در رسای یک روشنفکر اصیل

/

mandegar-3داریوش شایگان از انگشت شمار بزرگانی بود که آرزوی دیدار و مصاحبتش را داشتم، آرزویی که اینک باید با خود به گور برم. اما چرا اشتیاق وافر به زیارت او داشتم؟ آیا نوعی همخونی بود؟ شاید. چندی توفیق رفیقم بود که از محضر خواهر فرزانه شان، دکتر یگانه شایگان، فلسفه یونان باستان بیاموزم. روزی مجلاتی را به وی دادم که شامل کارها و اندیشه هایم پیرامون انکشاف در افغانستان بود. در دیدار بعدی نظرش را درباره خواستم. خوشش آمده بود و گفت آنرا به داریوش خواهد داد. مطمئن بود ذوق سخت-پسند داریوش نیز آنرا گوارا خواهد یافت. می گفت این کارها می تواند داریوش خلوت گزیده را مجاب کند که تو را ببیند. اما مرگ نابهنگام یگانه مجال برداشتن گام بعدی را نبخشید و آهی مضاعف بر سینه ام نهاد؛ مرگ استاد و البته حسرت زیارت داریوش.
با اینهمه، من فکر می کنم علاقه ام به داریوش دلیلی فراختر داشت. من در جمال بی مثال او، یک روشنفکر اصیل و مثالی را می دیدم و می بینم. کار نمونه های مثالی، همزمان راهنمایی و الگوبودن است. شایگان با زندگی، تامل و کار خود الگویی بی بدیل از روشنفکر اصیل در تمدن امروز فارسی زبانان بود. با «روشنفکر اصیل» دست کم سه نکته را در نظر دارم: نخست، داریوش برپایه خرد خودبنیاد ایستاده بود که مبداء روشنفکری است. بدون آنکه وارد مجادلات پیرامون هستی و چیستی خرد خودبنیاد و نیز معنای آن در مورد شایگان شوم، بگویم منظورم گسترده ترین تعریف از آنست که در مقابل خرد دیگربنیاد قرار می گیرد. داریوش می خواست با خرد خویش دریابد. او هستی و زندگی را با چشمان خرد خود می دید و در این راه به چنان فربهی و توانمندی ای رسیده بود که هیچ نیازی به وأم گرفتن از «دیگران» نداشت. او به تمام معنای ممکن برای یک آدمی، «خود» بود. او در وفای به عهد به خرد بشری، از آسیا تا غرب سفر کرد تا چیزی را بیابد که پرسش خرد او بود؛ از این سفر طولانی نهراسید؛ از تازه شدن و پوست انداختن نترسید و در روزگار جهانی شدن، معنای «هویت چهل تکه» را توضیح داد.
دوم، در زمانه تنازع ایدیولوژی ها و هیاهوی شعارها، سکوت و صفای ذهن حقیقت جوی شایگان آغشته نگردید. روزگاری که روشنفکری با دلدادگی به اسطوره های غربی پیوند داشت وی نرد عشق با بت های شرقی بأخت؛ با علامه طباطبایی نشست و تمنا و تماشای تجرید روح داشت. زندگی شایگان صلایی لاهوتی در روزگار عسرت و برهوت بود که حقیقت را نباید در چنبره زمان و تاریخ یا مکان و جغرافیا محبوس ساخت؛ هر زمان و مکان و با هر عنوان و برندی که باشد. باید افزود شایگان در هستی و ظهور خود نقادی بزرگ بود ولی فراخنا و ژرفای وجه إثباتی اش از چنان جلوه گری ای برخوردار بود که وجه نفی اش محجوب می ماند. آری، در زمانه برانداختن، شایگان معلم برساختن بود؛ چیزی که وی را به نیاز جدی ما پیوند می زند.
سوم، روشنفکری و اصالت در معنایی فخیم تَر هم در شایگان گرد آمدند؛ روشنفکری برای وی به امری اجتماعی، سیاسی و فرهنگی فرو نمی کاست. دغدغه های بنیادین و اصیل شایگان، وی را در مرکز درگیری با پرسش های بنیادین و نسبت آنها با پدیدارهای تاریخی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی قرار داد. شایگان زائر جهان های «بودن» بود و اینکه این جهان ها با همه پویایی، فربهی و پهنا با هم در می آمیزند، تمدن ها را شکل و زندگی آدمیان را معنا می بخشند. او چشمان پرنده داشت و شگفت زده این ژرفا و پهنا. شنیده ام که در عمل اجتماعی و سیاسی، شایگان واقع گرا بود و می خواست گام به گام با طرحی روشن به سوی روشنایی بر پایه دارایی موجود پیش رویم. شایگان به أبدیت و مطلق پیوست ولی پندار، کردار، گفتار و امید او با ما زمانی ها و مقید ها می ماند تا از آنها بهره بریم و گامی فراپیش نهیم.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.