کانت و گسست از مونارشی

نادر فتوره چی/ 17 جدی 1392/

mandegar-3بخش دوم 

ادعای این‌که در حوزۀ تفکر فلسفی، به پیش از کانت، یا به یک معنا به قبل از معرفت‌شناسی او نمی‌توان ارجاع داد، حرف تازه‌یی که نیست هیچ، از قضا آن‌قدر در ادبیات دانشگاهی و ژورنالیستی (که این روزها به‌شدت هم در فُرم و هم در محتوا به یک‌دیگر شبیه شده‌اند) تکرار شده که چه‌بسا نوعی دل‌زده‌گی را در پی داشته است. دل‌زده‌گی‌یی که ای‌بسا تنها به‌میانجی روش خوانشِ غیرخطی و تبارشناسانۀ فوکو از تاریخ بتوان دست‌کم در سطحِ این جستار بر آن فایق آمد و راه را برای طرح دعوی اصلی آن یعنی تأکید بر خصلت گسست‌آورِ فلسفۀ کانت هموار کرد.

روش‌شناسی فوکو، همان‌طور که در ابتدا هم به آن اشاره شد، بیش از هر چیز از آن حیث مهم است(تو گویی خود یک نقطۀ گسست است) که با طرح مفهوم «اپیستمه» و ادغام حوزه‌های معرفت و قدرت، بر هر نوع تاریخی‌گری تخصص‌مآبانه خط بطلان می‌کشد و با برجسته‌کردن همان نقاط گسست و البته از طریق تأکید بر تبارشناسی به‌جای دیرینه‌شناسی، خلق آرشیو به‌جای رجوع به آرشیوهای موجود و نیز زدن برش‌های عرضی به جای برش‌های طولی بر تاریخ، همۀ آن‌چه که «تخصص گرایی» و «علم‌گرایی» و «تاریخ‌گرایی» رشته کرده‌اند را پنبه می‌کند.
به‌پشتوانۀ این خوانش بدیع فوکو از تاریخ است که چهرۀ کانت را، نه در مقام فیلسوفِ خالق عقلانیت مدرن یا بنیان‌گذار عصر روشن‌گری یا پدر ایده‌آلیسم آلمانی و معرفت‌شناسی و …، بلکه در قامت چهرۀ فیصله‌بخش بر دوران حکومت‌های «مونارشی» می‌توان برجسته کرد. ادعایی که در مواجهۀ اول کمی شگفت‌آور به‌نظر می‌رسد. این‌که چه‌گونه فیلسوفی که خود در اوج دوران اقتدار پروس شرقی که مبتنی بر حکومت تک‌سالارانه فردریک کبیر بود، و از قضا در مکاتباتش با بنژامین کنستان، به تأیید حکومت وقت پرداخته، می‌تواند آن‌هم در حالی که در کشور همسایه یعنی فرانسه، یک انقلاب واقعی بر علیه حکومت مونارشی لویی شانزدهم در جریان بود، به‌عنوان نقطۀ عزیمت از مونارشی شناخته شود.
قرایت‌های رسمی و خطی از تاریخ به ما می‌گویند که ورود جهان به عصر انقلاب‌ها و از همه مهم‌تر انقلاب فرانسه، مبدای تحول تفکر بشری در خصوص لزوم پایان ‌دادن به حکومت‌های استبدادی و پدرسالارانه بوده است. رخدادی سرنوشت‌ساز در تاریخ بشر که هم کانت و هم سه ضلع دیگر سنت ایده‌آلیسم آلمانی یعنی فیخته، شلینگ و هگل از آن با شیفته‌گی و ستایش یاد کرده‌اند. کانت نیز خود از جمله هواداران پرشور این انقلاب بود: «چنین پدیده‎یی در تاریخ بشر هرگز فراموش نمی‎شود؛ زیرا استعدادی را برای کمال‌پذیری و بهبود در طبع آدمی به‌ظهور رسانیده است که سیاست‌مداران حتا به خواب هم نمی‎دیدند».[۱۱]
شکی نیست که کانت در این ستایش اغراق نکرده است. سیر تحولات تاریخی از انقلاب فرانسه به بعد، روز‌به‌روز اهمیت این رخداد را برجسته‌تر کرده است: ظهور حکومت جمهوری، تفکیک قوا، برجسته ‌شدن نهاد پارلمان، نوشتن قانون اساسی و اعلامیۀ جهانی حقوق بشر، مسالۀ صدور انقلاب (مشخصاً انقلاب امریکا)، زایش مناسبات مدرن در ساحت‌های فردی و جمعی، پایان فیودالیته، زایش متروپول‌ها و مناسبات سرمایه‌دارانه و در یک کلام همۀ آن‌چه که انقلاب فرانسه را به‌درستی به صفت «کبیر» موصوف کرده است.
مسالۀ تاثیر متقابل انقلاب فرانسه و ایده‌آلیسم آلمانی، از جمله مقولات پُربحث‌ودامنه در ساحت تیوری‌ست، به‌طوری که بسیاری از متفکران در خوانش رو به ‌پس تاریخ، انقلاب فرانسه را ناشی از انقلاب ذهنی‌یی که سنت ایده‌آلیسم آلمانی در ساحت ذهن و نظر کرده بود، می‌دانند و بر این باورند آن‌چه که فرانسه در قامت یک انقلاب ماتریالیستی بدان دست یافت، پیشتر در انقلاب سوبژکتیو آلمانی‌ها به‌دست آمده بود. به عبارت دیگر، خلق سوژۀ مدرن، نه صرفاً محصول پراکسیس ِاجتماعی متبلور‌شده در انقلاب فرانسه، که از قضا به‌میانجی تیوری‌پردازی ذهنی فیلسوفان کلاسیک آلمان بوده است.
خوانش فوکویی از تاریخ و متدولوژی مبتنی بر ادغام حوزه‌های معرفت و دانش و نیز انگشت گذاشتن او بر گسست‌ها به‌جای پیوستارهای علت و معلولی، این امکان را به ما می‌دهد که در جدال بین تقدم پراکسیس بر نظریه یا بالعکس، اساساً کل این دوگانه را کنار بگذاریم و از طریق ادغام این دو و اعلام تفکیک‌ناپذیری آن‌ها، بر ضرورت‌های تاریخی که منجر به خلق سوژۀ مدرن شد، تکیه کنیم.
به عبارت دیگر، در صورت کنارگذاشتن این تقابل و اصرار بر ضرورت‌های تاریخی، می‌توان مسالۀ خلق سوژۀ مدرن را این‌گونه صورت‌بندی کرد: هر فیلسوف دیگری هم به‌جای کانت بود، از سوژۀ آزادی‌خواه عقلانی مدرن سخن می‌گفت و هر مردمی به‌جای مردم فرانسه بودند، دست به انقلاب می‌زدند.
بدین‌ترتیب، شاید بتوان با مراجعه به یکی از جستارهای فلسفی متأخر در این خصوص، که به میانجی واکاوی معنای سوژۀ مدرن در گذار از دوران ترور انقلابی به اخلاق کانتی پرداخته است، مسأله را کمی روشن‌تر کرد.
در این خوانش جدید، موقعیت «سوژه‌گی» آن‌طور که شارحان تیزبین ایده‌آلیسم المانی شرح می‌دهند، چیزی نیست جز گذار از ترور انقلابی به اخلاق خودآیین کانتی یا به عبارت دیگر، گذار از نوعی «ارباب بیرونی» به‌سوی «ارباب درونی». گذاری که هگل بر آن تأکید گذاشته و از قضا او شاید اولین کسی‌ست که مسالۀ گسست از مونارشی به‌میانجی آرای کانت را تایید می‌کند.
در این خوانش، سوژۀ بهره‌مند از مواهب جامعۀ مدنی، سوژه‌یی که می‌کوشد نقش دولت را در حد نگهبان و حافظ امنیت خصوصی و رفاهش تقلیل دهد، توسط ترور دولت انقلابی که قادر است او را در هر لحظه آن‌هم بدون هیچ دلیلی نابود کند، له می‌شود( سوژه‌یی که مجازاتش به‌دلیل دست‌زدن به یک اقدام خاص با محتوایی مشخص نیست، بلکه از قضا این مجازات ناشی از وجود او در مقام فرد مستقل در برابر یک کلیت جهان‌شمول است) و این ترور «حقیقت» برسازنده اوست: حقیقتی که در فرآیند گذار او از مرحلۀ ترور انقلابی به‌سوی سوژۀ خودآیین و آزاد در اخلاق کانتی برملا می‌شود.
حقیقتی که از طریق آن‌چه که به زبان امروزی‌تر، می‌توان آن را این‌همانی کامل با متجاوز نامید: سوژه از طریق ترور بیرونی شناخته می‌شود، از طریق نفی‌یی که بی‌وقفه وی را تهدید به نابودی می‌کند و هستۀ اصلی برسازندۀ سوبژکتیویته (سویۀ جهان‌شمول) او را هدف قرار داده است. به بیان دیگر، در این لحظه، سوژه به طور کامل با آن‌چه که نفی‌اش می کند، یکی انگاشته می‌شود. بدین‌ترتیب، آزادی نه آزادی از قید ارباب، که همانا جایگزین‌شدن یک ارباب با اربابی دیگر است: در این‌جا ارباب درونی، جایگزین ارباب بیرونی می‌شود. هزینۀ این این‌همانی نیز بی‌شک قربانی‌شدن همۀ محتوا-وظیفه‌های خاص به‌شکلی آسیب‌شناسانه در پای نوعی «همه چیز به خاطر وظیفه» است.[۱۲]

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.