رد شد، زمانی که به او گفته شد که کشتی بگیرند، آنگاه بود سمره را به زمین زد، باه او اجازه داد و از عمر او نپرسید.
سوم اینکه حضرت رسول الله از حد سن ابن عمر نپرسید در بار اول و بار دوم، بلکه حال او را در قوت و ضعفش معتبر دانست. بنابر این، اعتبار سن در اینکه یک وقت او را رد کرده و وقت دیگر اجازه داده ساقط است (الجصاص، أحکام القرآن،۱۴۰۵ هـ: ۵/ ۱۹۳ ). پیشتر نقد قرطبی مالکی بر ابن عربی مالکی گذشت.
۳/۱/۳/۳/۲/۳) دیدگاه دوم: عدم اثبات بلوغ سن: جصاص به این دیدگاه است که پس از این طریق اثبات حد بلوغ اجتهادی است. بلوغ عبارت است از حدی میان صِغَر وکِبَر، طریق شناخت آن هم احتلام است که واسطه است میان آن دو. از این رو است که تقویم آن نزد مجتهد مشخص و توقیقی نیست، مانند مستهلکات، دیه‌های جنایاتی که مقادیر آن توقیفی نیست، مثال دیگر اندازه مهر مثل ها و … .
اگر گفته شود که یک مقداری باید معتبر قرار گیرد، تا یک سنجیداری برای ترجیح پیدا شود. در این صورت گفته می‌شود که دانستن اینکه که عادت در بلوغ ۱۵ سالگی است، و هرچه که طریق عادات باشد، همانا زیادت بر آن و کاهش از آن نیز جایز است. مثلی که ۱۲ سالگی نیز بلوغ شناخته شده است.
زیادت بر معتاد ۱۵ سالگی نیز جایز است، مانند نقصان آن از این رو است که امام ابوحنیفه زیادت بر معتاد را پذیرفته، سه سال برآن. همان طوری که حضرت پیامبر صلی الله علیه وسلم، حد معتاد حیض نساء را شش یا هفت قرار داد به این قولش به حمنه بنت جش « تَحِیضِینَ فِی عِلْمِ اللَّهِ سِتًّا أَوْ سَبْعًا کَمَا تَحِیضُ النِّسَاءُ فِی کُلِّ شَهْرٍ»، چنانچه حیض شدن زنان در هر ماه اقتضای آن را دارد، که عادت آن شش یا نصف آن باشد، زیرا هفتم آن مشکوک فیه است، به قول او شش یا هفت.
بنابر این نزد ما ثابت شد که نقصان از معتاد سه و نیم است، زیرا اقل حیض نزد ما سه روز و اکثر آن ده روز است، پس زیادت بر معتاد به جای نقصان آن ، واجب می سازد که زیادت بر معتاد در آنچه که ما وصف کردیم. همانا از امام ابوحنیفه رحمه الله نزده سال نیز برای پسر حکایت شده است، و آن محمول بر استکمال ۱۸ سالگی و دخول در نزده سالگی است (الجصاص، أحکام القرآن،۱۴۰۵ هـ: ۵/ ۱۹۳).
۳/۲) آیت بلوغ نِکَاحَ: در این بحث به موارد ذیل پرداخته می‌شود.
۳/۲/۱) مفهوم لغوی نکاح: «نَکَحَ» ریشه ی واحد است. و عبارت از «الْبِضَاعُ» به معنای جماع و همبستری است. اما نکاح عقد بدون وطی نیز می‌تواند باشد (احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغه، ۱۳۹۹: ۲/ ۳۹۸). به گفته راغب اصل نکاح برای «عقد» است، سپس استعاره شده است، برای جماع، زیرا که اسماء جماع همه کنایات هستند، از بهر قبیح بودن ذکر شان (راغب الأصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ۱۴۱۲: ۸۲۳ ).
۳/۲/۱) کاربرد قرآنی نکاح: در قرآن کریم به معانی زیر به کار رفته است:
۳/۲/۱/۱) به معنای عقد ازدواج: وَأَنکِحُوا الْأَیَامَى مِنکُمْ ﴿النور: ٣٢﴾؛ مردان و زنان بی‌همسر خود را همسر دهید.
۳/۲/۱/۲) به معنای بلوغ جنسی: فقط یک بار «نکَاحُ» به معنای بلوغ جنسی در قرآن کریم به کار رفته است: «وَابْتَلُوا الْیَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّکَاحَ ﴿النساء: ۶﴾؛ و یتیمان را چون به حد بلوغ برسند، بیازمایید!
۳/۲/۱) فقه القرآن بلوغ نکاح: حنفیه، مالکیه، شافعیه، حنبلیه و شیعه جعفریه همه به این دیدگاه اند که هدف از «النکاح» عبارت از بلوغ جنسی است. قرطبی می نویسد: « (حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ) أَیِ الْحُلُمَ: أَیِ الْبُلُوغَ وَحَالَ النکاح ( القرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ۱۳۸۴هـ:۵/۳۴ )» فاضل جواد از شیعه جعفریه می نویسد: « حتى إذا وصلوا حد البلوغ، و بلوغ النکاح کنایه عنه، لأنه یصلح للنکاح عنده‏»؛ تا اینکه به حد بلوغ برسد، و بلوغ نکاح کنایه از این است که او صلاحیت همبستری و ازدواج را دارد ( فاضل جواد،مسالک الأفهام إلى آیات الأحکام‏، ۱۳۶۵ ه. ش‏: ۳/ ۱۲۹).
همه به این نظر اند که اختبار قبل از بلوغ در امر دین و دنیا صورت گیرد تا آن ها در خیرات و طاعات تربیت شوند، و به رهنمود ها و تفکر در تصرفات و تجارات تربیت شوند، تا این که نموی آن ها بر خیرات صورت گیرد، و چون بالغ شد، این تربیت به او نفع رساند (الکیاهراسی، أحکام القرآن، ۱۴۰۵: ۲/ ۳۲۸؛ الجصاص، أحکام القرآن،۱۴۰۵ هـ: ۲/ ۳۵۶؛ (البیهقی، أحکام القرآن للشافعی، ۱۴۱۴: ۱/ ۱۳۸؛ ( فاضل جواد،مسالک الأفهام إلى آیات الأحکام‏، ۱۳۶۵ ه. ش‏: ۳/ ۱۲۹؛ ابن قدامه، المغنی، ۱۳۸۸: ۴/ ۳۵۲ ) .
۳/۳) آیت بلوغ رُشْد: در این بخش موارد ذیل مورد مطالعه قرار می‌گیرد. فقط یک بار «رشد» به معنای به معنای بلوغ عقلی در قرآن کریم به کار رفته است. آیه عبارت است از: «وَابْتَلُوا الْیَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّکَاحَ فَإِنْ آنَسْتُم مِّنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوَالَهُمْ ﴿النساء: ۶﴾؛ و یتیمان را چون به حد بلوغ برسند، بیازمایید! اگر در آنها رشد (کافی) یافتید، اموالشان را به آنها بدهید!
۳/۳/۱) مفهوم لغوی رشد: «رَشَدَ» ریشه ی واحدی است که دلالت بر «اسْتِقَامَهِ الطَّرِیقِ»؛ راستین بودن راه دارد. «وَالرُّشْدُ وَالرَّشَدُ» به معنای خِلَافُ الْغَیِّ»؛ برخلاف «غی؛ گمراهی» است. وقتی که گفته می شود: «وَأَصَابَ فُلَانٌ مِنْ أَمْرِهِ رُشْدًا وَرَشَدًا وَرِشْدَهً»؛ به این معناست که او در کارش راه درست را یافته است (احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغه، ۱۳۹۹: ۲/ ۳۹۸؛ (الفراهیدی، العین، بیتا: ۶/ ۲۴۲ ). به جای هدایت استعمال می‌شود (راغب الأصفهانی، المفردات فی غریب القرآن ۱۴۱۲: ۳۵۴ ). رُشد و رَشد در یک کلمه به معنای «الصّلاح؛ نیکویی» است (العسکری، أبوهلال، الفروق اللغویه، بیتا: ۱/ ۲۱۲ ).
۳/۳/۲) کاربرد قرآنی رشد: رشد در قرآن کریم برابر بامعانی لغوی، اما در گستره‌های مفهومی متفاوت به کار رفته است. به عنوان نمونه :
۳/۳/۲/۱) در مفهوم هدایت عمومی دینی: لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (البقره: ۱۸۶)؛ تا راه یابند (و به مقصد برسند)! قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِ (البقره: ۲۵۶)؛ (زیرا) راه درست از بیراهه، روشن شده است.
۳/۳/۲/۲) در مفهوم حکومت‌داری: وَمَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ ﴿هود: ٩٧﴾؛ در حالی که فرمان (روش حکومت داری)فرعون، مایه رشد و نجات نبود! ۳/۳/۲/۳) راهیابی ژرف پیامبرانه: وَلَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ (الأنبیاء: ۵۱)؛ ما ( وسیله ) هدایت و راهیابی را پیشتر ( از موسی و هارون ) در اختیار ابراهیم گذارده بودیم.
۳/۳/۲/۴) راهیابی ژرف عرفانی: قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا ﴿الکهف: ۶۶﴾؛ موسی به او گفت: «آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایه رشد و صلاح است، به من بیاموزی؟» ۳/۳/۲/۵) در مفهوم صلاح و نکویی شخصیتی: فَإِنْ آنَسْتُم مِّنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوَالَهُمْ (النساء: ۶)؛ اگر در آنها صلاح و نکویی یافتید، اموالشان را به آنها بدهید!
راغب اصفهانی تأکید می کند که میان رشد یافته شده از یتیم (صلاح و نکویی شخصیتی) تا رشد داده شده به ابراهیم فاصله بسیار دور و دراز است (راغب الأصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ۱۴۱۲: ۳۵۴ ).
۳/۳/۲) فقه القرآن بلوغ رشد: نکته اصلی در رویکرد فقه القرآنی، درک فاصله میان رشد یتیم و رشد ابراهیم است. در مورد رشد یتیم، دیدگاه‌های ذیل میان فقیهان قرآنی مسلمانان مطرح است.

۳/۳/۲/۱) دیدگاه اول: صلاح عقل و دین: این دیدگاه حسن، قتاده و دیگران است. تعبیر دیگر آن صلاح در عقل و مال است، از نظر ابن عباس، سُدِّی و ثَوْرِی است.
شافعیان از آن به صلاح دین و دنیا نیز تعبیر کرده اند، از نظر آنان این است که فاسق غیر رشید و مأمون است و این از آن جهت است که تبذیر از غلبه هوی تولید می شود و هوی منشأ فسق است (الکیاهراسی، أحکام القرآن، ۱۴۰۵: ۲/ ۳۲۸). صلاح دین به این معناست که شهادت او جایز باشد و توانائی اصلاح مال را داشته باشد، بدین گونه است که مال او در اختیارش قرار می گیرد، برابر است که زن باشد یا مرد (البیهقی، أحکام القرآن للشافعی، ۱۴۱۴: ۱/ ۱۳۸). دیدگاه سعید بن جبیر و شعبی این است که ریش مرد به دست گرفته می شود، و هنوز به رشد خود نرسیده است، در این صورت مال یتیم برایش داده نمی شود، اگرچه پیر باشد، تا آنکه رشد او دانسته شود، ضحاک گفته است که مالش به او داده نمی شود، اگرچه به صد سالگی رسیده باشد، تا اینکه دانسته شود که او توانایی اصلاح مال خود را داشته باشد.
قرطبی به این نظر است که اکثر علماء به این نظر اند که رشد بعد از بلوغ به وقوع می‌پیوندد، و در صورتی که شخص پس از بلوغ حلم به رشد نرسد، اگرچه شیخ و پیر شده باشد، حجر از او برداشته نمی‌شود، این مذهب مالک و غیر اوست. شافعی گفته است: در صورتی که مفسد برای مال و دینش باشد، یا مفسد برای مالش، اما دینش نباشد، محجور می شود. در صورتی که مفسد برای دینش و مصلح برایش مالش باشد، دو وجه دارد، دیدگاه اول این است که محجور می گردد، این دیدگاه ابی العباس بن شریح است، و دوم اینکه مجور نمی‌شود، و این دیدگاه اسحاق مروزی و نظریه مختار شافعی است.
ثعلبی می‌گوید که این چیزی را که ذکر کردیم، دیدگاه عثمان، علی، زبیر، عائشه، ابن عباس و عبدالله بن جعفر رضوان الله علیهم است. از تابعین شریح، و از فقهاء مالک، اهل مدینه،‌ اوزاعی، اهل شام، ابویوسف، محمد، احمد، إسحاق وأبوثور به این دیدگاه اند. و گفته است که اصحاب ما دعوای اجماع در این مسأله را دارند (القرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ۱۳۸۴هـ: ۵/ ۳۳ – ۴۰).

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.