«مهاجر»، یعنی همیشه در حاشیه!/ (به بـهانه بیـماری استـاد نجیب مایـل هروی)

سید اسحاق شجاعی/

mandegar-3«رفتن»، که امروزه نام مهاجرت بر آن می گذارند، خود، محصول شرایطی است و البته نتایجی نیز از آن ناشی می شود. مهاجرت، نشانه ی چیست؟
وقتی امکان ماندن از دست می رود و آدمیان احساس می کنند زندگی به بن بست رسیده است. وقتی سقف پرواز کوتاه است و هنگامی که حال ساکنان در جایی که ساکنند، خوش نیست، وقتی افق آینده رو به تاریکی می رود، آن هنگام است که هر کسی، پنجره‌ای برای رفتن انتخاب می کنند. روزنه ای که بتوان از آن گریخت. کوره راهی که آنها را از این جای نامطلوب، به آن جای شاید مطلوب برساند. مهاجرت، یعنی در این جا که هستم دلم خوش نیست. حالم خوش نیست. این جا، آن جایی نیست که باید باشم. این جا برایم تنگ است. مهاجرت یعنی قطار زندگی در این جا، به آخرین ایستگاه خود رسیده است، از این پس باید پای پیاده به سوی دیگری بروم. مهاجرت نشانه ی «ناممکن شدن زیستن در این جا» نزد افراد است. احساسی از درون که بی قرارشان می کند و در نهایت، رفتن را به ماندن ترجیح می دهند.
مهاجرت، نشانه ی اندوهی عمیق در ذهن های خسته ای است که گاهی چنان عرصه را بر خود تنگ می بینند که حتی نمی دانند به کجا می گریزند. می گریزند، به هر جایی غیر از این جا. مهاجرت نشانه ای است از این که «سکونتگاه» (که معنای قرارگاه دارد)، معنای اصلیش را از دست داده است و به جای آن، بی قراری و اضطراب نشسته است. سکونتگاه، بیش از آن گاه معنای جغرافیایی و محل زندگی داشته باشد واجد بار معنایی عاطفی و حتی متافیزیکی است. و مهاجرت نشان می دهد نزد افراد، آن معانی غیر مادی سکونتگاه از دست رفته است. این فقط مغزها نیستند که مهاجرت می کنند، دل ها و احساس ها و دست ها نیز مهاجرت می کنند. دل هایی که در همدلی با دیگران می توانند محیطی شاد بیافریند. دست هایی توانا که می توانند ایران را بسازند.
رفتن، چیزی نیست که به آسانی بتوان از کنارش بگذریم. گرچه حاکمان در سرگردانی سیاست و تاریکی قدرت، این پدیده ی استخوان سوز را نمی بینند و اهمیتش را نمی یابند. مهاجرت، فقط رفتن آدمیان از یک سرزمین به سرزمین دیگر نیست. بلکه از میان رفتن تاریخ و هویت افراد است. از دست رفتن همه ی خاطراتی است که با یک سرزمین گره خورده است. و همه ی احساس هایی است که در مواجهه ی با زندگی در یک آبادی خلق شده است. مهاجرت، تهی شدن یک فرهنگ و سرزمین از درون است. فرایند اضمحلال و تهی شدن فرهنگی است که عاملان، آن را ترک می کنند.
چه بسیار کسانی هستند که هستند، اما نیستند. این جا در این سرزمین مانده اند اما میل به رفتن دارند. مهاجرینی که هنوز نرفته اند. آنها نمی روند ، یا نمی توانند بروند اما خود را از متن به حاشیه می برند و درگیر مسایل نمی کنند. جای شان را سوا کرده اند. سفره شان را جای دیگری پهن می کنند. میل به رفتن، یک نشانه است، حتی اگر همه ی آن کسانی که شوق به مهاجرت دارند، نتوانند و یا نخواهند این آب و خاک را ترک کنند. شوق به رفتن را دست کم نگیریم. خمودی و دلمردگی و در نهایت نیهیلیسم و بی عملی از دل همین احساس، امکان رشد می یابد. اینان کسانی هستند که نه می توانند بمانند و نه می توانند بروند. اینان انسان هایی در تعلیق اند.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.