وضـعِ زنان در قلـمروهای «فئـودالانِ مذهبـی»

شکیب انصاری/ شنبه 21 دلو 1396/

از چند روز بدین‌سو نوار تصویریی در رسانه‎های اجتماعی ‌دستبه‌دست می‎شود که گواه بر محکمۀ صحرایی زنی در یکی از دشت‌های شهرستان چاه‎آبِ تخار زیر تازیانه‌های ناتمامِ خشونت‎گرایانِ مذهبی می‎باشد. این رویداد از جمله ده‎ها رُخدادی است که تا کنون گواه استیم و به اطمینان ادامه خواهد داشت. این درحالی است که در وضعیتِ کنونی ما محتملِ تنوعِ چنین جنایات و تبهکاری‌ها می‎باشیم، که اگر فهرستی از این جنایات ترتیب داده شود، در این نبشته هضم نمی‌شود.
اما از این میان، نقصِ متواترِ حقوق زنان به شُدت نگران کننده و وحشت‎ناک است. روزانه زنان بی‌شماری مورد اهانت، تجاوز (روحی، جنسی و فیزیکی)، تهدید و سرانجام قتلِ قرار می‌گیرند. عاملان این خشونت‎ها، اما از درون خانه‎ها آغاز می‌شود. رویدادهای زن‌ستیرانۀ چندین سال پسین نشان داده است که یک شمارِ زیادِ از خانواده‎‏ها از جمله نُخستین کانون‌های ناامن برای بانوان بوده است؛ هتک حرمت، شکنجه، وضعِ قواعد خاصِ هنجاری-رفتاری براساس ارزش‌های تحریف شده، تهدید، تجاوز (پدر بر دختر) و حتا کُشتن و بستنِ به مرگ؛ دقیقاً از جمله مواردی است که اکثرِ بانوان افغانستانی در درونِ خانواده‌های خود به آن‌ها آشنا می‌شوند و با چنین بیشن و طبیعی پنداشتنِ این‌همه موارد، در عرصۀ مناسبات اجتماعی، مدنی، سیاسی و فرهنگی-در جامعه گام می‎گذارند.
اما کدام عوامل «خشونت» را طبیعی ساخته است؟
وقتی زنان در خانواده‌های خود که بستر‌های تربیت و جغرافیای گرمِ تکوین آن‌ها است، جای امن ندارند. در بیرون از خانه به صورتِ عادی، خشونت را یک امرِ طبیعی و فرهنگی می‎دانند و در کنش و واکنش‌های بیرون از خانواده، هر نوع مقاومت در برابر این خشونت‎ها را به دلایل موجودیتِ ارزش‌های فرهنگی-دینی «شرم» می‎پندارند و طبیعی می‎شمارند. از سوی دیگر، واکنشِ‌های تولید شده در داخل همین مجموعه از خانواده‌های (خشونت‎گرا) است که خشونت را به صورتِ طبیعی در یک حلقه‎یی کلان داخل جامعه، فرهنگی و هنجاری ساخته است.
در این میان واکنشِ محافظه‎کارانۀ شمار زیاد از خانواده‌های (غیر خشونت‎گرا) نیز در برابر چنین پندارها، ارزش‎ها و رویداد‌های خشن؛ به قدرت و هنجاری شدنِ خشونت‎گرایی به عنوانِ یک فرایند علیه زنان افزوده است. این درحالی است که در اکثرِ خانواده‌ها و گروه‌های اجتماعی، اِعمال ظلم، ستم، شنکجه و در کُل خشونت‌ها بیشر از این‌که نقشِ در کارگزاران بیرون جنسیتی/مردان داشته باشد، در رفتار و برخورد‌های درون جنسیتی (زنان) علیه زنان دارد. (البته عواملِ زیاد دیگر نیز در این زمینه نقش دارد)
روی این منظور، زمانی که خشونت در داخل نهادِ خانواده به صورتِ فراگیر صاحبِ اتورتیه/اقتدار می‌شود؛ از طریقِ نهاد‌های چون آموزش و پرورش، اقتصاد در داخل جامعه قدرت‎مند، نهادینه و موردِ حمایت همه‌گانی قرار می‎گیرد. طبیعی شدنِ خشونت در داخل خانواده، و عرصۀ مناسبات اجتماعی منجر می‌شود تا زنان به محضِ اعتراض در برابر این خشونت‎ها، احساسِ امنیت خود را از دست بدهند و به جای غایلۀ مُحقانه، تن به سکوتِ صبورانه دهند. بنابر این، از خانواده، تا خیابان و از خیابان تا نهاد‌های عام و خاص همه‌وهمه (مردان و زنان)، در قدرتمند ساختنِ عناصرِ خشونت، نقش مهمِ تاریخی را ایفا کرده/می‎کنند.
ساختار‌های خشونت‎گرا:
همه می‎دانیم که افغانستان به دهکدۀ خشونت‎های متنوع و جغرافیای جنون، دهشت و ترور تبدیل شده است. جایی که خشونت از جمله ارزان‌ترین «شی» است. در درونِ هر روز و میانِ ساعت‌ها و دقایق؛ انسان‌های بی‌شمار مورد خشونت، تجاوز، بدرفتاری و سرانجام به مرگ مواجه می‎شوند، اما پرسش این‌جا است که مجموعه‎یی این خشونت‌ها چگونه شکلِ طبیعی و فراوانی را به خود گرفته است؟
طوری که می‎دانیم، در جامعۀ ما حاکمیت از آنِ فئودال‌های مذهبی (افراطی) است. «فئودال‌های مذهبی» جغرافیای خاصی ندارند، در هر کجا و ناکجای می‎توان سر آن‎ها را دید. در سطوحِ فردی و جمعی حضور دارند. در داخلِ خانۀ خود (فردی)، در خانۀ همسایۀ آرام و ساکت، در ویلای مجللِ پول‌دارانِ فرهنگی‎نما، در داخلِ مساجد، در پنهانگاه‎های شهر به شکل گروهی و… در همه‌جا یافت می‎شوند، ولی غالبِ این افراد را می‎توان در دهکده‎ها، شهرستان‌ها و استان‌های پیدا کرد که کمتر زیر نظارت و دید قوانین مدنی قرار دارند و یا به نِدرت رسانه‌یی می‎شوند.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.