دیــن به مثابۀ هویت

محمد محق/ یک شنبه 14 قوس 1395/

بخش سوم/

mandegar-3در حقیقت، این تنوع در عناصر سازندۀ هویت، علیرغم غیراختیاری بودنِ برخی از آنها، این امکان را به هر شخص میدهد تا او خود سازندۀ هویتِ خویشتن باشد. یعنی میتواند تصمیم بگیرد که کدام عناصر را بر هویتِ خود بیفزاید و از این طریق، برخی عناصر را که در نظرش چندان مطلوب نیستند، به حاشیه براند و تحت‌الشعاع عناصری دیگر قرار بدهد. فی‌المثل، اگر شخصی از جایگاه خانواده‌گیاش خُرسند نیست یا از بابتِ زبان مادریاش بخت پیشرفتِ علمی و ادبی را ندارد، یا از نظر جسمانی نارساییهایی دارد که هویت فردیِ او را آسیب میرساند، در عوض، او میتواند با کسب برخی مهارت ها، تحصیل برخی دانشها و سهم گرفتن در برخی از فعالیتها، هویت فردی-اش را به عنوان فردی هنرمند، خلاق یا فعال در عرصههای دیگر به دیگران معرفی کند.
دنیای امروز امکانهای فزایندهیی را در اختیارِ مردم قرار میدهد که بدان وسیله بتوانند بر بهسازی و تقویتِ هویتِ خود به دلخواهِ خویشتن همت بگمارند. حتا دربارۀ هویت ملی، که در گذشته ها از نوع عناصر اجباری هویت به شمار میرفت، امروزه برای بسیاری از انسانها کم‌وبیش مساعد شده است که با ترک تابعیتِ یک کشور و حصول تابعیت کشوری دیگر، این بخش از هویتِ خود را بازسازی کنند.
رابطۀ دین و هویت
در این میان، موضوعی که جای تأمل دارد و ظاهراً به حد لازم بدان پرداخته نشده است، هویت دینی یا دین به مثابۀ عنصر هویتی است. گاهی دیده میشود که برخی از متدینان با افتخار می‌گویند که دینِ ما هویتِ ما است. هدف‌شان ظاهراً از این سخن این است که دین برای ما به‌حدی اهمیت دارد که به هیچروی از آن نمیگذریم. یا شاید میخواهند بگویند که ما را با هویتِ دینیمان بشناسید و این عنصر را بر دیگر عناصر هویتیِ ما مقدم بدارید. شاید میخواهند بگویند که ما اگر بر سرِ هر موضوعی آمادۀ بحث و گفت‌وگو باشیم، بر سر دینِ خود آمادۀ بحث و گفت‌وگو نیستیم. شاید هم مقاصد و مفاهیمِ دیگری در این سخن نهفته باشد که با توضیح صاحبانِ آن بهتر مشخص گردد.
در اینکه دین یکی از عناصرِ مهمِ هویت‌ساز برای انسانهاست، هیچ شکی نیست، اما فروکاستنِ آن به یک عنصر هویتی یا آن را مهمترین کارکرد دین در زنده‌گیِ خود گردانیدن، از موضوعاتی‌ست که ابعاد پیچیدهتری دارد و گاه عوارضی به دنبال میآورد که شاید اگر بسیاری از متدینان به آن پی ببرند، دیگر نخواهند بر آن تأکیدی بورزند.
چنانکه اشاره شد، هویت اساساً کارکرد منفعتی دارد و ابزار مهمی برای رسیدن به منافع دنیوی است. از طریق هویت، جایگاه شخص در نظر سایرین تثبیت میشود و آنان میفهمند که چه نسبتی با او برقرار کنند و کدام حقوق و مزایا را برایش قایل باشند. هویت اساساً نقش فاصل و جداکننده دارد. هویت مرز میسازد و حریمِ شخصی ایجاد میکند. هویت سبب میشود که شخص بتواند به خود ببالد، به داشتههایش بنازد و تفاوتِ خود را از دیگران به نمایش گذارد. اینها لازمۀ هویت است، تا بر اساسِ این تفاوتها، هم شناختهتر گردد و هم به حقوق و مزایای ناشی از آن به شکلِ واضحتری دست یابد.
از سویی، علت منازعه و کشکمش در تاریخ بشر، چنانکه پژوهشگران و فلاسفه ریشهیابی کردهاند، دعوا و کشمکش بر سرِ منافع بوده است. وقتی که پای منافع به میان میآید؛ تقابل، جدل، نزاع، دشمنی و جنگ نیز کم‌وبیش به دنبال آن میآید. برای تأمین منافع، و برای مقابله با رقبا، و در جایی که نیاز به یارگیری و بسیجِ طرف‌داران است، برساختنِ هویت یک ابزار مهم و کارآمد به شمار میرود. در تاریخ فراواناند کسانی که خود را به تبارِ خاصی نسبت دادهاند، نسبِ خود را به شخصِ مشهوری پیوند زدهاند، ادعای همخون بودن با کسی یا کسانی را سر دادهاند، و به دنبال نسبتهای کذایی گشتهاند تا بتوانند جبهۀ خود را تقویت ببخشند و رقیبانِ خود را بر زمین بکوبند.
هویت اگرچه نه همیشه و به‌صورت گریزناپذیر، اما غالباً به تعصب میانجامد. یک علتش این است که هویت تنها و منحصراً به منافع آنی برنمیگردد، هرچند که غالباً چنین است. این هست، اما افزون بر آن، هویت ریشههای روانی هم دارد. وقتی کسی با نامی، صفتی، داشتهیی، نسبتی و خصوصیتی شناخته می‌شود، چون چهرهیی که از او در ذهنِ دیگران نشسته با این امور پیوند یافته است، حفاظت و پاسداری از آن چهره برای او اهمیت مییابد. هر تعرض، عیبجویی و انتقادی که متوجه آن هویت یا بخشهایی از آن بشود، او تعرض به خویشتن میپندارد.
هویت مرز میآفریند و از این طریق به غریزۀ خودخواهیِ آدمی پاسخ میدهد. گاهی هویت میتواند سبب غرور، تکبر، خودپسندی، زیادهخواهی و تحقیر دیگران شود، و از این لحاظ موجب درغلتیدنِ شخص به رذایلِ اخلاقی گردد. این امر البته صورتِ دایمی ندارد، اما کاملاً منتفی هم نیست. کسانی که عیوبِ یاد شده را دارند، معمولاً به داشته هایی مینازند که به آنان هویت بخشیده و احساس میکنند که داشتن چنین هویتی به آنان حق میدهد که خود را از دیگران برتر بپندارند و یا دیگران را فروتر بینگارند.
وابسته‌گی آدمی به هویتش به‌خاطر منافعی که برایش دارد، یک امر عقلانی است؛ اما این امر ابعاد غیرعقلانی هم دارد. در نظر بگیرید برای نمونه، کسی به زبان فارسی علاقهمند است به این دلیل که زبان مادریِ او است. با شعر و ادبِ فارسی آشنا شده و با زیباییهای آن انس گرفته است. او تصور میکند که زبان مادری او، بهترین زبانِ دنیاست. مدتی بعد اما موفق میشود به مطالعات زبان-شناختی روی آورد. او متوجه میشود که، از منظر این علم، هیچ زبانی وجود ندارد که زبانِ کامل و بینقص باشد.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.