همراز با صدای دلنواز!

داوود نعیمی/ چهار شنبه 29 حمل 1397/

mandegar-3۵ ثور سال ۱۳۷۱، رادیو تلویزیون افغانستان کابل، ساعت یک بعد از چاشت به دستور آمر صاحب(احمدشاه مسعود، قهرمان ملی) همراه، یک گروه سه نفری از فیلمبردارهای کمیتۀ فرهنگی شورا نظار، با چرخبال‎‌ها از جبل‌السراج وارد کابل شدیم، همینکه به فرودگاه کابل طیاره حامل ما نشست کرد، درست سر ساعت دو چاشت بود. از فرمانده پناه خان که در رأس قطعات مجاهدین مسول تامین امنیت کابل بود خواستیم تا گروپی از مجاهدین را برای تامین امنیت و تنظیم نشرات رادیو تلویزیون افغانستان همراه ما بفرستد.
بعد چند دقیقۀ محدود، توسط موتر نظامی راهی رادیو تلویزیون شدیم. من بلافاصله بعد رسیدن و گرفتن نشانی دفتر رییس، با کسب اجازه به دفتر ریس عمومی شبکه داخل شدم، خود را مختصر معرفی کردم. نام ریس روی لوح سر میزی حک شده بود(سید یعقوب وثیق) کمی صحبت شد، کار را آغاز کردیم. چون دستور آمر صاحب این بود که نشرات عادی باشد تا مردم کابل به تشویش نشوند. این پیام را به رییس دادم. از دفتر کارش بیرون شدم، در صحن شبکه، درست مقابل استدیوهای تلویزیون با بانوان گوینده یا نطاق از بخش فارسی و پشتو رادیو تلویزیون روبرو شدیم و بعد از سلام و علیک و احوال‌پرسی خودشانرا معرفی کردند؛ نبیله همایون، رابعه مقصودی و شهلا حیاتی؛ اما کمی در سیمای شان نگرانی و بهت‌زده‌گی دیده می‌شد. من نیز خود را و جریانی راه که به آن منسوب بودم، معرفی کردم. هرچند دراین دستگاه، سال‌های متمادی از مجاهدین تصور نادرست داده شده بود؛ اما زمانیکه با برخورد متفاوت روبرو شدند، کمی برخورد های شان تغییر کرد. ازمن خواستند که با مدیر «نطاق‌ها» ببینم. یکجا طرف آن اداره رفتیم، همراز ننگرهاری، مدیر نطاقان آن زمان رادیو تلویزیون افغانستان، پیشروی استدیوی رادیو افغانستان، با یکعده دیگر منتظر بودند. بعد از معرفت و احوال‌پرسی که هنوز طنین آوازش در گوشم است و فراموشم نمی‌شود تا دفتر کارش رفتیم. من از آقای همراز صاحب خواستم تا روشن شدن وضعیت برای نطاقان نوکریوال، یکجای مناسب و آرام مد نظر گرفته شود.
زنگ تلفن آمد، معلوم شد که آنسوی خط تلفن، ریس عمومی شبکۀ رادیو و تلویزیون است. همراز صاحب از من برایش گفت و ریس شبکه که می‌خواست تا از خانوادۀ خود در مکروریان زنده‌گی می‌کردند، احوال گیری کند، بعد گوشی را من گرفتم؛ ریس گفت: نزد خانواده‌اش می‌رود دوباره بر می‌گردد. غیر مترقبه من هم گفتم همرای‌اش می‌کنم. موتر آماده شد، رفتیم طرف مکروریان کهنه، رییس وارد خانه اش شد، کمی بعد من که می‌خواستم حرکت کنم، یک آدم یال دار را دیدم که طرف ما می‌آمد. همینکه نزدیک شد، پرسان کردم که از کدام گروپ استی؟ گفت که از ملیشه‌های جبار قهرمان است. به هر حال اوضاع آشفته به نظرم آمد خواستیم حرکت کنیم که از چند جهت بالای موتر حامل ما فیر شد. در حالیکه زیر رگبار مرمی بودیم، از ساحه خارج شدیم یکنفر از همراهان ما کشته شده بود. سه نفر دیگر زخمی شده بودند. درین میان، من و راننده، به یمن خداوند آسیب ندیده بودیم. زمانیکه پیشروی درب ورودی رادیو تلویزیون افغانستان رسیدیم، همراز صاحب در مقابل دروازه ایستاده بود با مهربانی مرا در آغوش گرفت و شکر گذاری کرد.
همراز ننگرهاری، بعد ها آن حادثه را همیش قصه می‌کرد و این خاطره هیچوقت با آن صدای گوش‌نواز که (همراز ننگرهاری، د دی ساعت دخبرونه په وراندی کولو سره ستاسو په چوپر کی یم) فراموشم نمی‌شود.
روح همراز ننگرهاری شاد! آوازش در گوش شنونده‌های رادیو تلویزیون افغانستان طنین انداز باد.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.