بیـا دمی کنار ِ هم بنشـینیم…

ذبیـح‌الله یوسف‌زاده/

حالا که رأی دادیم
دمی بنشین با من
کنار حوضچه‌یی که نشانِ ماهی و گُربه را یکجا با خود دارد
بیا دمی بنشین تا برایت قصه کنم
زیر سقفِ آسمانی سیاه که ستاره‌گانش از دور‌هایِ دور به سوی‌مان چشمک می‌زنند.
کمی خود را رهـا کنیم
عصبیتِ حل‌شده در ثانیه‌ها و لحظاتِ قبل را با نفسی بیرون دهیم
و روح ناآرامِ خود را در امواج ریزِ حوض بدَمیم؛
من و تو، درگیرِ قرینه‌هایی شده‌ایم که هرکدام فکر کردیم آنچه به آن فکر می‌کنیم
خط سرخِ ماست!
تو، فکر می‌کنی سال‌ها قبل آن اسپانی که به سمتِ هند تاخت
اسپانِ قریۀ شما بود
و آن سوارانی که زیر تیغِ شمشیر و آفتاب رزمیدند، هم‌قومِ تو بودند
و من فکر می‌کنم آنکه میراث هزاران‌سالۀ ما را به باد فنا داد، تو بودی
و «خراسان» نامی بود که تو از سرزمین‌مان زدودی!
من و تو ـ این من و تویِ امروزی ـ همه‌ تاریخی شدیم
که عصبیت‌هایِ ما را شکل داده.
مهم نیست که اجداد ما چگونه با هم زیستند
که بودند
اسپان‌شان را با کدام علوفه‌ سیر می‌کردند
و مادران‌مان فرزندانِ یکدیگر را با چه احساسی شیر می‌دادند؛
ما تاریخِ جدایی هم‌ایم
مرز میان‌مان خطِ قرینۀ بدبینیِ ماست
تو بد می‌بینی، بد دیده می‌شوی
بد می‌گویی و بد گفته می‌شوی
و در سبدِ ناامنی، افتـراق را
به ارث می‌گذاریم.
***
بیـا دمی کنار هم بنشینیم
تا صبح که آفتاب
یکسان بر بامِ خانه‌های‌مان بدَمَد!

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.