برای فرخنده که در انفجارِ جهالت جان داد!

دوشنبه 9 حوت 1395/

mandegar-3چه سنگین است نام زخمی‌ات بر روی دفترها
صدا کردی صدا، اما به رویت بسته شد درها
لب دریای کابل در حریر شعله پیچیدی
به دست دشمنانت نه، به دستِ نابرادرها
لب دریای کابل سوختی، لرزید کوهستان
سیه پوشید شام مرگِ تو خیلِ کبوترها
لب دریای کابل سوختی در شعله رقصیدند
هزاران دل در اندام نگارین صنوبرها
لب دریای کابل شعله‌ور گردید گیسویت
از آن آتش گرفته گیسوان هرچه دخترها
تو خاکستر شدی و در تماشای تو صف بستند
لب دریای کابل گلۀ آدم‌نما، خرها
تو را آتش زدند و سوختند اما کسانی هم
نمک پاشید بر زخمت ز پشتِ میز و منبرها
تو را در شعله پیچیدند تا در شهر بنویسند
بر اندام مسلمانی ما نفرین کافرها
چه بی درد اند آنانی که در مرگِ تو صف بستند
تو را دیدند در امواج سنگ و چوب و خنجرها
فدای تیغ چنگیزی که بیرون از نیام آید
شود رنگین به خون گردن این کورها، کرها
**
کفن از زخم پوشیدی بخواب آرام فرخنده
به پای مرگ تو افتاده از خجلت فرو سرها
بخواب آرام اما مرگِ تو یک زخم خونین است
در اندام زمان، در برگه‌های سبز باورها
بخواب آرام فرخنده، نشد فرصت که می‌دیدی
در این جغرافیای خون دهن بگشوده اژدرها
سرشت ما که برمی‌تابد از او سرنوشت ما
گواهی می‌دهد از گوسفندان در علفچرها
مگر فارابی‌یی باید که با دست نگاه او
برون آید ز دریای خِرد رخشنده گوهرها
چراغی از خرد روشن شود در ازدحام شب
که تا باطل شود اوراق ورد تلخ ساحرها

هادی میــران
کابل اول حمل ۱۳۹۴

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.