از آنِ ماست آزادی

حمید مصـدق/

mandegarشما را تا به چند آخر
نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن
شما را تا به کی باید
در این ظلمت‌سرا عمری به‌سر بردن
بپـا خیزید
کفِ دستان‌تان را قبضۀ شمشیر می‌باید
کمانداران‌تان را در کمان‌ها تیر می‌باید
شما را عزمی اکنون راسخ و پیگیر می‌باید
شما را این زمان باید
دلی آگاه
همه با همدگر همراه
نترسیدن ز جانِ خویش
روان گشتن به سوی دشمنِ بدکیش
نهادن رو به سوی این دژدیوانِ جان‌آزار
شکستن شیشۀ نیرنگ
بریدن رشتۀ تزویر
دریدن پردۀ پندار
اگر مردانه روی آرید و بردارید
از روی زمین از دشمنان آثار
شود بی‌شک
تن و جان‌تان ز بندِ بنده‌گی آزاد
دل‌ها شاد
تن از سسـتی رها سازید
روان‌ها را به مهر اورمزدا آشنا سازید
از آنِ ماست آزادی
که می‌گوید قضای آسمان این است و دیگرگون نخواهد شد؟!
قضای آسمانی نیست
اگر مردانه برخیزید
و با دیو ستم جانانه بستیزید
ستمگر خوار و بی‌مقدار
به پیش عزمِ مردان و دلیران
چون نخواهد شد؟

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.