به شرطِ عبرت

عبدالاحد هادف/

mandegarچند روز پیش یک آشنای تاجیکستانی ما قصۀ جالبی از چشم‌دیدهای عینی خود کرد که انگار در گذشته‌هایی نه‌ چندان دور در منطقۀ شان اتفاق افتاده بود. قصه از این قرار بود که مردی سه دخترک معصوم داشت که پی در پی به دنیا آمده بودند. آن مرد همچون بقیه مردان خیلی دلش مَیل فرزند پسر داشت و هر بار که همسرش حمل بر می‌داشت و به ‌اصطلاح «امیدوار» می‌شد، مرد مسکین از کورۀ تعادل در می‌رفت و بی‌قرار آوردن پسر می‌شد، اما سه بار پی در پی شیشۀ انتظارش به سنگ یأس خورد و درخت آرزویش ثمر امید به ‌بار نیاورد.
همسرش برای چهارمین بار حامله شد و هم‌زمان در بطن مرد نیز مثل هر بار دیگر جنین امید برای آوردن فرزند پسر نطفه بست و آن مرد برای جلب توجه خدا نذرها بست و خیرات‌ها کرد و دعاها خواند و روضه‌ها رفت و ریاضت‌ها کشید و خلاصه هر کوری و کبودی که در دنیا سراغ داشت، انجام داد تا همسرش دیگر دختر نیاورد و این بار مولودش پسر باشد. از قضا زن مسکین بازهم دختر زایید و بر سر مرد چنان حالت آمد که کنترل از دست داد و دنیا را در جنگ با خود یافت و خدا را هم متهم به لج‌بازی کرد و با خشم و عصبانیت کمر انتقام از خدا و زن و کودک بست و به هیچ پند و اندرزی گوش نداد و به تظلم زن خود و زنان خانواده هم تمکین نکرد.
برنامۀ انتقام را طوری پی ریخت که توانسته باشد با یک تیر چندین هدف را بزند؛ هم کودک، هم مادر و هم خدا را بیازارد. ابزار این انتقام، خود کودک را قرار داد که همه‌ روزه از صبح او را به درِ مساجد می‌افگند و یا به کنار زیارت‌گاه‌ها قرار می‌داد تا کسی پیدا شود و او را همچون «لقیط» با خود به فرزندی ببرد و او را از شر آن کودک ناخواسته خلاص کند. کار خدا این بود که دخترک در هیچ مسجد و زیارتی نه به فرزندی رفت و نه به فروش رسید و مرد از کار خود مأیوس شد و پس از مدتی از این کیش دست کشید و باز همچون گذشته‌ها پروژل مشترک توالد و تناسل طبیعی با همسرش را از سر گرفت تا به گفتۀ خودش «حالا که آب از سر پریده، چه یک گز چه صد گز»»
این بار اتفاق طوری افتاد که همسرش پُشت در پُشت سه فرزند پسر به دنیا آورد، اما به موازات این‌ها سه دختر اولی او یکی به دنبال دیگری از دنیا رفتند و همسرش نیز تن به مرگ داد و تنها همان دختر چهارمی که باری سوژۀ انتقام پدرش در برابر قضا و قدَر شده بود، با سه برادرش زنده ماندند! سالیان متمادی سپری شد و فرزندان همه جوان شدند و مرد از قضا در سال‌خوردهگی چنان بیمار گشت که از دست و پا افتاد و «جایه‌کی» شد و به کسی سخت نیازمند گردید که او را در خوردن غذا و قضای حاجت و انجام نظافت و غیره یاری رساند. پسرانش همه ازدواج کردند و به خود زندهگی مستقل ساختند و پدر را به حال خود گذاشتند و رفتند، اما همان دختر چهارمی فقط به‌خاطر مواظبت از پدر و رسیدهگی به او به هنگام مُحتاجی، از همه چیز دست شست و هیچ‌گاه آماده ازدواج نشد و برای یک لحظه هم پدرِ تنها و ناتوانش را ترک نگفته و نخواهد گفت!

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.