انسان گمشده در امواج تکنولوژیک زمان

عبدالبشیر فکرت بخشی/ سه شنبه 5 حوت 1393/

بخش دوم

mnandegar-3امام غزالی به نقل از شفیق بلخی آورده است:
مردم سه سخن را می‌گویند و در عمل‌کردهای‌شان گاهی موافق آن حرکت می‌کنند: می‌گویند ما بنده‌گان خداوندیم درحالی‌که همانند انسان‌های آزاد رفتار می‌کنند و این خلاف تعهدِ ایشان است. می‌گویند خداوند متکفل و روزی-دهندۀ ماست اما قلب‌های‌شان جز به دنیا اطمینان نمی‌یابد و اشیای ناچیز آن را انبار می‌کنند. می‌گویند مرگ امری حتمی و گریزناپذیر است در حالی‌که همانند جاودانه‌گان عمل می‌کنند و این نیز خلاف آن ‌چیزی است که می‌گویند .
مرگ را باید بزرگ‌ترین واقعیت‌ِ فراموش‌شدۀ بشرِ امروز دانست کما این‌که، انسانِ امروز چنان گَه‌درگَهی و لحظه‌وار می‌اندیشد که واقعیّاتِ دوردست‌تر از خودش را نمی‌بیند. هرچند مرگ را نباید واقعیّتی دور و نامکشوف تلقی کرد کما این‌که، مرگ ملازم و آیینه‌دار زنده‌گیِ بشر است و بی‌وجودِ آن، زنده‌گی صورتِ اصلی‌اش را نشان نمی‌دهد و اصلاً پرده-یی برای نمایش آن وجود نخواهد داشت. از هایدگر نقل شده است:
به عقیدۀ هایدگر، انسان فقط با احساسِ این‌که دایماً با مرگ «روبه‌رو» است، قادر به درک اهمیت و غنای هر لحظه در زنده‌گی و خلاص ‌شدن از «بت‌های وجود اجتماعی»- اهداف «آرمان‌ها» و «انتزاعات علمی» است.[…] بدبینی و دشمنی عمیق با علم و تکنولوژی ذاتیِ اگزیستانسیالیسم هایدگر است .
این‌که هایدگر به علم و تکنولوژی بدبین است، به ما ربطی ندارد اما اندیشه‌های وی در هستی و زمان، آسیب‌شناسی فلسفی و متافیزیکی تمدن غربی است و روایتی است از مرگ‌اندیشی، سرخورده‌گی فکری و بی‌خانمانی‌ ازلی‌یی که انسان متمدن غربی با آن درگیر است و برای نجاتِ خودش به هر گیاهی دست می‌یازد و به هر سنگی پناه می‌برد.
در نگاهی عمیق‌تر – کما این‌که قرآن ‌کریم، و مولوی نیز توجه داده است – زنده‌گی این‌جهانی ماهیتاً غفلت‌آور و آمیخته با خودبیگانه‌گی است. در روایتی از پیامبر اکرم آمده است: «الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا « مردم در خواب‌اند و چون بمیرند بیدار می‌شوند. شاید این امر در وهلۀ اول عجیب به نظر آید اما برای درکِ درست آن کافی است لحظاتی چشم برهم بنهید و لحظه‌های زنده‌گی‌شدۀ‌تان را تداعی کنید، آن‌گاه خواهید دانست که خواب‌های دیده‌شده با خاطره‌های سپری‌شده هیچ تفاوتی ندارد؛ بلکه مشابهت‌های فراوانی میان آن‌ها می‌توان یافت.
به هر حال، روایت فوق حاوی نکاتِ زیبایی است که مختصراً به آن می‌پردازیم:
– نکتۀ اول این‌که، زنده‌گی دنیا ذاتاً و ماهیتاً آمیخته با غفلت و ناآگاهی است. دنیا جایی نیست که بتوانیم در آن حقایق نهفتۀ قدسی و ایمانی را به‌روشنی درک کنیم و به کنه آن دست یازیم. این امر (درک‌ناپذیری امر قدسی) به معنای بلاتکلیفی و بی‌توجهی به تلاش‌های بشری در راستای شناختِ ایمانی و قدسی نیست، بلکه امکانِ دست‌یابی به آن وجود دارد؛ اما مشاهدۀ عینی آن در سرای دیگر، و با لوازم و امکاناتِ دیگری میسر خواهد بود که در عالمِ دنیا دور از دسترس است.
– نکتۀ دوم این‌که، در خواب ‌بودنِ مردم در روایتِ مزبور، قضیه‌یی کلی و مهمله است و اداتِ حصری در آن نیامده است. معنای سخن این است که در خواب‌بوده‌گی خصلت مشترکی‌ست که انسان‌ها از آن بی‌خبر اند – که پیامبرانِ الهی همواره از آن تذکار داده اند – اما می‌تواند استثنائاتی داشته باشد و انسان‌های برتری بتوانند حقایق نامکشوفِ دینی را در همین دنیا با چشم سر ببینند، بی‌آن‌که واردِ جهانِ دیگری شوند و همه‌چیز آشکارا مجسم شود.
– نکتۀ سوم این‌که، آگاه ‌شدن بشر از خوابیده‌گی خودش – به‌صورتِ عام – جز با مرگ اتفاق نمی‌افتد و مرگ با همه بدبینی‌هایی که به آن داریم، عطش جست‌وجوگری حقیقت انسان را فرو می‌نشاند و او را تا مرزهای بی‌کرانِ حقیقت ره می‌نماید. انسان وقتی به خواب می‌رود، رویاهایی می‌بیند که در همان حالتِ خواب ـ یا به تعبیرِ دیگر جهانِ خواب ـ واقعی به نظر می‌رسد و بینندۀ خواب تمامی آن‌چه را که در خواب اتفاق می‌افتد، واقعی می‌پندارد و هیچ تردیدی در این مورد به خود راه نمی‌دهد. اما وقتی بیدار می‌شود، رویاهایی را که در خواب دیده بود، در مقایسه با عالمِ بیداری غیرواقعی و خیالی می‌پندارد. این درحالی‌ است که رویاها نیز واقعی‌اند اما سنخِ واقعیتِ آن‌ها با واقعیت‌های معمول و متعارفِ ما یکسان نیست و ما به غلط چنان می‌پنداریم که خواب‌ها غیرواقعی و خیالی‌اند. با این حساب، وقتی شما در خواب هستید، عالم خواب را به‌درستی تشخیص داده نمی‌توانید و نمی‌دانید که اتفاقاتِ روی‌داده در عالم خواب است نه در عالم واقع؛ اما به مجردِ چشم باز کردن و بیدارشدن پی می‌برید که آن‌چه روی‌داده است، در عالم خواب بوده است.
با توجه به آن‌چه یاددهانی کردیم، دانسته می‌شود که دنیا و آخرت دارای همان نسبتی است که خواب و بیداری؛ و با این توضیح می‌توان حقایق اخروی را بهتر از پیش درک کرد. بشر همواره مرگ را پایانِ راه می‌پندارد اما از حضورِ همیشه‌گی مرگ، و درهم‌تنیده‌گی مرگ و زنده‌گی غافل است. کوچیدن تصوّرِ مرگ از قلمرو اندیشه‌ها باعث شده است تا بزرگ‌ترین سرّ زنده‌گی آدمی، مغفول و به‌دور از دستان عقل و شهود، در تاق‌های فراموشی نهاده شود و در نهایت، مفهوم زنده‌گی چنان‌که باید، دانسته نشود.
دگردیسی‌های جامعه‌شناختی زمانِ ما بیش از هر چیز دیگری مشهود و قابل دید است. جامعه‌یی که ما در آن زنده‌گی می-کنیم، تفاوت‌های شگفت‌انگیزی با جوامعِ تاریخی گذشته دارد که حتا برای بشر امروزهم تعجب‌آور است. فشار نفوس، موشک‌های قاره‌پیما، هواپیماهای بی‌سرنشین، دگرگونیِ ارتباطات، سرعت‌یابی اطلاعات، اوتوماسیون، اختراعاتِ سرسام-آور تکنولوژیک، تبلیغات همه‌جاگیر و گستردۀ رسانه‌یی، صنعتگاه‌های فراملی، پژوهش‌های فضایی و خلاصه «ترتیب‌یابی دوبارۀ زمان و مکان» چهرۀ زنده‌گی انسان امروز را وارونه کرده است و آیندۀ بشر را با تهدید و امیدواری‌های بسیاری روبه‌رو کرده است. تفاوت زمانِ ما با گذشته ـ به‌لحاظ جامعه‌شناختی ـ چنان عمیق و حجیم است که برای خود انسان نیز حیرت‌آور است. برای فهم دگرگونی‌های زمانِ ما کافی است چشمان‌تان را ببندید و برای لحظاتی دنیایی را تصوّر کنید که در آن موبایل، انترنت، برق، ماهواره، اتم، عراده‌جات، اسلحه، کمپیوتر و …، نباشد. آن‌گاه می‌توان به عمقِ دگرگونی‌های زنده‌گی انسانِ امروز پی برد و فرورفته‌گی‌های جبران‌نشدنی هم‌روزگارانِ ما را شناخت.
دگرگونی‌هایی که از آن یاد کردیم، بر روابطِ انسانی و اجتماعیِ ما نیز تأثیرگذار بوده است؛ کما این‌که مناسباتِ انسانی تغییر کرده است و ارزش‌های مدرن در مسند ارزش‌های کهن تکیه زده است. شما کسانی را می‌بینید که ساعت‌ها با موبایل‌شان سرگرم‌اند و چنان با وسایلِ تکنولوژیک خو گرفته‌اند که مجال و ضرورتی برای بازگشتن به خویش نمی‌بینند. این انسان وقتی از انترنت فراغت می‌یابد، به سوی تلویزیون می‌شتابد و ساعت‌ها سپری می‌شود و او هم‌چنان به تماشای سریال‌های تلویزیونی، فوتبال و غیره مشغول است. دوستانی را می‌شناسم که شب‌ها تا صبح بیدار می‌مانند و بازی‌های فوتبال را به تماشا می‌نشینند. آنان چنان شیفتۀ فوتبال‌اند که هنگام تماشای آن، خودشان را همان بازیکنِ میدان فوتبال می-بینند و برای برد و باخت تیم‌ها، شرط‌ها می‌بندند و شادی و ناراحتی‌های زیادی را از این رهگذر تجربه می‌کنند. شب‌ها این‌چنین می‌گذرد و روزها نیز با کارهای تکراری، پی‌هم و ماشینی در یک فابریکه، موسسه، نهاد دولتی، رسانه و … سپری می‌شود و تمام همّ‌وغم‌شان را بازی شبِ آیندۀ دو یا چند تیم تشکیل می‌دهد و آرزویی جز فرا رسیدنِ شب و تماشای مسابقۀ فرداشب در سر ندارند.
انسان زمانِ ما لحظاتی با خودش نمی‌نشیند تا در سکوت و خلوت، و به‌ دور از غوغاهای روزمرۀ زنده‌گی، به گذشته‌اش بیندیشد و جایگاهش را در جهانی که زنده‌گی می‌کند، دریابد. اصلاً مجالی نمی‌یابد تا به خودش، به خدا و جهانِ پیرامونش فکر کند و سری به زانوی تفکر فرو نهد. او که حول و حوش و ذهن و ضمیرش را دغدغه‌های گذرنده و ساعت‌وارِ زنده‌گی فروپیچیده است، دمی به فطرت انسانی خویش برنمی‌گردد تا اصالتِ انسانی‌اش فراموش نشود و آیینۀ درونی او از زیر آوارهای روزمره‌گی بیرون آید.
دکتر شریعتی در هبوط در کویر می‌گوید: وقتی در فرانسه بودیم، شب‌ها در زیر درختی، به‌دور از انظارِ مردم با یکی از هم‌صنفانم می‌نشستیم و به جهان فکر می‌کردیم. دکتر انوشه نیز در یکی از سخنرانی‌هایش گفته است: من بیست سال است که جز در برخی شب‌ها که بارنده‌گی و برف و… باشد – شب‌ها در جای بلندی می‌نشینم و با نشانی‌کردنِ یکی از ستاره‌گان، با آن سخن می‌زنم. نویسندۀ این سطور نیز گه‌گاهی در شب‌های تابستان بر فراز بام خانۀ‌مان می‌نشینم و به آسمان پرستارۀ بیرونی می‌اندیشم. در یک‌چنین لحظاتی است که حقایقی به انسان دست می‌دهد و انسان، خویشاوندی‌های گم‌شده‌اش با جهان بیرونی را دوباره می‌یابد. انسان پس از آن‌که خودش را در غوغاهای روزمرۀ زنده‌گی از دست می-دهد، در تاریکی شب‌های تار باز می‌یابد؛ آن‌گاهی که جهان، رنگِ دیگری به خود می‌گیرد و ما در خلوت و در سکوتگاه-های شب با خویشتن می‌نشینیم، می‌توانیم بهتر از هر زمانی خلوت‌نشینی‌های پیامبر (ص) را احساس کنیم و این‌که پیامبر چرا به غار حرا می‌رفت؟ و چه‌گونه و با کدام زبان، و با کی سخن می‌گفت؟، این پرسش‌ها را جز در تاریکی‌های شب و در خلوتگاه‌های سکوت نمی‌توان احساس کرد و همین مزیت است که قرآن‌ کریم همواره آدمیان را به تفکر و اندیشیدن فرامی‌خواند و آن را فریضه‌یی دینی قرار داده است.
فراموش نکنیم که اسلام دین اعتدال است و نباید در خلوت‌گزینی و حتا پرستش خداوند نیز زیاده‌روی کنیم. لزوم هماهنگی در رشدِ ارزش‌ها را که مطهری مطرح می‌کند، نباید از یاد برد.
کمال انسان در تعادل و توازن اوست؛ یعنی انسان با داشتنِ این‌همه استعدادهای گوناگون، آن‌وقت انسان کامل است که فقط به‌ سوی یک استعداد گرایش پیدا نکند و استعدادهای دیگرش را مهمل و معطل نگذارد[…] مقصود از هماهنگی در این‌جا این است که در عین این‌که همۀ استعدادهای انسان رشد می‌کند، رشدش رشدِ هماهنگ باشد .
دکتر شریعتی چنین انسان را شبیه کسی می‌داند که تمام اندام‌هایش به‌صورتِ طبیعی نمو کرده، اما مثلاً سرش به‌طورِ غیرطبیعی رشد نموده باشد که قطعاً به سودِ انسان نیست.
انسان همان‌گونه‌یی ‌که در خلوت‌نشینی نباید زیاده‌روی کند، در بهره‌برداری‌اش از دنیا نیز نبایست از خط اعتدال بگذرد. یکی از دوستان من، داستانِ همسایۀ‌شان را برایم تعریف کرد که جالب بود. او گفت «یکی از همسایه‌گان نزدیکِ ما که با هم رفت‌وآمد هم داشتیم، شبی خانۀ ما آمد و کتلاکی از رنگ‌ها را با خود داشت و از من خواست تا رنگی برای تعمیر چندمنزله‌اش که تازه ساخته بود، انتخاب کنم. او گفت من و همسرم چند روز است که فکر می‌کنیم این تعمیر را چه رنگ کنیم. اکنون آمده‌ام تا خودت در گزینش نوع رنگِ تعمیر کمکم کنی. متوجه شدم که وی بسیار شیفته و ناآرام است، برایش به‌شکل طنزآمیز گفتم: از این جهان رنگ چه‌ رنگ انتخاب کنم؟ اما بازهم نفهمید و در نهایت برایش گفتم: تعمیر است دگه، هر رنگی که باشد زیاد مهم نیست». این است دنیاگرایی و فرورفتن در تجملاتی که گاهی از هوا و زمین ما را تحت فشار قرار می‌دهد و فرصتی نمی‌گذارد تا خودمان را دریابیم و فراموش نکنیم.
این وضع ادامه دارد، تکنولوژی از یک‌سو، و صعودِ مصرف‌های کاذب و نیازهای مصنوعی غیرضروری از سوی دیگر، انسان را حیوانی ماشینی و مصرف‌کننده بار آورده است. هراس‌انگیزتر از همه روزی خواهد بود که انسان وسایل پیشرفته-تری ایجاد کند و خودش را در معرضِ نابودی همه‌گانی قرار دهد. این‌بار نابودی انسان به ‌دستانِ خود انسان رقم خورده است و جز خودش، دیگری مسوولیتی در این قبال ندارد. روزی که جوامعِ پیشرفته به‌منظور استعمار ملت‌های ضعیف با رباط‌های آهنی‌شان به میدان‌های جنگ درآیند، و جوامعِ فقیر برای آزادی خویش با خون در برابرِ آهن ایستاده‌گی کنند؛ کما این‌که نشانه‌های جنگ میانِ تکنولوژی و انسان هم‌اکنون به چشم می‌خورد و انتحار در برابر تکنولوژی به آوردگاه نبرد برآمده است.

اشتراک گذاري با دوستان :