اسـپارتاکـوس از رمـان تا فـلم

/

فتح‌الله بی‌نیاز

mnandegar-3هوارد فاست، نویسندۀ نوع‌دوستِ امریکایی که هم در زنده‌گیِ روزمره و هم در نوشته‏هایش، همراه و کنار مردم و به‏طور مشخص، مردم ستم‌دیدۀ جهان و وطنش، قرار داشت، در ماه مارچ سال ۲۰۰۳ در سنِ ۸۲ ساله‌گی از دنیـا رفت. او نویسندۀ فرهیخته‏یی بود که در بسیاری از رشته‏ها، از فلسـفۀ جهان باستان گرفته تا مسایل سیاسی روز، مطالعه می‏کرد و از جمله کمونیست‏هایی بود که فهمید حکومت شوروی و اصولاً احزاب کمونیست، چه به لحاظ مقدرات تاریخی و چه از نظر مناسبات روزمره، نمی‏توانند بیان‌گرِ آمال و مدافع توده‏های وسیعِ میلیونیِ زحمت‌کش باشند.
متأسف و متأثر بود از این‏که چنین افرادی، به «سوسیالیسم طبیعیِ انسان‏ها و میل بشر به سعادتِ همه‌گانی» لطمه وارد می‏آورند و عمل‌کرد حکومت‏های چنین احزابی، به روی‌گردانی و حتا انزجار مردم از سوسیالیسم می‏انجامد. این جمله‏اش معروف بود که: «حزب کمونیست، آن‏چه را پاک است، پلید می‏کند و با آن‌که خود را تابع منطق می‏داند، در فرجام کار به دشمنی با منطق برمی‏خیزد و با وجود آن‏که مدعی پیشرفت است، همواره خود و اعمالش به رکود و سکون منتهی می‏شوند.»
او نیز مانند آرتور کوستلر و اینیا تسیو سیلونه و مانس اشپربر، ضمن انزجار از شیوه‏های ریاکارانه و سرکوب‌گرانۀ احزاب کمونیست و حکومت‏های سرمایه‏داری دولتی، دل‌بسته‌گی و وابسته‌گی «درونی‏اش» را به مردم عادی و بی‏ادعا نشـان داد و تا پایان عمر، یک «انسان‏گرا» باقی ماند. متقابلاً جهانیان نیز استقبال ارزنده‏یی از آثار او کردند: اسپارتاکوس، تام پین، راه آزادی، سایلاس تیجرمن، ماجرای لولا گِرک، مزدور، میراث، نسل دوم، صبح اپریل، شکست‏ناپذیر و دیگر آثارش به بیش از هشتاد زبان دنیا ترجمه شدند و جمع تیراژ آن‌ها از هشتاد میلیون جلد تجاوز کرد.
رمان اسپارتاکوس، معروف‏ترین اثرش که در سال ۱۹۵۱ انتشار یافت، یک رمان تاریخی «واقعی» است. طبق اسناد و مدارک تاریخی، همۀ شخصیت‏های اصلی‏اش، واقعی بوده‏اند؛ اما «داستانی کردن» این شخصیت‏ها و تنیدن کُنش‏ها، تجربه‏ها و واقعه‏های مختلف در متن، حاصل کارِ فاست بوده است. او در پایان کتابش حتـا از اشاره به زنده‌گی «وارینیا» همسر اسپارتاکوس، و ازدواجش با یک روستایی و هشت بار دیگر وضع حمل، خودداری نمی‏کند.
رمان به لحاظ ساخت، به گونه‏یی نوشته شده است که اگر کسی کمترین اطلاعی از قیام برده‌گان به رهبری اسپارتاکوس در هفتاد و سه سال پیش از میلاد نداشته باشد و اسمی از کراسوس فرمانده، و گراچوس، سناتور روم نشنیده باشد، آن را هم‌چون اثری پرکشش می‏خواند.
با این‌که رمان “اسپارتاکوس” به لحاظ ساختاری اثری است بسیار قوی؛ اما فلم آن، محصولی که برای کمپانی یونیورسال افتخار آفرید، جدا از موضوع روان‏شناختیِ جهان‏شمول تأثیر قوی‏تر «دیدن و شنیدن» نسبت به «خواندن»، به اعتقاد اکثر صاحب‏نظران در مجموع خوش‏ساخت‏تر از رمان از کار درآمد.
ابتدا قرار بود آنتونی مان ـ کارگردان کهنه‏کاری که بعدها با ساختن «ال‏سید» توان‌مندی‏اش را در ساختن فلم‏های تاریخی به‏اثبات رساند ـ فلم اسپارتاکوس را کارگردانی کند، اما کرک داگلاس و تا حدی ادوارد لوییس، تهیه‏کنندۀ فلم، پس از شروع فلم‏برداری، کارگردانی فلم را به استانلی کوبریک می‏سپارند که سی و دو ساله و حدود بیست و دو سال جوان‏تر از مان بود و در مقایسه با تجربۀ هجده‌سالۀ مان، فقط هفت سال تجربۀ کارگردانی داشت(البته حدود سه سال هم عملاً بی‌کار بود).
آینده نشان داد که یکی از نخبه‏ترین کارگردان‏های جهان، گزینش شده است. اما متأسفانه دالتون ترامبو، فلم‌نامۀ قوی و خوش‏ساختی، خصوصاً در عرصۀ دیالوگ‏ها، برای این رمان ننوشت؛ با این وصف هنرپیشه‏ها، موسیقی و فلم‌برداری استادانۀ راسل متی و کلیفورد استین، فلم را در اوج نگه داشتند. الکس نورث، یکی از بهترین موسیقی‏های دوران فعالیت هنری‏اش را برای این فلم تنظیم کرد و به‏خاطر آن، جایزۀ اسکار را نصیب خود کرد.

شکوه و نرمشِ این موسیقی فقط در یک فلم دیگر از نورث شنیده می‏شود: کلئوپاترا. گرچه عظمت آهنگ فلم اسپارتاکوس در حد و اندازه‏های آهنگ فلمِ بِن‏هور ساختۀ میکوس روژا نیسـت، اما در هماهنگی ملودی‏ها با کنش‏های شخصیت‏ها کم و کسر نداشت؛ ضمن آن که هماهنگی و خوش‏آوایی موسیقی فلم با فلم‌برداری، هم از نمای دور و هم از نمای نزدیک، بیان‌گر تلاش جدی راسل متی و همکارش بوده است. جایزۀ اسکار به‏خاطر این فلم‌برداری، خصوصاً صحنۀ قیام برده‏ها در مدرسۀ گلادیاتوری کاپوا و نبرد نهایی در تاریخ سینما به‏یاد ماندنی است.
کِرک داگلاس در نقش اسپارتاکوس، بی‏تردید بهترین بازی عمرش را ارایه می‏دهد. جین سیمونز، با آن چهرۀ معصوم و نگاه هراسیده ـ در نقش وارینیا کنیزی که شب‏ها در اختیار گلادیاتورها گذاشته می‏شود، انتخابی مناسب بوده است. بازی چارلز لافتون در نقش گراچوس، بازی کل بازیگران حاضر در عمارت کاپیتول را تحت تأثیر قرار می‏دهـد؛ هر چند که بازی لارنس اولیویر در نقش مارکوس کراسوس، دشمن سرسختِ گراچوس، تماشاگر را مجذوب می‏کند. دیالوگ‏های رد و بدل شده بین این دو دشمن در سنای روم، از بهترین بخش‏های کار دالتون ترامبو است، هرچند به عقیدۀ بعضی از منتقدان، می‏توانست بهتر از این هم باشد.
پیتر یوستینُف در نقش فلاویوس، صاحب مدرسۀ گلادیاتوری کاپوا و مردی سودجو و فرصت‏‌طلب، چنان بازی روانی‌یی ارایه می‏دهد که تماشاگر نمی‏تواند دوستش نداشته باشد. حتا وودی استراد، در نقش یک گلادیاتور سیاه‏پوست، بازی اعجاب‏انگیزی از خود نشان می‏دهد. لبخند محو و ناپیـدای او، درست قبل از نبردش با اسپارتاکوس، هرگز از یاد تماشاگر نمی‏رود: گویی با آن لبخند ژوکوندوارش می‏خواست به اسپارتاکوس ـ و حتا تماشاگر بفهماند: «گیرم مرا در نبرد تن به تن کُشتی، بعدش چی؟» بازی مقتدرانه‏یی که کوبریک از این هنرپیشه می‏گیرد، خیلی قوی‏تر از بازی درخشان او در فلم «مردی که لیبرتی والانس را کشت» به کارگردانی جان فورد است.

حتا تونی کرتیس ـ که اساساً یک ستارۀ محبوب بود تا هنرپیشه‏یی قدرت‌مند ـ و جان گاوین که در بیشتر فلم‏هایش تسلط چندانی بر بازی ندارد، این‌جا در نقش کوتاه سزار خوب ظاهر می‏شود و جان ایرلند در نقش دیوید یا داوود، یار نزدیک اسپارتاکوس، در حد و اندازه‏های «کلمانتاین عزیزم» و «جدال در او. کی. کورال» حضوری به‏یاد ماندنی دارد.
صحنه‏هایی از فلم، مانند جواب برده‏های شکست‏خورده در پاسخ به پرسش «اسپارتاکوس کیست؟» در انتهای فلم، خشم اسپارتاکوس در لحظۀ پیش از قیام و گلاویز شدن با فرمانده مدرسه، خداحافظی وارینیا و گراچوس پیش از خودکشی گراچوس، شعرخوانی آنتونیو (تونی کریتس) برای برده‏ها، در شبی آرام و بی‏دغدغه، نشان از قابلیت‏های کوبریک جوان دارند که از صحنه‏آرایی‏های الکساندر لولیتس، اریک اربام، راسل گاسمن و جولیا هرون، بیشترین استفاده را برده است.
استانلی کوبریک در مورد “لباس” بازیگران هم حساسیت بیش از حدی نشان داد، طوری که والز و بیل تامس، یکی از بهترین کارهای خود را ارایه دادند و جایزۀ اسکار را بردند.
یکی از نقاط ضعف فلم‏نامه که اگر برطرف می‏شد، می‏توانست توانایی بیشتری از کوبریک به نمایش بگذارد، حذف بعضی از شخصیت‏های رمان و دیالوگ‏های مرتبط با آن‌هاست از سوی فلم‌نامه‏نویس است. این امر خصوصاً در مورد سیسرون، خطیب کم‏نظیر و اندیشمند نکته‏سنج است که هیچ‌یک از شخصیت‏های فلم نمی‏توانند جای خالی او را خصوصاً در عرصۀ دیالوگ پر کنند ـ هر چند که فلم‌نامه‏نویس کسی را جایگزین او نکرده و دیالوگ‏نویسان فلم، حرف‏های سیسرون را به‏کلی حذف کردند. با توجه به این که در فلم ژولیوس سزار ساختۀ جوزف.ال. مانکیه‏ویتس در ۱۹۵۴، سیسرون فقط در یک صحنه آمده بود، جا داشت که مردم جهان نظریه‏های برداری را در اسپارتاکوس از زبان یک رومی فرهیخته و درست‌کار بشنوند تا این حقیقت مسلم‏تر شود که مقدرات تاریخی حاکم بر اراده، دانش، طینت و سلامت‏نفس افراد است.

با تمام این ضعف‏ها که ارتباطی به کوبریک نداشت، یکی از معتبرترین فلم‏های تاریخ سینما ساخته شد. مردم جهان استقبال خوبی از این فلم کردند. البته چون نام هوارد فاست به این فلم گره می‏خورد، طبق معمول محافل هنری دولتی وابسته به حکومت شوروی و کشورهای تحت سلطۀ آن، و نیز روشن‌فکران هوادار این حکومت، یا سکوت اختیار کردند یا به عیب‏جویی از آن پرداختند، و با عناوینی مانند «رمانتیک کردن شورش توده‏یی» یا «تأکید بیش از حد بر فردیت» و… به آن تاختند، اما نتوانستند با اقبال عامۀ مردم ـ اعم از روشن‌فکر و غیر روشن‌فکر ـ مقابله کنند؛ به همان قسم که تمام نویسنده‌گان هوادار سرمایه‏داری دولتی شوروی، نتوانسته بودند رمانی در حد یکی از آثار فاکنر در تصویر آلام سیاه‏پوستان بنویسند، و نیز نتوانسته بودند یک رمان در حد کارهای امیل زولا از زنده‌گی محنت‏بار کارگران بنویسند (صرف‏نظر از این‏که با ناتورالیسم زولا موافق باشیم یا نباشیم)، هنرمندان حکومتی هم نتوانستند کاری در حد و اندازه‏های کوبریک ارایه دهند.

فروش چند میلیونی کتاب اسپارتاکوس و چندصد میلیونی فلم اسپارتاکوس و تحسـینِ این دو اثر از سوی مردم عادی و روشن‌فکران جهان، نه تنها یک نویسندۀ مردمی و یک کارگردانِ خوش‏آتیه را به جهانیـان شناساند، بلکه ثابت کرد که ارزش‏های هنر، مستقل از سیاست و ایدیولوژی است و یکی از جنبه‏های آرمان‏گرایی نوع بشر در همین استقلال‏جویی او از منابع قدرت است.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.