در مراسم جنازۀ شهید سالم ایزدیار چه گذشت؟!

عبیدالله مهدی/ شنبه 12 جوزا 1397/

بخش نخست/

mandegar-3در حالی که از خانۀ ایزدیار صاحب به جانب قبرستان ده کیپک می‌رفتیم،‌ تعداد بی‌شماری از مردم، در آن گرمای ماه جوزا در حالی که روزه دار هم بودند، به سوی قبرستان به راه افتادند. شهید شدن سالم جان، آنقدر تلخ و فراموش ناشدنی بود (و هست!) که قامت همۀ ما را خم کرد.
در واقع،‌ خبر انفجار تانکر مملو از مواد انفجاری در چهارراه زنبق (روز چهارشنبه دهم جوازی ۱۳۹۶) و سپس اعتراض مردم در روز جمعه و هجوم دیوانه وار حکومت وحدت ملی بالای شهروندان بی‌دفاع و شهید شدن ۵ جوان به شمول سالم ایزدیار، منجر به ایجاد یک حالت وصف ناشدنی مملو از خشم و نفرت عمومی شده بود. این خبرها بسیار تکان دهنده و غیر منتظره بودند. چشم‌های افغانستان،‌ برای چهار دهه شاهد جنگ و خشونت بوده است؛ اما آن روزها و آن انفجار مهیب تانکر بی‌پیشینه بود…
چند دقیقه پیش از آنکه مردم به جانب بادام باغ (محل ادای نماز جنازه) حرکت کنند، به جانب ایزدیار صاحب رفتم و می‌خواستم بگویم که رفتن این همه مردم و جمع شدن در بادام باغ، خالی از خطر نیست و بهتر است که نماز جنازه را در منزل ایشان ادا کنیم. اما زمانی که در یک قدمی‌اش رسیدم، چهرۀ خسته و آن حالت پریشان و جگر سوخته‌‌اش، برایم اجازه نداد صحبت کنم. ایشان در حالتی نبودند که در این باره مشوره کنیم. موضوع را با پدرم شریک ساختم ولی دیگر نمی‌شد جلو حرکت مردم را گرفت. هر چند این نگرانی بدون شک در فکر بسیاری‌ها بود.
پنج شب پیش از این حوادث خواب وحشتناکی دیده بودم که حالا به تماشای تعبیرش می‌رفتم. فردای آن خواب، برای افطار به منزل ایزدیار صاحب دعوت بودیم و شهید سالم جوانمرگ، آن شب چقدر زحمت کشید و چقدر مهمان نوازی کرد. برایش گفتم، خواب دیدم که بر فراز یک تپه هستیم و ناگهان متوجه می‌شوم که سبزه‌ها در آتش می‌سوزند. تا جایی که می‌توانم آتش را با پایم خاموش می‌کنم ولی آنقدر زیاد است که نمی‌توانم جلوش را بگیرم. ناگهان کسی می‌آید و می‌گوید که در سر تپه یک تانکر تیل است؛ زودتر بروید که طالبان آنرا انفجار می‌دهند. من چند نفری را که می‌توانم با خود از تپه پایین می‌کنم و از خواب بیدار شدم. وقتی که خوابم را قصه کردم همه به شمول شهید سالم گفتند، خداوند تعبیرش را نیک کند. روز چهارشنبه تانکر انفجار کرد و روز جمعه سالم شهید شد و اینطوری دو بخش خوابم به حقیقت پیوست.
قصه در آنجا ماند که ما در مسیر راه به سوی بادام باغ بودیم. مامایم حاجی عبدالودود در کنارم نشسته بود و من باری دیگر قصۀ خوابم را گفتم. همه تصور کردیم که همان تانکر بود و پس از آن شهید شدن و پر پر شدن عزیزان مان به شمول شهید سالم ایزدیار… تعداد بی‌شمار موترها، باعث بندش آن سرک کوچک سرای شمالی- ده کیپک شده بود و دیگر نمی‌شد با موتر رفت. برای آنکه نماز جنازه را از دست ندهیم، پیاده شدیم و به طرف باغ رفتیم.
صبح همان روز از وزارت داخله به ایزدیار صاحب چندین‌بار تماس گرفتند و هر بار گفتند «امر و خدمت باشد!» تاکید ایزدیار صاحب فقط همین بود که امنیت ساحه را متوجه باشید که مردم با خاطر آسوده به عزاداری و ادای نماز جنازه مشغول شوند…
با آنکه تعداد محافظین شخصی و دولتی زیاد بود، اما اصلاً‌ به نظر نمی‌رسید که برای تأمین امنیت تدابیر لازم سنجیده شده باشد. وقتی که از سرک، داخل ساحۀ بادام باغ شدیم هیچ‌کس از ما نپرسید که کی هستیم و کجا می‌رویم. در کنار ما صدها نفر دیگر هم آمدند. در مسیر راه،‌ یک عراده تاکسی سراچه بدون سرنشین همانجا پارک شده بود و راننده اش هم نبود. هر چه پیشتر می‌رفتیم، نگرانی ام بیشتر می‌شد. سرانجام، به ساحۀ نماز رسیدیم که چند هزار نفر به صورت پراکنده در آنجا ایستاده بودند و یک در ورودی در یک کنج آن میدان چهار گوشه به نظر می‌رسید و ساحه با جالی فلزی بسته شده بود. دم در، دو نفر سرباز پولیس با لباس‌های فرسوده و آفتاب زده ایستاده بودند. وقتی که به آنها رسیدم،‌ دست‌هایم را باز گرفتم و گفتم: «تلاشی کن!» سرباز پولیس با خنده گفت: «نی!‌ معلوم می‌شود که آدم خوبی هستی!» به مامایم گفتم، خداوند خیر ما و شما را پیش بیاورد. کم کم مردم به صف می‌شدند و معلوم بود که از قبل روی زمین با چونه خط کشی کرده اند که صف های نماز مشخص و راست شود. ما در صف‌های عقب رفتیم و در صف هشتم یا نهم بود که ایستادیم. من در اول صف بودم و در کنار چپم یک جوی خاکی بود که برای رد کردن آب باران ساخته شده بود و بعد از آن جالی اطراف ساحه قرار داشت.
حدود ده- پانزده دقیقه گذشته بود که باری دیگر صف ها را برابر کردند و صدای الله اکبر ملا امام بلند شد. دست هایمان را بالا کردیم و در تکبیر دوم که صدایش بلندتر از ‌تکبیر اولی بود، ناگهان صدای مهیب انفجار بلند شد: جمممممم…
انفجار اولی در حدود سه تا پنج متری در کنار راستم و دو یا سه صف عقب تر رُخ داده بود. بعداً که فیلم آن صحنۀ وحشتناک را دیدم، همه چیز به صورت واضح ثبت شده است… فاصله ام به اندازه‌یی بود که آتش انفجار،‌ موها وگردنم را سوختانده بود. موج انفجار و حرکت مردم، مرا در داخل جویی که در کنار چپم بود انداخت. سرم را بلند کردم و دیدم که مامایم در کنارم افتاده است. دستش را کشیدم و گفتم، ماما خوب هستی؟ گفت، من خوبم. گفتم، بلند شو که فرار کنیم. گفت، باش که فیر نشود و سر من در بغل خود گرفت و صدای انفجار دومی گوش هایم را کاملاً نا شنو کرد و همین بود که صدای انفجار سومی را نشنیدم. این سه انفجار در مجموع در حدود نیم دقیقه وقت را گرفتند و هر کسی در این حالت، هوشیاری اش را برای مدتی از دست خواهد داد. چشمانم را باز کردم و دیدم که مامایم بالای سرم ایستاده است و کوشش دارد من را از زمین بلند کند. هر چه زور می زدم نمی توانستم بلند شوم و پاهایم زیر بدن دیگران گیر کرده بودند. در این لحظه متوجه شدم که یک پای کنده شده از بدن کسی (احتمالاً تروریست انتحاری) روی شکمم افتاده است و یک مرد دیگر که دستش سوخته بود و یک پایش زخمی بود نیز روی من افتاده است. مامایم آن پای تنها را با لگد از روی من دور انداخت و آن مردم زخمی را نیز کمک کرد که بایستاد و من را از روی زمین بلند کرد. وقتی که بلند شدم پاهایم به شدت خون آلود بودند. سرم چرخ می زد ولی می دانستم که انفجار شده و من هنوز زنده هستم. خوشبختانه خودم را چیزی نشده بود ولی خون و توته‌های گوشت و بدن دیگران در تمام بدنم پخش بود. فکر می‌کنم تراکم و فشردگی جمعیت، موج انفجار را نگذاشت که از چند متر پیشتر برود و ما که در حلقۀ دوم بودیم، چره و موج به ما نرسید.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.