اختر چرخ ادب‏ (آشنایی مختصر با پروین اعتصامی)

/

پروین اعتصامى، شاعر ایرانی، دختر یوسف اعتصام‌الملک آشتیانى، در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ متولد شد.۱ از کودکى زبان به شعر گشود و در آغاز دوره جوانى از شاعران معروف عصر خویش به شمار مى‏آمد.
زنده‌گى پروین، به دور از تلخ‌کامى نبود و دو حادثه بزرگ زنده‌گى وى ـ زنده‌گى ناموفق زناشویى و مرگ پدر ـ کافى بود تا دل و روح لطیف و حساسِ او را در هم بشکند؛ امّا طبع بلند و روح والاى او این مصیبت‏ها را با متانت و وقارى که شایسته طبایع بلند است، از سر گذراند.
اندیشه‏هاى پروین در دو مسیر کلى جریان داشته که این دو مسیر، در پایان، به وحدتى مى‏رسند که تمام حیات بشرى را در بر مى‏گیرد. او در همان حال که فلسفه هستى و راز آفرینش و پیچیده‌گى سرنوشت آدمى را در ارتباط با عالم ماوراى ماده در اندیشه خود زیر و رو مى‏کند، از زنده‌گى عادى و روزمره انسان و تکلیفِ او نیز غافل نیست.۲
اندیشه‏هاى وى، نو و متضمنِ نکات اجتماعى، اخلاقى و انتقادى است و تمثیلات نغز و اندرزهاى حکیمانه و تفکراتِ او مایه شگفتى است.۳ وى در اشعار خویش، مادرى مهربان، پدرى دانا، دوستى غمخوار و آموزگارى خردمند است. شعر او سرود سوز و ساز ستم‌دیده‌گان و از پا افتاده‌گان و خشم بر ضد ستم‌کاران و متجاوزان است.
راز جاودانه‌گى پروین در این است که شعر و پیام او، شعر و پیامى براى همه انسان‌هاست.۴
پروین، سرانجام در عنفوان جوانى و در سن ۳۴ ساله‌گى، در ۱۵ فروردین سال ۱۳۲۰ ش در گذشت و در صحن آرامگاه حضرت معصومه (شهر قم) به خاک سپرده شد. وى در قطعه‏یى که براى سنگ قبر خویش سروده، مى‏گوید:
این که خاک سیه‏اش بالین است‏
اختر چرخ ادب پروین است‏
گرچه جز تلخى از ایام ندید
هرچه خواهى سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار بلند
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وى یاد کنند
دل بى‌دست، دلى سنگین است.‏۵

پى‌نوشت‌ها‏:
۱٫ محمد معین، فرهنگ فارسى، موسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ هشتم، تهران ۱۳۷۱، ج ۵، ص ۱۵۶
۲٫ کلیات دیوان پروین اعتصامى، به کوشش محمد تقى بابایى، کتاب نمونه، چاپ چهارم، ص ۹
۳٫ فرهنگ معین، ص ۱۵۶
۴٫ کلیات دیوان پروین اعتصامى، ص ۱۳
۵٫ همان، ص ۱۵۳٫

منبع: آیینه رشد
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
پروین اعتصامی
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زآن سبب افتان و خیزان مى‌روی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت، مى‌باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌‎شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آن‌جا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خّمار نیست

گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، ‌کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بى‌کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بى‌خود شدی
گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیارمردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، این‌جا کسی هشیار نیست

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.