کـار نامـۀ مســــعود

گزارشگر:یک شنبه 1 سنبله 1394 ۳۱ اسد ۱۳۹۴

بخش چهل‌وسوم
mnandegar-3مسعود برای دوام مقاومت در پنجشیر یک چنین طرحی را مطرح نمود:
۱٫ قطعۀ کوماندو راه‌های عقبی پنجشیر در کران منجان و خاواک را ماین‌کاری نماید، تا دشمن از عقب حمله نکند.
۲٫ قرارگاه‌های دوران جهاد که در عمق دره‌های فرعی موقعیت داشتند، دوباره فعال شوند.
۳٫ خانواده‌هایی که داوطلبانه می‌توانند از پنجشیر خارج شوند، باید تشویق گردند؛ تا بدین ترتیب مواد خوراکی کم‌تر مصرف شود.
۴٫ پل کوکچه در ولایت تخار منفجر گردد تا طالبان نتوانند به سوی مناطق ماورای کوکچه پیشروی کنند.
۵٫ برای دوام مقاومت در پنجشیر، با علما و موی‌سفیدان مشوره صورت گیرد؛ چون در صورتی که مردم خواستار دوام جنگ نباشند، باید راه دیگری سنجید. از همین‌رو، فردا جلسه با اشتراک نماینده‌گان سراسر پنجشیر تشکیل شد و همه‌گی به یک‌صدا گفتند: “همه می‌میریم، ولی تسلیم طالبان نمی‌شویم” و به احمدشاه مسعود پیشنهاد کردند که جوانان دست به حمله در شمالی بزنند و راه طالبان به سوی مناطق شمال را قطع کنند و موی‌سفیدان نیز همه از داخل پنجشیر دفاع می‌کنند.
هفته‌نامۀ پیام مجاهد در آن شماره، در برابر آماده‌گی جانبازانۀ مردم چیزی بهتر از شعر عبدالقهار عاصی نیافت و به ستایش از این فیصلۀ مردمی، نوشت:
خیال من یقین من
جناب کفر و دین و من
بهشت هفتمین من
دیار نازنین من

کوه و کمر غلام‌شان
چه آفتاب و آتشی
قیامتی قیام‌شان
چه مردمان سرکشی
به خانه خانه رستمی
به خانه خانه آرشی
برای روز امتحان
دلاور کمان‌کشی

چه سرفراز ملتی
چه سربلند مردمی
که خاک راه‌شان بود
شرافت جبین من

شهادت و مراد را
به گوش سنگ سنگ خود
چه سخت نعره می‌کشد
گلوی سرزمین من

۶٫ با جنرال عبدالملک تماس گرفته شود و پیش از این‌که طالبان نفوذ خود را در شمال محکم نمایند، وی به قیام تشویق گردد؛ چون تحلیل این بود که ملک به اثر دشمنی با دوستم دست به چنین کاری زده است و به سلطۀ طالبان راضی نیست و از این‌که امیر اسماعیل‌خان را با ۶۰۰ تن از مجاهدینِ تحت فرمانش به طالبان تسلیم داده، شرمنده است و او نمی‌تواند با این جناح تماس بگیرد.
بر اساس این فیصله، احمدشاه مسعود در صدد تماس با عبدالملک برآمد و غفورزی این تماس را برقرار نمود و مسعود او را به قیام تشویق نمود و از وی پشتیبانی خود را اعلام داشت که در نتیجه، فردای آن روز حدود سه‌هزار نفر از افراد طالبان در شمال کشور تار و مار شدند.
این تصامیم در هیچ مؤسسۀ تحقیقاتی اتخاذ نگردید و در کنار ساحل‌ها از سوی متخصصین طرح‌ریزی نشد؛ بلکه در شرایطی از جانب مسعود اتخاذ شد که شرحِ آن گذشت و این نه تنها ثبات و پایداری، بلکه مهم‌تر از همه، قدرت واقع‌بینی ایشان را در دشوارترین اوضاع به نمایش گذاشت. آن‌جا بود که به خوبی مفهوم واقع‌بینی را دریافتم و آن، یکی از عطایای الهی به مسعود بود که نظیرش دیگر سراغ نمی‌شود.

استراتژیست بزرگ
احمدشاه مسعود در میان فرماندهان افغانستان، یگانه کسی بود که از دید استراتژیکی برخوردار بود و حتا برخی‌ها او را یکی از استراتژیست‌های بزرگِ عصر می‌خوانند.
وقتی از او خواستم رابطۀ جنگ و سیاست را تعریف کند، سخن کلازویتسن نویسندۀ اثر معروف “دربارۀ جنگ” را بیان داشت و گفت: “جنگ جزیی از سیاست است و آن‌گاه ضرور می‌افتد که راه دیگری برای رسیدن به هدف وجود نداشته باشد”. به مصداق همین گفته، احمدشاه مسعود در تشکیلاتِ خود بخش‌های مختلفی داشت که هماهنگ به کار می‌پرداختند.
او قلمروِ تحت کنترولش را وسعت می‌بخشید و برای این کار، نخست یک جبهۀ نمونه در پنجشیر ایجاد نمود و سپس برای مردم رفاه و آسایش به‌بار آورد.
کمیته‌هایی به‌خاطر خدمات اجتماعی ایجاد کرد و مردم را عملاً به گونه‌یی در مقاومت علیه‌ قوای شوروی سهیم نمود و حتا از افراد کارمندی که در ساحات تحت کنترول قوای شوروی کار می‌کردند، ماهوار پنج درصد از معاش‌شان را اخذ می‌نمود. این پول به هیچ‌وجه مصارف جبهه را تأمین کرده نمی‌توانست؛ ولی رابطه‌یی که این پول میان جبهه و کارمندان دولت ایجاد می‌کرد، از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بود؛ طوری که هیچ‌کس خود را از مقاومت بیگانه حس نمی‌کرد و همکاری با مجاهدین با گذشت هر روز ابعاد بیشتر کسب می‌نمود و از همین‌جا بود که مسعود گسترده‌ترین شبکه اطلاعاتی را در برابر قوای شوروی و رژیم کابل، تشکیل داد و حتا به گفته خودش، افسران عالی‌رتبه ارتش سرخ نیز که از روس‌ها دل خوشی نداشتند، با فرستادن اطلاعات ارزشمند، او را کمک می‌رساندند.
در دوران آتش‌بس پنجشیر، شبکه استخباراتی مسعود فرصت یافت تا میان جنرالان شوروی درز ایجاد نماید و آن‌ها را به دو دسته طرفداران چرنینکو و اندروپوف تقسیم کند. البته دادن هدایا از جمله زمرد به برخی از این افسران، در این معامله بسیار مفید تمام شد.
رفتار ملایم و انسانی احمدشاه مسعود با اسرای جنگی در آغاز هرچند میان مجاهدینِ عادی کریه به نظر می‌رسید؛ اما این سیاست با گذشت هر روز وجهه و اعتبار احمدشاه مسعود را از یک فرمانده محض جنگی به حد یک رهبر خردمند سیاسی ارتقا بخشید و این نکته را قوت داد که مسعود نه یک قوماندان خون‌ریز، بلکه رهبر مجاهدی است که صرفاً به نجات وطن خویش می‌اندیشد؛ چنان‌که خود در مصاحبه‌یی با ایزویستیا گفت: “یک نفر اسیر را به امر و به مرمی نکشته‌ام”. حتا گاهی در مدت یک‌سال یک سرباز سه بار در جبهه پنجشیر دستگیر گردید و رها شد. او هیچ‌گاه در مورد اسرا شخصاً به قضاوت نپرداخت و این کار را به کمیته قضا محول نمود.
در سالیان پس از خروج سربازان شوروی از افغانستان، استخبارات پاکستان بار بار از مسعود تقاضا نمود تا جاده سالنگ را که شاهرگ پایتخت افغانستان است، مسدود نماید؛ اما احمدشاه مسعود جنبه انسانی قضیه را اهمیت می‌داد و خود صریحاً به خبرنگاران گفت، رژیم کابل افراد خود را به هر طریقی می‌تواند اکمال نماید، ولی با این کار مردم عادی صدمه می‌بینند. لذا از این کار اجتناب ورزید. در نتیجه این سیاست، مسعود در واقع رهبر و امید همه شهرنشینان کابل شد و محبت او روز تا روز در کابل افزایش ‌یافت؛ اما در مقابل، آی.اس.آی از طریق مطبوعات، مسعود را به همکاری با رژیم داکتر نجیب‌الله متهم می‌نمود.
احمدشاه مسعود عمده‌ترین شرط موفقیت در یک مبارزه آزادی‌خواهانه را، حمایت و پشتیبانی مردم می‌دانست و بنابرین مردم را از طریق نماینده‌گان‌شان، پیوسته در جریان قضایا قرار می‌داد. از مردم مشوره می‌گرفت و در موارد لازم از مجمع علما برای انجام کاری، فتوای شرعی می‌خواست و بدین ترتیب، او در نقش یک رهبر مردمی عمل می‌نمود. این روش چنان میان مردم و مسعود رابطه ایجاد کرد که مردمِ محل به جنگیدن در زیر فرمانِ وی افتخار می‌کردند و فرزندانِ خود را یکی پس از شهادت دیگری، به جبهه می‌فرستادند.
در تعیین فرماندهان تنها شجاعت در میدان، معیار به شمار نمی‌رفت؛ بلکه تعلیم و تربیه، اخلاق و دانش دینی (تجوید قرآن مجید و فقه) نیز در این راستا اهمیت داشت و “قطعات مرکزی” بعد از تشکیل شورای نظار، این آموزش‌ها را پشت سر می‌گذاشتند. این امر چنان اثر مثبت بر جای نهاد که از ولایات مختلف افغانستان دسته دسته از قوماندانان، علما و موی‌سفیدان به احمدشاه مسعود مراجعه می‌کردند و از وی می‌خواستند تا چند نفر از افراد آموزش‌دیده‌اش را برای تأمین نظم و امنیت با آن‌ها بفرستد.
در استراتژی نظامی مسعود، دو نکته از همه بارزتر به نظر می‌رسید: یکی، تحمل و مدارا در جنگ؛ و دیگری، جلوگیری از تلفات خودی. او از دشمن تحلیلِ دقیق داشت و می‌دانست که نه قوای شوروی و نه نیروهای مشترک طالبان ـ پاکستانی و عرب را با چند حمله فیصله‌کن می‌توان شکست داد و هر آن‌که چنین بیاندیشد، خود را به نابودی می‌کشاند؛ از این رو برای تصرف زمینِ بیشتر هیچ‌گاهی حرص نشان نداد، بلکه او کسبِ زمان را به نفع می‌دید که با هرچه طولانی‌تر شدن جنگ، دشمنِ متجاوز از لحاظ نظامی و سیاسی، متحمل ضربات می‌گردد و با این شیوه، به ستوه می‌آید. در این‌باره صوفی محمد رسول یکی از فرماندهان شمال کابل، لطیفه‌یی گفت و کار مسعود را به آن تشبیه کرد. لطیفه چنین است که شخصی به دیگری که در بالای درخت بود، گفت: با دو لگد تو را از درخت پایین می‌آورم. دیگری گفت: نمی‌توانی. سرانجام هر دو شرط بستند. اولی یک لگد به درخت زد و راه خود را در پیش گرفت و رفت. دومی گفت: چرا می‌روی، بیا لگدِ دومت را هم بزن. اولی در پاسخ گفت: لگد دوم را یک‌ماه بعد می‌زنم.
مسعود با چنین طرز فکری، از آغاز متوجهِ آن بود که حملات خود را با کم‌ترین تلفاتِ ممکن راه‌اندازی نماید؛ زیرا دادن تلفات سنگین در درازمدت سطح همکاری مردم را پایین می‌آورد و روحیه مجاهدین را درهم می‌شکست. بنابراین، در حمله بالای گارنیزیون‌های رژیم کابل که احتمال مقاومت بیشتر در آن‌ها متصور بود، مسعود قطعات حمله را از افراد مناطق مختلف انتخاب می‌کرد تا در صورت تلفات، این رقم متوجه یک منطقه و محل نگردد. علاوه بر بُعد نظامی آن، احمدشاه مسعود در این کار یک هدف انسانی نیز داشت که جزئی از فطرتِ او بود؛ قطعاً برای کسب پیروزی در جنگ، راضی نبود که جان افراد تحت امرِ خود را به خطر اندازد.
در میان مجاهدین، یک امر شناخته شده است که در صورت فشار دشمن، مسعود خود دستور عقب‌نشینی صادر می‌کرد. باری نویسنده در جلسه‌یی واقعِ وزیر اکبرخانِ شهر کابل حاضر بود که یکی از حاضرینِ مجلس به مسعود پیشنهاد نمود که هزاران مجاهد آماده وجود دارند و در صورت حمله به چهلستون بالای افراد حزب اسلامی، اگر سه‌هزار آن‌ها هم کشته شوند، بقیه غرب کابل را تصفیه می‌کنند و شهر مکمل به تصرفِ وی درمی‌آید. مسعود در پاسخ گفت: نظر خوبی است، اما به این شرط که در میان گروپِ حمله خودت یا پسرت شامل باشد؛ این جوانانی که در جنگ کشته می‌شوند، گیاه نیستند که در بهار دیگر سر بزنند؛ خانواده‌یی متلاشی می‌شود و قریه‌یی به ماتم می‌نشیند و کمبود این جوانان برای نسل‌ها اثرات منفی بر خانواده آن‌ها بر جای می‌گذارد.
یکی دیگر از ویژه‌گی‌های کار نظامی احمدشاه مسعود آن بود که مطابق شرایط و زمان، دست به ابتکار جدیدی می‌زد و قطعات تازه‌یی ایجاد می‌نمود. در آغاز مجاهدین در قرارگاه‌ها به‌طور عمومی دسته‌بندی شدند، سپس”قطعات متحرک” از افراد داوطلبِ این قرارگاه‌ها ـ البته پس از گذراندنِ یک دوره تعلیمی ـ تشکیل یافت. دوام جنگ به گونه خودکار مجاهدین را طبقه‌بندی می‌کرد و برخی چهره‌ها را برجسته می‌ساخت و مسعود با استفاده از این امر، در هر قرارگاه از مجاهدینِ ورزیده “قطعات ضربتی” تشکیل داد که وظیفه جنگ را به عهده داشتند و بقیه نیز به کارهای عقبِ جبهه توظیف می‌گردیدند.
با پاگیری شورای نظار در شمال‌شرق کشور، قطعات مرکزی ایجاد گردید و با عقب‌نشینی قوای شوروی از افغانستان، اساس یک ارتش منظم گذاشته شد. اگر از یک‌سو این تغییر و تحول تشکیلات، رکود را می‌شکست و امید مجاهدین را تجدید می‌داشت؛ اما از جانب دیگر، عمق فهم و درایتِ احمدشاه مسعود را نیز بازگو می‌کرد که چه‌گونه مطابقِ شرایط گام به پیش می‌گذارد.
احمدشاه مسعود جنگ‌های چریکی سایر کشورها را دقیقاً مطالعه کرده و از آن بهره ‌گرفته بود. او میان اراضی چین و افغانستان مشابهت‌هایی را تشخیص داده بود و یکی این‌که شهرهای دو کشور عمدتاً در محاصره کوه‌ها قرار دارند. از این‌رو به کار پایگاه‌سازی در مناطق کوهی ارجحیت قایل شد و با تطبیق این برنامه، شهرها خود به خود در محاصره مجاهدین قرار گرفت.
مسعود برای جنگ چریکی افغانستان در برابر ارتش سرخ، چهار مرحله قایل بود:
۱٫ مرحله نطفه‌گذاری
۲٫ مرحله دفاع فعال
۳٫ مرحله تعرض
۴٫ مرحله بسیج عمومی.
چنین مرحله‌بندی‌یی در چین هم صورت گرفته بود و مسعود خود اذعان می‌داشت که چنین شباهت‌هایی وجود دارند و تنها مرحله “بسیج عمومی” در افغانستان ایجاب می‌دارد که قبلاً در جای دیگری تکرار نشده است و آن به‌دلیل ضعف کار سازمانی رهبران مجاهدین می‌باشد.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.