»بی‌فرهنگی» چه معنایی دارد؟

ناصر فکوهی / چهار شنبه 12 قوس 1393/

mnandegar-3واژۀ «بی‌فرهنگ» یا اصطلاحِ «فرهنگِ کاری را نداشتن» در زبان فارسی امروز، به‌ویژه در شهرها و به‌خصوص در میان اقشار تحصیل‌کرده، به شکلِ گسترده به کار می‌رود. بدین ترتیب، پیوسته از «فرهنگ» و از «داشتن» یا «نداشتن»ِ آن صحبت می‌شود. این البته در حالی است که کمتر کسی می‌تواند تعریفِ دقیقی از آن‌چه فرهنگ می‌نامد ـ جز «راه و روش»ی که به نظر او باید به کار گرفته می‌شده اما نشده ـ ارایه بدهد. در این‌جا می‌توان گروهی از پرسش‌ها را مطرح کرد: نخست آن‌که آیا این مفهوم خاصِ جامعه و زبانِ ما است؟ در این مفهوم چه معنایی نهفته است؟ و آیا دارای ارزش و اعتباری علمی هست یا نه؟
پیش از هر چیز باید بگوییم کاربرد این مفهوم و مفاهیم مشابه آن، چه امروز و چه در گذشته، در سایر جوامع نیز رایج بوده است. آن‌چه در جوامع قدیم و باستانی بیشتر به چشم می‌آید، تأکید آن‌ها بر جدایی و تمایز افراد خودشان به مثابۀ «آدم»‌های واقعی و بیگانه‌گان به مثابۀ «موجوداتی» نه چندان آدمی بوده است. برای مثال یونانی‌ها، خود را «انسان» و سایرین را «بربر» می‌نامیدند و عقل و منطق و زبان را با یونانی بودن یکی می‌دانستند. ایرانیان باستان نیز دیگران را با واژه «انیرانی» تحقیر می‌کردند و اهریمنی می‌پنداشتند. این رویکرد در اغلبِ فرهنگ‌ها وجود داشته و به آن «خود مرکز بینی فرهنگی» می‌گویند. البته در همۀ فرهنگ‌ها «سلسله‌مراتب»ِ اجتماعی نیز گروهی از واژه‌گان را برای تحقیر یا تمجید افراد نسبت به یکدیگر به وجود می‌آورند.
اما با شکل گرفتن جوامع صنعتیِ مدرن و شهرنشینی در دوران معاصر بود که مفهوم «بی‌فرهنگی» یا برخورداری از «فرهنگ بالا» در برابر «عقب افتاده‌گی» ، «وحشی بودن» و غیره شکل گرفت. نخست اشراف اروپایی بودند که «فرهنگ» را خاصِ خود می‌دانستند و هم مردم فقیر را نحثیر و «بی‌فرهنگ» می‌دانستند و هم مردمان کشورهای دیگر را «بدوی» و «وحشی» و فاقد فرهنگ می‌شمردند. در نهایت نیز از ابتدای قرن بیستم، هر چند وجود نوعی از «فرهنگ» را چه در نزد مردم پایین‌دست و چه در نزد مردمان جوامع دیگر پذیرفتند، همواره آن‌ها را با صفاتی به کار می‌بردند نظیر: «فرهنگ عامیانه» یا «فرهنگ ابتدایی».
واژه‌گانی که در نظام‌های شهرنشینی بعدها رایج شدند و میان کنش‌گران اجتماعی به صورتِ «ناسزا» و یا «تحقیر» دیگران به کار رفتند، از همین ریشه می‌آیند. «بی‌فرهنگی» در واقع معنای نوعی «عقب مانده‌گی» را می‌دهد و کسی که از دیگران به دلیل «نداشتن فرهنگ» این یا آن کار، انتقاد می‌کند، به صورتی تلویحی خود را دارای این فرهنگ می‌داند. اما واقعیت اغلب در آن است که نسبت دادن مفهوم «بی‌فرهنگی» به دیگری لزوماً به معنای برخورداری از فرهنگ در نزد کسی که این واژه را به کار می‌برد، نیست. مثالِ این امر را ما به صورتِ گسترده در اطرافِ خود می‌بینیم. کسانی که از دیگران در موقعیت خاصی گله می‌کنند و آن‌ها را فاقد فرهنگ آن کار، برای نمونه راننده‌گی، می‌دانند، خود در همان موقعیت و یا در موقعیت‌های مشابه به گونه‌یی یک‌سان عمل می‌کنند. در نتیجه، این گونه واژه‌گان اغلب راهی برای سلب مسوولیت از خویشتن و رفتار خود، و انتقال مسوولیتِ آن به دیگری است. در جامعۀ ما برای مثال استفاده از دروغ، چاپلوسی، و عدم رعایت حقِ دیگران در اکثر موارد تحت عنوان «بی‌فرهنگی»ِ دیگران و ضرورت «همرنگ جماعت شدن» توجیه می‌شود.
در نهایت «بی‌فرهنگی» به صوتی مطلق، معنای چندانی ندارد؛ زیرا همۀ کنش‌گران در هر سطحی در چارچوب یا چارچوب‌های خاصی دارای «فرهنگ» هستند و این فرهنگ چیزی جز همان نظام‌های رفتاری و فکری‌یی که در جامعه باید به آن عمل کنند، نیست. اما این نظام‌ها در نزد همۀ افراد، یک‌سان نیست، هرچند جز در مواردی که با موقعیت‌های بیمارگونه روبه‌رو باشیم، می‌توان همواره انتظار داشت که سطح سرمایه‌های فرهنگی و اجتماعی را در یک فرد یا گروه از طریق بهبود محیط او و بهبود تربیت خاصِ او ارتقا داد. در حقیقت، تصور و یا توهم ذاتی بودنِ «بی‌فرهنگی» و یا غیر قابل تغییر بودن آن، یکی از بزرگترین اشتباهاتی است که می‌توان در این حوزه مرتکب شد و چرخه‌های حاصل از این تفکر می‌توانند به آسیب‌های جدی و تنش‌های سخت اجتماعی منجر شوند.
کنش‌گران اجتماعی در برخورد با یکدیگر بیشتر از آن‌که از ابزارهای دافعه یعنی تحقیر و حذف، کنش‌گرِ دیگر استفاده کنند، نیاز به آن دارند که از سازوکارهای همسازی بهره ببرند. برای این کار، هر کس بهتر است ابتدا از تحلیل و تفکر بر موقعیتِ خود آغاز کند. این روش را در علوم اجتماعی «بازتابنده‌گی» می‌نامند. به عبارت دیگر، آن‌چه به مثابۀ یک «آسیب» در نزد دیگری برای ما گران می‌آید، می‌تواند به جای آن‌که به‌ساده‌گی با محکوم کردن دیگری و خارج دانستن خویش از آن حوزۀ آسیب، ما را به بررسی رفتار خویش در آن حوزه وادارد. و در این صورت خواهیم دید که اگر «بی‌فرهنگی» در همان معنای عامی که از آن فهمیده می‌شود، در جامعه‌یی وجود داشته باشد، لزوماً در نزد همۀ کنش‌گران اجتماعی (به جز استثناهایی که بیشتر قاعده را تأیید می‌کنند) است و بنابراین اگر نیاز و لزومِ مقابله و از میان بردنِ این «بی‌فرهنگی» نیز احساس می‌شود، لزوماً باید از قابل دسترس‌ترین شکلِ آن و موثرترین راه آن، یعنی تغییر رفتار فردی و گروه‌های اجتماعی که هر فرد متعلق به آن است، کار را آغاز کرد و نه صرفاً از نوعی «انتقاد» نسبت به دیگری که نه‌تنها هیچ تأثیری بر نظام اجتماعی ندارد، بلکه سببِ نوعی «از خود بیگانه‌گی» فرد نسبت به موقعیتِ خویشتن می‌شود.

 

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.