انسانِ گم‌شده در امــــــواج تکنولوژیکِ زمـــــــان

چهارشنبه 6 حوت 1393/

بخش سوم

mnandegar-3تکنولوژی از یک‌سو، و صعودِ مصرف‌ ‌های کاذب و نیازهای مصنوعیِ غیرضروری از سوی دیگر، انسان را حیوانی ماشینی و مصرف‌ ‌کننده بار آورده است. هراس‌ ‌انگیزتر از همه روزی خواهد بود که انسان وسایل پیشرفته‌ ‌تری ایجاد کند و خودش را در معرضِ نابودی همه‌ ‌گانی قرار دهد. این‌ ‌بار نابودی انسان به ‌ ‌دستانِ خود انسان رقم خورده است و جز خودش، دیگری مسوولیتی در این قبال ندارد. روزی که جوامعِ پیشرفته به‌ ‌منظور استعمار ملت‌ ‌های ضعیف با رباط‌ ‌های آهنی‌شان به میدان‌ ‌های جنگ درآیند، و جوامعِ فقیر برای آزادی خویش با خون در برابرِ آهن ایستاده‌ ‌گی کنند؛ کما این‌ ‌که نشانه‌ ‌های جنگ میانِ تکنولوژی و انسان هم‌ ‌اکنون به چشم می‌ ‌خورد و انتحار در برابر تکنولوژی به آوردگاه نبرد برآمده است.
بشر، آیندۀ خیره‌ ‌کننده‌ ‌یی دارد و حرکتِ خودش را به ‌ ‌سوی پرتگاه هلاکت به‌وضوح می‌ ‌بیند، اما راهی برای رهایی ندارد. در این میان، اکتشافاتِ فزایندۀ علمی نیز مایۀ نجاتِ وی نیست و به چرایی زنده‌ ‌گی او پاسخ نمی‌ ‌دهد. با این حساب، بازگشتگاهی وجود ندارد و جغرافیای امنی جز دست‌ ‌ به دامانِ دین شدن نیست. دین به پرسش‌ ‌های بنیادین بشر پاسخ می‌دهد و با معنادارکردنِ زنده‌ ‌گی انسان، معجزه‌ ‌یی می‌ ‌آفریند که در توانِ فلسفه و علم نیست.
انسان امروز با خودفراموشی هولناکی دست به گریبان است و علی‌ ‌رغمِ تسلطِ خودش بر طبیعت، تسلطش را بر خویشتن از دست می‌ ‌دهد و با هرگامی در راستای جهان‌ ‌آگاه‌ ‌ترشدن، خودآگاهی بیشتری از دستش می‌ ‌رود. انسان روزگارِ ما با خودش نرد می‌ ‌بازد و به تعبیر قرآن ‌ ‌کریم ﴿وَمَا یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ﴾[بقره:٩] جز خودش را فریب نمی‌ ‌دهد و این نمایان‌ ‌گر اوج بی‌ ‌شعوری اوست. انسان با کمین‌ ‌های بی‌ ‌شماری روبه‌رو است. یک‌سو شیطان در کمین نشسته است و در سوی دیگر، نفس، تاریخ، محیط، سنت‌ ‌ها، داوری‌ ‌های پیشین، گرایش‌ ‌ها، عواطف، احساسات و …، وی را در چنبره‌ ‌یی از حصارهای درهم‌ ‌تنیده و رهانشدنی وانهاده است که عبور از آن با محدویت‌ ‌هایی از نوع محدودیتِ ذاتیِ انسان مواجه است.
انسان و اژدها
تمدن امروز وحشت‌ ‌آفرین، بیگانه‌ ‌گر، سرگرمی‌ ‌زا، دنیایی، سودمحور، عاطفه‌ ‌ستیز، بی‌ ‌رحم و ویران‌ ‌گر است. انسان در حصارهای تمدنی آفریدۀ خودش نفس می‌ ‌کشد و عنکبوت‌ ‌وار در جال‌ ‌های تنیدۀ خودش محصور مانده است. انسان امروز همان پلگمالون – که عاشقِ مجسمۀ دست‌ ‌ساخته خودش شده بود – است که مسحور دستینه‌ ‌های خودش شده است و صنعت‌ ‌گری‌ ‌های غیرمنتظرۀ وی، خودش را نیز برآشفته و حیرت‌ ‌زده کرده است. انسان امروز را باید همان مارگیر افسون‌شده‌ ‌یی دانست که اژدهای فسردۀ نفس را در گرمای خورشید نفس کشیده است و با رفتنِ اخلاط سرد آن، و به جنبش درآمدنِ اژدهایی که مرده‌ ‌اش پنداشته بود، حیرت‌ ‌زده می‌ ‌شود، و از این‌ ‌که چه فتنه‌ ‌یی را بیدار کرده است، در شگفت می‌ ‌ماند و جان در کار زنده‌ ‌کردنِ اژدهایی می‌ ‌دارد که پیش از همه خودش را می‌ ‌بلعد.
و اژدها کز زمهریر افسرده بود
زیر صدگونه پلاس و پرده بود
بسته‌ ‌بودش با رسن‌ ‌های غلیظ
احتیاطی کرده بودش آن حفیظ
در درنگِ انتظار و اتفاق
تافت بر آن مار خورشید عراق
آفتاب گرم سیرش گرم کرد
رفت از اعضای او اخلاطِ سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت
اژدها بر خویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبشِ آن مرده‌ ‌مار
گشت‌ ‌شان آن یک تحیر صدهزار
با تحیّر نعره‌ ‌ها انگیختند
جمله‌ ‌گان از جنبشش بگریختند
می‌ ‌سُکُست او بند زآن بانگ بلند
هر طرف می‌ ‌رفت چاقاچاق بند
بندها بگسست و بیرون شد ز زیر
اژدهایی زشت و غرّان همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شد
از فتاده کشته‌ ‌گان صد پشته شد
مارگیر از ترس برجا خشک گشت
که چه آوردم من از کُهسار و دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میش
رفت نادان سوی عزراییل خویش
سپس مولوی نتیجه‌ ‌گیری زیبایی دارد و آن این‌ ‌که:
نفست اژدرهاست او کی مرده است؟
از غمِ بی‌ ‌آلتی افسرده است
کرمک است این اژدها از دست فقر
پشه‌ ‌یی گردد ز مال و جاه، صقر
اژدها را دار در برفِ فراق
هین مکش او را به خورشیدِ عراق
تا فسرده می‌ ‌بود آن اژدهات
لقمۀ اویی چو او یابد نجات
مات کن او را و ایمن شو ز مات
رحم کم کن نیست او زاهل صَلات
مولوی عجب صحنه‌ ‌ای می‌ ‌آفریند که در آن همه‌ ‌چیز به خوبی و به‌ ‌ زیبایی تعریف شده است. این داستان مولوی را باید تجسمِ عینی و ذهنی انسان هم‌ ‌روزگار ما به‌ ‌شمار آوریم؛ انسانی که برای دیگران نمایش برپا می‌ ‌دارد و شگفتی می‌ ‌آفریند، اما از این‌ ‌که خودش نیز بخشی از نمایش و این شگفتی است، خبری ندارد.
مثنوی معنوی، دفتر سوم، ص۳۴۵

ما و غفلت‌ ‌ورزی
یکی از اندیشمندان اسلامی گفته بود اگر پرده‌ ‌های غفلت دریده شود، دیگر زنده‌ ‌گی متوقف خواهد شد. بدون تردید، غفلت‌ ‌ورزی روحی است که بدنۀ زنده‌ ‌گی ما را پای تا سر پوشانده است و جز نگاه‌ ‌های تیزبین و ژرف‌ ‌نگر به این حقیقت راه نمی‌ ‌برد. قرآن‌ ‌ کریم غفلت‌ ‌ورزی بشر را جز با برپایی رستاخیز و تعبیرشدنِ خواب زنده‌ ‌گی انسان برطرف‌ ‌شدنی نمی-داند. چنان‌ ‌که آمده است:
﴿وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذَا هِیَ شَاخِصَهٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَهٍ مِّنْ هَٰذَا بَلْ کُنَّا ظَالِمِینَ﴾ [انبیاء:٩٧]
ترجمه: و وعدۀ حقّ نزدیک می‌شود؛ در آن هنگام چشم‌ ‌های کافران از وحشت از حرکت بازمی‌ماند؛ می‌گویند: (ای وای بر ما که از این جریان) در غفلت بودیم؛ بلکه ما ستمکار بودیم.
زنده‌ ‌گی ما با غفلت عجین شده است. غفلت را در خمیرۀ اولی حیاتِ بشر نهاده‌اند و از «من» و «ما»ی فردی و جمعی ما تفکیک نمی‌ ‌پذیرد. غفلت را باید وجۀ اجتناب‌ ‌ناپذیر حیات بشری به حساب آورد که جز با تفطن، درون‌ ‌بینی، مداقّه و خوداندیشی دست‌ ‌یاب نمی‌ ‌شود. ما در حضور غفلت نفس می‌ ‌کشیم و زیستنِ ما همان غفلت‌ ‌ورزی‌ ‌های بی‌ ‌وقفۀ وجودی ماست.
در یک نگاه کلی می‌ ‌توان گفت که دین، عرفان، فلسفه، هنر و …، همه در خدمتِ انسان است و برای ساختن و شناختاندنِ انسان ظهور و وجود یافته است. همه‌ ‌چیز در کمینگاه انسان نشسته است؛ یکی در کمینِ تذکر از فراموش‌ ‌گری انسان، و دیگری برای بی‌ ‌خویشتنی‌ ‌های او دامی و دانه‌ ‌یی نهاده است تا او را از او سلب کند و روحِ درونش را به آفاقِ جهان ببرد و در قندیل‌ ‌های درخشندۀ سپهر بیاویزد. یکی «سر در گریبان‌ ‌ بودن»م را می‌ ‌خواهد و خود در خود فرو رفتنم را؛ اما دیگری مرا از «من» می‌ ‌گیرد و نگاه‌ ‌های هوشم را از «من» به «او» برمی‌ ‌آورد و روحم را از در خود فرو رفتن به در ناخود فرا رفتن سوق می‌ ‌دهد و احساسِ بی‌ ‌خویشتنی و غربت‌ ‌زده‌ ‌گی‌ ‌ها شکل می‌ ‌یابد.
قرآن‌ ‌ کریم در جای دیگری آورده است:
وَجَاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سَائِقٌ وَشَهِیدٌ﴿٢١﴾ لَّقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَهٍ مِّنْ هَٰذَا فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ﴿٢١﴾ [ق:٢٢-۲۱]
ترجمه: هر انسانی وارد محشر می‌گردد در حالی‌ ‌که همراه او حرکت‌ ‌دهنده و گواهی است. به او خطاب می‌شود: تو از این صحنه غافل بودی و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملاً تیزبین است.
زنده‌ ‌گی همان غفلت‌ ‌ورزیدن و بی‌ ‌اعتنا گذشتن از کنار واقعیت‌ ‌های بالفعل و بالقوه است. واقعیت‌ ‌هایی که از آن چشم‌ ‌بسته و ناآگاهانه می‌ ‌گذریم، واقع‌ ‌شده و واقع‌ ‌شدنی اند؛ اما ادراک واقع‌ ‌شده‌ ‌گی و واقع‌ ‌شدنی‌ ‌بودنِ این واقعیت‌ ‌ها درون‌ ‌بینی و بصیرتِ لازم نیاز دارد که در هر کسی نیست؛ همان‌ ‌گونه‌ ‌یی‌ ‌ که زیبایی‌ ‌های طبیعت را بی‌ ‌دیده‌ ‌گانِ تیزبین نمی‌ ‌توان دید، واقعیت‌ ‌هایی چونان کیستی، کجایی، چه‌ ‌زمانی و چه‌ ‌کسی را جز با مشاهدۀ عقل و قلب نمی‌ ‌شود تشخیص داد.
قرآن ‌ ‌کریم ظاهراً زنده‌ ‌گی را مساوقِ بودن در – غفلت می‌ ‌خواند، و پرده‌ ‌یی که دیده‌ ‌گانِ بسیاری را پوشیده است و جز برای انسان‌ ‌های انگشت‌ ‌شماری قابل رویت نیست. آیۀ فوق نشان می‌ ‌دهد که غفلت‌ ‌ورزی از واقعیتِ مرگ، پیامدهای غیرقابل جبرانی در پی دارد که در بعدی‌ ‌ها تلافی نخواهد شد. عبارتِ « لَّقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَهٍ مِّنْ هَٰذَا» نشان می‌ ‌دهد که متعلقِ غفلت‌ ‌ورزی انسان تنها مسألۀ آخرت نیست ـ هرچند مشارالیه اسم اشارۀ «هذا» همان صحنه‌ ‌یی است که شخص با چشم و سر مشاهده می‌ ‌کند ـ و حقایق دیگری نیز ـ افزون بر مسألۀ آخرت ـ وجود دارد که نباید از آن اغفال ورزید و بر آن پشت کرد.
نکتۀ درخورِ تأمل دیگر این‌ ‌که، با دریده‌ ‌شدنِ پرده‌ ‌های غفلت چنان‌ ‌که قرآن ‌ ‌کریم از آن تذکار می‌ ‌دهد: « فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ» دیگر شناختِ ایمانی و متافیزیکی به شناختی عینی و حسی تبدیل می‌ ‌شود و شخص، با دیده‌ ‌گانی که عایق‌ ‌های کم‌ ‌بین‌ ‌کنندۀ آن ـ همان عطاء یا پرده ـ برطرف شده است، حقایقِ رستاخیز را به‌ ‌وضوح می‌ ‌بیند و باورهای دینی این‌ ‌جهانی با اکتشافاتِ عینی آن‌ ‌جهانی جای‌ ‌گزین می‌ ‌گردد، و آن‌چه را که شخص در زنده‌ ‌گی دنیا به منزلۀ اموراتِ غیبی و باورهای دینی پذیرفته بود، در رستاخیز تجسمِ عینی می‌ ‌یابد و به‌ ‌ تجربۀ حسی درمی‌ ‌آید.
حقایق سرایی است آراسته
هوا و هوس گردِ برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد
درکِ یک‌ ‌چنین حقایقی که به زوالِ غفلتِ انسان می‌ ‌انجامد، تعاملی دوجانبه میان بینایی و حقیقت است، چه در صورتِ عدمِ وقوعِ رستاخیز، مجالی برای دیدن آن فراهم نیست – نمی‌ ‌توان حقایق ناواقع‌ ‌شده را دید ولو بینایی‌ ‌ ما چندین برابر افزایش یافته باشد مگر این‌ ‌که چشمان بصیرت انسان بینایی یابد و حقایق رفته و آینده را بتواند مشاهده کند – هرچند ظاهرِ آیۀ کریمه نشان می‌ ‌دهد که سببِ رویتِ حقیقتِ رستاخیز و حسابرسی اعمال، همان دریده‌ ‌شدن و بی‌ ‌پرده‌ ‌شدن بینایی است و این امر از عبارتِ « فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ» به‌ ‌روشنی دانسته می‌ ‌شود.
دستگاه بینایی بشر را یکی از نازک‌ ‌ترین و حساس‌ ‌ترین جوارح انسان گفته‌اند که با اندک صدمه‌ ‌یی آسیب می‌ ‌بیند و هیچ-نوع مقاومتی را در برابرِ اشیای سخت برنمی‌ ‌تابد. نکتۀ جالب این‌ ‌که، قرآن‌ ‌ کریم با تعبیر رسایی همچون «فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ»، نشان می‌ ‌دهد که مشاهدۀ واقعه‌ ‌های قیامت، چشمان اگر ترکیب مزبور را تشبیه بلیغ بیانگاریم – تیز و سختی مانند آهن می‌ ‌طلبد تا مقاومتش را در برابر محرک‌ ‌های خارجی از دست ندهد و همچون آهن استوار بماند.
در این میان، برخی تفاسیر، از آن‌جمله تفسیر طبری نگاهی ریالیستیک یا واقع‌ ‌گرایانه به مسأله دارد و دورکردنِ پردۀ غفلت را از انسان، همان تجلی حقیقتِ آخرت و ظهوریافته‌ ‌گی آن می‌ ‌داند که با آن حقیقتِ رستاخیز برای انسان مرئی و قابلِ دید می‌ ‌شود . اما ظاهراً آیۀ فوق بر تیزبین‌ ‌شدنِ بینایی انسان اشاره دارد و نمی‌ ‌توان تیزبین‌ ‌ترشدنِ دیده‌ ‌گان را در مشاهدۀ حقیقت نادیده گرفت، کما این‌ ‌که ظاهر آیه نیز بر آن اشاره دارد.
بوستان سعدی،
طبری، محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب الآملی: ۱۴۲۰ ه- ۲۰۰۰م، جامع البیان فی تأویل القرآن، تحقیق: احمد محمد شاکر، ج۲۲، ص۳۵۰، الطبعه الأولی (مؤسسه الرساله)

به هر روی، این‌ ‌که مخاطب قرآن ‌ ‌کریم کیست، اختلافِ نظر است. برخی‌ ‌ها روی سخنِ قرآن را متوجه غیرمسلمان می-دانند؛ برخی دیگر، پیامبر اکرم (ص) را مخاطب آن گفته اند؛ همچنان برخی دانشمندان مخاطبِ آن را عام دانسته، انس و جن را مشمولِ آن قرار داده‌اند . مقدارِ موردِ اتفاق این است که مخاطبِ آیۀ فوق انسان است، خواه فردِ انسانی منظور باشد و یا نوع انسان‌ ‌ها؛ به هر روی، پرده‌ ‌های غفلتِ انسان‌ ‌ها تا آن‌ ‌که آخرت برپا نشود، دریده نخواهد شد و به تعبیر مولوی: هوشیاری لازمۀ جهانِ دیگر است و غفلت‌ ‌ورزی ویژۀ حیاتِ این‌ ‌جهانی.
این آیۀ کریمه نشان می‌ ‌دهد که تا تحقق آخرت، انسان از آخرت غافل است و چون رستاخیز تحقق یافت، پرده‌ ‌ها از دیده‌گان برداشته می‌ ‌شود و چشم‌ ‌ها تیزبین می‌ ‌شوند.
تلاش‌ ‌گری برای دنیا، افسون‌ ‌شده‌ ‌گی در برابرِ غرور و شهوت‌ ‌‌ ‌پرستی، ضرورتاً قلب‌ ‌ها را از یادآوری مرگ غافل می‌ ‌سازد و هرازگاهی‌ ‌هم که مرگ را به‌ ‌یاد آورد، از آن می‌ ‌رمد و نفرت می‌ ‌ورزد. همین گروه است که خداوند در موردشان گفته است:
﴿قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ [جمعه:٨]
ترجمه: «بگو: این مرگی که از آن فرار می‌کنید، سرانجام با شما ملاقات خواهد کرد؛ سپس به سوی کسی که دانای پنهان و آشکار است، بازگردانده می‌شوید؛ آن‌گاه شما را از آن‌چه انجام می‌دادید خبر می‌دهد!»
امام غزالی رحمه‌ ‌الله سه گروه را با سه نوع روی‌ ‌کرد به مرگ نام می‌ ‌برد. گروه نخست همان‌ ‌هایی‌ست که قرآن از آن‌ ‌ها یاد کرده است و غزالی آن‌ ‌ها را منهمک‌ ‌ها یا کوشنده‌ ‌گان در کارِ دنیا معرفی می‌ ‌کند. در این میان، گروۀ دوم کسانی‌اند که از کرده‌ ‌های ناشایستِ خویش باز می‌ ‌گردند و از این‌ ‌که مرگ فرصتِ بازگشت به ایشان ندهد، هراس‌ ‌ناک اند. غزالی از آن‌ ‌ها به توبه‌ ‌کارانِ مبتدی یاد کرده است. گروه سومی همان عارفانِ دلباخته‌ ‌ و وصل‌ ‌جوینده‌اند که هرگز میعادِ ملاقاتِ خدا را فراموش نمی‌ ‌کنند و مرگ را پیوستن به جوارِ رحمت خداوند می‌ ‌بینند .

فراموش‌گری و ما
انسان به‌ ‌صورت طبیعی فراموش‌ ‌گر است و چیزهایی را هرازگاهی از یاد می‌برد. گاه متعلق فراموش‌گری انسان خدا است گاهی طبیعت و زمانی هم خود انسان؛ این فراموش‌ ‌گری امری مستمر و همیشه‌گی نیست و انسان پیوسته از یاد نمی‌ ‌برد، بلکه فراموش‌ ‌گری هرازگاهی سر می‌ ‌کشد و انسان را در پرده‌ ‌های ضخیم غفلت و نسیان درهم می‌ ‌تند.
فراموش‌ ‌گری را باید دردِ فراموش‌ ‌شدۀ بشر امروز به حساب آورد چنان‌ ‌که چیره‌ ‌گی آن بر ما گاه در حدی‌ست که فراموش می‌ ‌کنیم که خود و خدا را فراموش کرده‌ایم و این ضخیم‌ ‌ترین پردۀ غفلتی است که ذهن و ضمیر ما را می‌ ‌پوشاند.
صبحگاه امروز آیه‌ ‌هایی از سورۀ کهف را می‌ ‌خواندم که آیاتی نگاهم را به خودش جلب کرد و ذهنم را به‌ ‌ خودش معطوف داشت. از آن‌ ‌جمله آیۀ ﴿وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ﴾[کهف: ۲۴] مرا تا مباحث الیناسیون در جامعه‌ ‌شناسی و روان‌شناسی
همان اثر، ص۳۵۱
غزالی، ابوحامد: ب ت، إحیاء علوم الدین، ج۴، ص۳۴۳، ب ط ( مصر: قاهره- کریاظه فوترا)

رهنمون شد و با درک تلازم خودفراموشی و خدافراموشی، به یکی از طبیعی‌ ‌ترین ویژه‌ ‌گی‌ ‌های انسان ره بردم که همان فراموش‌ ‌گری‌ست.
آیۀ مزبور نشان می‌ ‌دهد که انسان‌ ‌ها هرازگاهی فراموش می‌ ‌کنند و پیامبران الهی نیز کاری جز به‌ ‌یادآوردنِ فراموش‌ ‌کاری انسان برای انسان ندارند. فراموش‌ ‌گری امری طبیعی و دارای پیامدهای گونه‌ ‌گون است. فراموش‌ ‌گری باعث می‌ ‌شود تا انسان‌ ‌هایی گذشته‌ ‌های تلخ و ناگوارشان را از یاد ببرند و با امیدواری بیشتری به آینده نگاه کنند، هرچند این ازیادبردن‌ ‌ها تنها معطوف به حوادثِ تلخ گذشته نیست بلکه فراتر از آن، خاطره‌ ‌های شیرین را نیز در آغوش می‌ ‌کشد. اما فراموش‌ ‌کاری در هر صورتی دارای کارکردِ دوگانه است و جنبه‌ ‌های مثبت و منفیِ بسیاری دارد که متأسفانه ما همواره چهرۀ منفی آن را نگریسته‌ایم و از کارکردِ مثبتِ آن غافلیم.
معنای سخن این‌ ‌که، ما از غفلتِ خویش نیز گاه غفلت می‌ ‌ورزیم و در هاله‌ ‌یی از غفلت‌ ‌ورزی‌ ‌های مرکب و چندلایه گیر می‌آییم. شاید از همین‌ ‌جاست که از قرآن‌ ‌ کریم به ذکر تعبیر شده است تا انسان به‌ ‌واسطۀ آن راهش را به‌ ‌سوی خدا بگشاید و با وقوف به فراموش‌ ‌کاری خویش، فراموش‌ ‌گری‌ ‌هایش را در دجله بریزد و میثاق فطرتی را که با خدا بسته است، از یاد نبرد.

اشتراک گذاري با دوستان :