چهرۀ آینده عاطفی‌تر است

لیویا گرشون/ برگردان: پروانه حسینی/ چهار شنبه 19 جدی 1397/

بخش دوم و پایانی/

mandegarبعد از برنامۀ آموزشی، بسیاری از کارگران به جایی رسیدند که از این که می‌توانند یک کار ضروری را انجام دهند (که باید انجام شود ولی خیلیها از پسش بر نمی‌آیند) احساس غرور می‌کردند. بیتس نوشت: «در سال دوم آموزش، همه به شدت می‌خواستند که یک کمکمراقب باشند، و هر وقت یک از آن‌ها کار پیدا می‌کرد، همه خوشحال می‌شدند و به بار می‌رفتند تا جشن بگیرند.»
تحقیقات بیشتر نشان می‌دهد که کسانی که به طبقۀ کارگر تعلق دارند نسبت به همتایان ثروت‌مند و تحصیلکردۀ خود از مهارتهای عاطفی بهتری برخوردار هستند. دو روانشناس، پیا دیتز و اریک نولز در دانشگاه نیویورک، در سال ۲۰۱۶ دریافتند که افرادی که به طبقات اجتماعی بالاتر تعلق دارند کمتر از افرادی که به طبقات فرودست تعلق دارند در خیابان به مردمی که تردد می‌کنند نگاه می‌کنند. در یک آزمایش آنلاین نیز، شرکتکنندهگان از طبقات اجتماعی بالاتر در تشخیص تغییرات کوچک تصویر صورت انسانها ضعیفتر عمل کردند.
از سوی دیگر، بیتس در سال ۲۰۱۷ دریافت که خاستگاه اجتماعیِ دخترانِ مراقب در مهارت آنها در انجام کارشان تأثیر دارد. کسانی که در این کار موفق عمل می‌کردند دارای مهارتهایی مثل رسیدهگی به کودکان و سال‌مندان بودند، مهارت‌هایی که آنها در طول دورۀ رشد به عنوان دختران خانوادههای طبقات کارگر به دست آورده بودند و همچنان می‌توانستند در مواجهه با یک وظیفۀ سخت، خونسردی خود را حفظ کنند. بیتس می‌نویسد: مشخصاً تجربۀ کار خانهگی، پذیرایی از دیگران، برطرف نشدن احتیاجات شخصی (مثل خواب منظم شبانه و وقت آزاد در روز یکشنبه) چیزهایی بودند که این دختران طبقه کارگر تا به سن ۱۶ سالهگی برسند به آن عادت کرده بودند.
نانسی فولبر، اقتصاددان در دانشگاه ماساچوست، معتقد است که شغلهای مراقبتی هم دشوار و هم کمدرآمد هستند، اما «درآمد روانی» این شغل به عنوان یک فعالیت ارزش‌مند به کارگران نوعی احساس جبران می‌دهد. هرچه باشد، به طور سنتی زنان چنین کارهایی را رایگان و محض نیکوکاری انجام می‌دادند و گرچه باید قبول کنیم که این زنان رنجی متحمل می‌شدند، این به آن معنا نیست که آنها هیچ لذتی از کمک کردن نمیبردند. برای زن و مرد، چه با حقوق و چه بدون حقوق، بیدار شدن ساعت ۳ صبح برای آرام کردن یک نوزاد گریان یا تمیز کردن یک بیمار آلزایمری می‌تواند خستهکننده و در عین حال تعالیبخش باشد. سخت است که در ذهنمان این مفهوم را جا بیاندازیم که کار عاطفی واقعاً یک شغل است. دلیل این دشواری در مورد سختترین و کمدرآمدترین نوع کارها، مثل کار برای کسانی که دم مرگ هستند یا دیگر کنترلی روی بدن خود ندارند، ممکن است این باشد که آن دسته از ما که مجبور نیستیم آن کارها را انجام دهیم ترجیح می‌دهیم حتا فکرش را هم نکنیم که اینها چه کارهای دشوار و لازمی هستند. در مورد انواع دیگری از کارهای عاطفی، دشواریِ باور کردن این که اینها واقعاً شغل هستند دلیل خیلی سادهیی دارد، این که ما از زبان حرفهیی لازم برای سخن گفتن در مورد کار عاطفی برخوردار نیستیم. لبخند زدن و سر جنباندن برای داستانهای یک مشتری پُرحرف احتمالاً برای رسیدن به امضای یک قرارداد بزرگ خیلی مهم است، ولی در رزومۀ کاری جایی برای درج مهارت «تحمل مشتری پرحرف» وجود ندارد. در اغلب مواقع، کار عاطفی اصلاً نیروی کار به حساب نمی‌آید. همچنین، اگر دقت کنیم متوجه می‌شویم که بسیاری از متخصصان تحصیلکرده و تحلیل‌گر سیاستهای اقتصادی (به‌خصوص مردها) وقتی که به مهارتهای زنان طبقه متوسط می‌رسند، دیدشان نقاط کور دارد و خوب نمیبینند.
مشکل بعدی این است که وقتی سوال می‌شود که برای بیشتر شدن درآمد کارگران کمدرآمد مراقبت چه باید کرد، همیشه این جواب داده می‌شود که: «بفرستیدشان ادامۀ تحصیل بدهند.» سیاستگذاران دربارۀ «حرفهیی کردن» کار مراقبت، برنامهریزی برای «آموزش پیشرفته» در مورد مراقبت از بیماران دیابتی یا مبتلا به زوال عقل، زیاد حرف می‌زنند. اخیراً در شهر واشنگتن، مسوولان تصمیم گرفتند که کارگران مراقبتی را ملزم به تحصیل و اخذ مدرک کارشناسی کنند. یک مسوول مدارس منطقه دربارۀ این تصمیم گفت که این حرکت «این حرفه را می‌سازد و باعث می‌شود که بچههای ما در مسیر درست یادگیری و پیشرفت بیافتند.» این حرف درستی است؛ برای هر کسی که برای سال‌مندان معلول یا بچههای کوچک کار می‌کند، مفید است که در مورد نیازهای خاص این گروهها مطالعه کند و فکر خوبی است که دسترسی به تحصیلات دانشگاهی به دلایلی فراتر از آموزش حرفهیی هم میسر باشد. اما این که تصور کنیم که کلاسِ درس راهِ ساختن کارگران «بهتر» است، از اساس بیاحترامی به مهارتهای عمیق و کاملاً غیراکادمیکی است که برای آرام کردن یک بچۀ ترسیده و حفظ خونسردی در کنارِ زنی که دارد با مدفوع خود بازی می‌کند لازم است.
دو اقتصاددان امریکایی، دابلیو. نورتون گراب و مارتین لازرون، این رویکرد را (این که برای حل هر مشکل کاری باید به مدرسه و دانشگاه رفت) «کتاب مقدس آموزش» نامیدهاند. همانطور که گراب در سال ۲۰۰۵ توضیح داده است، تحصیلات بیشتر به افراد کمک می‌کند که شغل‌های بهتری پیدا کنند، اما این به آن معنا نیست که تحصیلات همیشه یک استراتژی اقتصادیِ کارآمد است. گراب می‌گوید که در واقع ۳۰ تا ۴۰ درصد کارگران در کشورهای پیشرفته از تحصیلاتی بالاتر از آنچه که شغلشان نیاز دارد برخوردار هستند.
تاکنون بیشترین مطالعه در مورد آموزشهای حرفهیی در مهارتهای عاطفی در مورد برانگیختن حس همدردیِ پزشکان صورت گرفته است. در طول دهۀ اخیر، مراکز آموزشی پزشکی و بیمارستان‌ها گزارشهای بسیاری نوشتهاند که نشان می‌دهد وقتی پزشکان خود را جای بیمار می‌گذارند نتایج درمانیِ بهتر، رضایت بیشتر بیماران و خستهگی و ناامیدیِ کمترِ پزشکان به دست می‌آید. همچنان، شواهد نشان می‌دهد که مهارتِ همدردی آموختنی است. گزارشی بر اساس تحقیقات انجام‌شده در سال ۲۰۱۴ به این نتیجه رسیده است که در هشت آزمایش از ده آزمایش اجرا شده، آموزش ارتباطات و روش نقش بازی کردن توانسته است احساس همدردی پزشکان و دانشجویان پزشکی را تقویت کند.
البته، شاید مسلم به نظر برسد که آموزش مهارتهای عاطفی به متخصصان پُردرآمد و با پرستیژ تأثیرگذار است، اما اثرات همین آموزش در بین کارگران دیگر به این آسانی نیست. با این حال، یکی از پیشرفت‌هایی که صورت گرفته این است که اخیراً توجه بیشتری به «یادگیری عاطفی و اجتماعی» در بین دانش‌آموزان می‌شود. برنامههای «یادگیری عاطفی و اجتماعی» در امریکا به دانشآموزان روشهای تقویت حس همدردی، مدیریت احساسهای خود و همکاری با دیگران را یاد می‌دهد. کودکان تمرین می‌کنند که در برخورد با یکدیگر از زبانِ تأییدآمیز استفاده کنند، با یکدیگر برای ادارۀ کلاسِ درس قواعدی وضع کنند و برای بهبود درکشان از روند فکری خود از درایت و اشرافشان به محیط استفاده کنند. تحقیقات نشان می‌دهد که این نوع برنامهها به دانشآموزان در حفظ و به‌کارگیری روحیۀ مثبت و رفتار مناسب اجتماعی کمک می‌کند. بسیاری از مدارس هماکنون از برنامۀ «یادگیری عاطفی و اجتماعی» در کلاسهای خود استفاده می‌کنند و در سال گذشته هشت ایالت در امریکا برای همکاری و گسترش این برنامه اعلام آمادهگی کردند. اما نوع صحبتهایی که دربارۀ «یادگیری عاطفی و اجتماعی» می‌شود نشان می‌دهد که، آنطور که باید به مهارتهای عاطفی بها داده نمیشود. این برنامه اغلب به عنوان روشی برای کاهش خشونت معرفی می‌شود، نه روشی برای پرورش تواناییهای ضروری انسانی. در محیط اکادمیک که موضوعات مربوط به مبانی نظری بیشتر از موضوعات «نرم» خریدار دارد، به نظر می‌رسد که مهارتهای عاطفی قرار است فقط بچهها را تشویق کند تا «خودشان را کنترل کنند» و در طول کلاسهای درس طولانی زیاد تکان نخورند!
یک نکتۀ دیگر. آموزش رسمی مهارتهای عاطفی بسیار مفید است، اما این آموزش اهمیت محوری در موفقیت کار عاطفی ندارد. هوکسچایلد تذکر می‌دهد که برای کارگران «اجرای سطحی» (به معنای وانمود کردن به داشتن یک احساس مناسب) از «اجرای عمیق» (به معنای برانگیختن واقعی آن احساسات) هم سختتر است و هم تأثیرگذاری کمتری دارد. به نظر می‌رسد که ابراز احساسات خودجوش مناسب و طبیعی بهتر است. در سال
۲۰۱۳ ساندویچ‌فروشی زنجیره‌یی بریتانیایی، «پرت امانژه» به‌خاطر استفاده از مشتریان مخفی که مأموریت داشتند بفهمند که آیا کارکنان همیشه با خوشرویی با مشتری برخورد می‌کنند یا نه، مورد انتقاد شدید قرار گرفت. البته کارگران خدماتی باید با مشتری دوستانه برخورد کنند؛ اما این که آن شرکت مخفیانه کارگران خود را بازرسی کند تا از خوشرویی آنها اطمینان حاصل کند، آن هم در حالی که کارگران را از حقوق و شرایطی که آنها را به طور طبیعی خوشحال می‌کند محروم کرده، موذیانه و ریاکارانه است. علاوه بر آن، اجبار به ادای یک احساس عاطفی را در آوردن می‌تواند به شیوه‌های مختلف از دردناکترین کارهای فیزیکی هم استثمارگرانهتر باشد.
از طرف دیگر، دیوید اسکِیلز، پزشکی در یک مرکز بهداشتی در کمبریج، به این نکته اشاره می‌کند که تمرکز فعلی بر آموزش پزشکان برای تقویت حس همدردی باعث نادیده گرفتن «کمبودهای چشم‌گیر محیط کار و مخرب حس همدردی انسانی که پزشکان به طور طبیعی دارند» می‌شود. مواجه شدن دایمی با شمار زیادی بیمار، فشار مالی زیاد که پزشک را وادار می‌کند طول مدت هر ویزیت را کم کند و هشتاد ساعت کار در هفته، باعث می‌شوند که پزشکان نتوانند با تمام وجود در کنار شخصی که جلوی چشمشان درد می‌کشد حضور داشته باشند. به همان ترتیب که بیتس در تحقیقش در مورد دختران مراقب بریتانیایی دریافته بود، اسکیلز هم معتقد است که راه درست این است که در این جوِ پرفشار، هرچه سریعتر به نیازهای اولیه افراد رسیدهگی شود و واقعاً برای مراقبت از آدمها وقت گذاشته شود. شاید کلیدیترین راه برای این که یک نفر بتواند کارگر عاطفیِ کارآمدی باشد این است که تا حدی استقلال داشته باشد، برخورد محترمانه ببیند و تمام مدت دچار استرسِ بیش از حد نباشد.
با جایگزین شدن روزافزون روباتها به جای انسانها در کارهای مربوط به علومِ شناختی، فرصتهای عظیمی برای ما پیش خواهد آمد. ما به عنوان جامعه می‌توانیم از منابع موجود برای گسترش نیروی کار کارکنان، حقوق بالاتر و تعطیلات بیشتر برای کارگران مراقبتی که در حال حاضر با کمترین دست‌مزد دارند به مهمترین نیازهای عاطفی جامعه پاسخ می‌دهند استفاه کنیم. در عین حال، می‌توانیم سعی کنیم که همهگی، از جمله مأموران پولیس و کارکنان دفاتر پستی و بقیه، یاد بگیریم که چطور با آدمهایی که با آنها سروکار داریم واقعاً ارتباط برقرار کنیم. در حال حاضر، رویکرد سیستم اقتصادی ما که کیفیت مشاغل را با معیار مشارکت آنها در تولید ناخالص داخلی می‌سنجد اینگونه نیست. در واقع، بعضی از اقتصاددانان این انتقاد را دارند که ما، در مقایسه با بخشهایی مثل خودروسازی، به اندازۀ کافی برای بهبود «بهرهوری» مشاغل خدماتی از قبیل مراقبت از سال‌مندان تلاش نکردهایم. کارهای عاطفی احتمالاً هیچ وقت راه خوبی برای راحت پول در آوردن نیستند. اما سوال اصلی این است که: آیا جامعۀ ما واقعاً تمایل دارد که، با وجود کمسود بودن کار عاطفی، منابع بیشتری در اختیار این کار قرار دهد؟
پیشرفتهای فن‌آوری دستاوردهای فوقالعادهیی برای ما داشته است. فن‌آوری سطحِ زندهگی را در کشورهای پیشرفته بسیار بالا برده و بیشتر انسان‌ها را از این که مجبور باشند غذای خود را کشت کنند و اجناس مورد نیازشان را خودشان تولید کنند نجات داده است. اما این که بخواهیم معیار کارآمدیِ فن‌آوری را در حوزۀ مشاغل عاطفی هم به کار ببریم باعث می‌شود که یک وعدۀ مهم که پیشرفت فن‌آوری به انسان داده بود فراموش شود؛ این وعده که با کنار رفتن کارهای محاسباتی و فیزیکی از جلوی پای انسان، مشاغل آینده می‌توانند فرصتی را فراهم کنند که آدمها واقعاً و عمیقاً از یکدیگر مراقبت کنند.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.