تیوری‌پردازان استبداد و ظاهری‌های فقه سیاسی

خواجه بشیراحمد انصاری/ 11 قوس 1392/

mandegarبخش نخسـت
با فروریزی رژیم طالبان و سرازیر شدن نیروهای کشورهای غربی به سرزمین ما، نهادهای تعلیمی افغانستان شاهد ظهور افکار، برنامه‌ها و جریان‌های مختلفی بوده‌اند که یکی از آن‌ها حزب تحریر می‌باشد. در این چند سالی که گذشت، برخی افراد منسوب به گروه حزب تحریر نویسندۀ این سطور را در مناسبت‌های مختلفی آماج حمله قرار داده و به‌جای آن‌که نقدی سالم و آموزنده عرضه دارند تا هم ما و هم خواننده‌گان از آن سود جوییم، سعی ورزیده‌اند تا فضای جامعۀ روشن‌فکری را با بوق و سرنای تبلیغاتی و شعارهای فریبندۀ خویش، تیره ساخته و زمینه را برای استحمار جوانان آماده سازند. برای استفادۀ مردم و به‌ویژه جوانان، حاملِ این قلم تصمیم گرفت تا این بحث را به میدان مطبوعات کشد و از همین لحاظ، مقاله‌یی را زیر عنوان «نیم‌نگاهی به حزب تحریر» نگاشت که در روزنامۀ ماندگار چاپ شد. حزب تحریر با نگارش آن مقالۀ مختصر، سراسیمه شد و با نشر سیلی از مقاله و تبصره و تهمت و مغالطه و هتک حرمت واکنش نشان داد؛ امری که مرا واداشت تا مقالۀ «گفت‌وگویی با حزب تحریر» را بنویسم و در همان نشریه به نشر برسانم. اما بازهم فردی با نام و هویت مستعار، به نماینده‌گی از آن حزب برخاسته و در منتهای عناد و سرتنبه‌گی تلاش ورزیده تا به‌جای دفاعی مستدل و معقول، به جان حاملِ این قلم چسپیده و نقد حزب تحریر را بازهم به معنی نقد سنتِ شکوه‌مند پیامبر بزرگِ ما جلوه داده و عقل و خردِ خواننده را به استهزا گیرد.
به هر حال، من در این‌جا در صدد دفاع از خویش نیستم و حتا تهمت و اهانتِ ایشان را پاسخی نخواهم گفت و این کار را در هیچ جای دیگری هم نکرده‌ام؛ بلکه می‌خواهم نکات دیگری را برای اعضای این گروه و کسانی که به این بحث علاقه دارند، به عرض برسانم.
بزرگ‌ترین مشکلی که ما در حزب تحریر می‌بینیم، همانا عدم صداقت در طرح‌ها، ادبیات و سیاست‌های آن گروه است. آن‌ها در حالی که رسانه‌های دیگر را ملزم می‌دانند تا اعلامیه‌های‌شان را مبنی بر تعامل رایج مطبوعاتی نشر نمایند، هیچ‌گاهی خود را ملزم ندانسته‌اند تا سخن فردی را در دفاع از خودش نشر نمایند. من در همان وقت از روزنامۀ ماندگار خواسته بودم تا سخنان نمایندۀ این گروه را در پاسخ به مقاله‌یی که نگاشته بودم، نشر نماید و در عین زمان از گروه حزب تحریر نیز خواهش نموده بودم تا مقاله‌یی را که در پاسخ مقاله‌های متعدد ایشان نگاشته بودم، در نشرات‌شان فرصت نشر دهند. اما دیدم که آن‌ها از این کار ابا ورزیدند. من یقین داشتم که آن گروه بسته جرأت چنین کاری را نخواهند داشت، ولی با این تقاضا می‌خواستم مصداقیت این گروه را یک بار دیگر در پیش چشم خواننده‌گان امتحان نمایم. گروه‌های معتبر اجتماعی می‌دانند که عدم التزام به ادعاها در تعامل با نورم‌های مطبوعاتی، مصداقیت یک گروه را لطمه خواهد زد.
من اعلام می‌کنم که حزب‌التحریر در ادعاهای خویش صادق نمی‌باشد. یکی از این موارد، همین پیروی از سنت پیامبر اسلام می‌باشد که حزب تحریر در این زمینه گوش‌ها را کر نموده است. پرسشی که مطرح می‌شود این است؛ شما که همه با نام‌های مستعار و هویت‌های دروغین وارد میدان جدل می‌شوید و شما که مدعیان شیوۀ پیامبر (ص) هستید، چرا نقاب از چهره برنمی‌افگنید؟
پیامبر بزرگ اسلام زمانی که علم رسالت برافراشت، گفت من اسمم فلان، فرزند فلان، نوادۀ فلان و از قبیله و تیرۀ فلان هستم و در فلان شهر به دنیا آمده‌ام. تربیت‌یافته‌گان مکتب او نیز همین کار را نمودند. شما چرا شیوۀ علنی او را با شیوه‌های استخباراتی اشتباه گرفته‌اید؟ شما باید بدانید که با شیوه‌های اطلاعاتی، چهره‌های نقاب‌دار، نام‌های مستعار و هویت‌های کاذب نمی‌شود پیام و مرامی را معرفی نمود و فکر و حرکتی را پیروز ساخت.
حزب تحریر در حالی که هیچ کشور اسلامی را به رسمیت نمی‌شناسد، آن‌هم به این دلیل که قلمرو این کشورها با قیچی و خط‌کش استعمار بریده شده است؛ در عین وقت تمام کشورهای اسلامی را به‌نام ولایت یاد می‌کند. پس سوالی که مطرح می‌شود این است که: شما چرا ولایت‌هایی را که استعمار ترسیم نموده است، به رسمیت می‌شناسید؟ چرا همان نقشه و تشکیلات اداریِ قرن‌های گذشته را مدار اعتبار قرار نمی‌دهید و می‌روید تشکیلات اداری‌تان را بر مبنای نقشه‌های استعماری بنا می‌نهید؟
پرسشِ دیگرم این است که شما پیوسته فریاد می‌کشید که سیاست شما برخاسته از نهج و شیوۀ پیامبر و خلفای راشد اوست. آیا شما گاهی فکر کرده‌اید که همین پیشوند گروه‌تان یعنی «حزب»، خود محصول دموکراسی است، نه برخاسته از تاریخ سیاسی اسلام. در این شکی نیست که واژۀ حزب از گذشته‌های خیلی دور در زبان عربی رایج بوده و به معنی گروه و طایفه و طرف‌دار آمده است، ولی فقه سیاسی اسلام در بیشتر از یک‌هزار سال خویش چیزی را به‌نام «حزب» نمی‌شناسد. حزب به عنوان گروهی سیاسی که دارای برنامه و تشکیلات خاصی بوده، مفهومی معاصر است که با روحیۀ ظاهری‌گری حزب تحریر در عرصۀ فقه سیاسی چندان هماهنگی ندارد.
شما پیوسته بر دموکراسی یورش می‌برید. به فرض این‌که دموکراسی را نظامی ضد اسلامی تصور کنیم، پرسشی که من دارم این است که شما چرا استبداد را در موازات با دموکراسی نمی‌کوبید؟ امروز بیشتر کشورهای جهان اسلام توسط زمام‌دارانی خودکامه و مستبد اداره می‌شود، شما چرا دل‌تان به استبداد و خودکامه‌گی می‌سوزد و سعی می‌ورزید تا نامی از استبداد برده نشود؟ گیرم که دموکراسی ضد دین است، آیا این‌همه نظام‌های استبدادی مظهر دین بوده‌اند؟ شما کتابی دارید که دموکراسی را اندیشه‌یی ضد دینی خوانده است، آیا می‌شود کتابی بنویسید و استبداد را نیز ضد دینی بخوانید؟ نشود که روحیۀ استبدادپسندانۀ‌تان اجازۀ چنین کاری را برای‌تان نمی‌دهد؟ دیگران را بگذارید، از شما می‌پرسم که همین حزب شما در نظام‌های دیکتاتوری فرصت فعالیت بیشتر یافته است و یا در جوامع دموکراتیک؟ در مصر و تونس مردم در گذشته نامی از حزب تحریر نمی‌شنیدند، ولی در یک سالی که حکومت ملکی و دموکراتیک در مصر حاکم بود، حزب تحریر عرض وجود نمود و فرصت تنفس یافت؛ در تونس هم وضع همین‌طور بوده است.
آری! حزب تحریر کتابی دارد به‌نام «دموکراسی نظام کفر» که در آن دموکراسی را شرک و کفر و الحاد می‌داند، ولی نظام دیگری که از قرن‌ها بدین‌سو علت سقوط تمدن اسلامی شده است، جایش در ادبیات حزب تحریر خالی بوده و آن عبارت از کتاب «استبداد نظام کفر» می‌باشد. بزرگ‌ترین اشتباه ـ اگر نگویم یکی از بزرگ‌ترین دروغ‌ها ـ همین است که دموکراسی را منسوب به دین دانست و یا آن را دشمن دین خواند. دموکراسی در طول تاریخ اشکال مختلفی گرفته است. این نظام گاهی در برابر دین قرار گرفته و زمانی هم در کنار دین. همان‌طوری که تجربۀ خلافت، تجربۀ واحد و یک‌دستی نبوده و اشکال مختلف مدیریتی داشته است، دموکراسی‌های جهان نیز هر کدام شیوۀ خودش را داشته است. نحوۀ حکومت، نظام اداری، تشکیلات، اصطلاحات رسمی، شیوۀ تعیین مسوولان و حتا نحوۀ رای‌گیری و بیعت از یک خلافت تا خلافت دیگر فرق می‌کرد تا جایی که گاهی خلافت هیچ کاری به ادارات محلی و کار سلاطین نداشت که نمونه‌اش را می‌توان در عصر سلطان محمود غزنوی مشاهده نمود. به همین شیوه، شمار دموکراسی‌ها در جهان برابر به تعداد کشورهایی است که نظام دموکراتیک دارند. نوع دموکراسی‌ها بسته‌گی به افراد یک جامعه دارند که آن افراد چه می‌خواهند و از همین لحاظ دموکراسی را نظام کفر خواندن، بیان‌گر عقلی سطحی است. دموکراسی به معنی حکومت مردم بر مردم بوده و با دین کاری ندارد؛ این‌که مردم خود چه نوع حکومتی می‌خواهند، بسته‌گی به ارادۀ آن‌ها دارد. دموکراسی یعنی انتخاب کسی که جامعه را مدیریت و امورشان را تنظیم نماید. از همین لحاظ است که فقها و اصولی‌های بزرگ قرن چون علامه قرضاوی و دیگران، آن را امری ضد دینی نمی‌دانند. قرضاوی به‌صراحت می‌گوید: «من از دعوت‌گران به سوی دموکراسی هستم. دموکراسی وسیله‌یی است روش‌مند در جهت تحقق اهداف ما در زنده‌گی آبرومند؛ زنده‌گی‌یی که می‌توان در چهارچوب آن به سوی خدا و دین او دعوت نمود. دموکراسی امنیتی را برای ما می‌آورد تا روانۀ سلول‌های زندان و چوبه‌های دار نشویم، و دموکراسی برای ملت‌های ما زنده‌گی آراسته به آزادی و کرامت به ارمغان می‌آورد، و برای مردم حق می‌دهد تا زمام‌داران خویش را خود انتخاب نمایند و سپس آن‌ها را محاسبه نمایند و اگر از جادۀ راست به انحراف رفتند، ایشان را تغییر دهند، بدون آن‌که نیازی به کودتا و ترور احساس شود.» القرضاوی، فقه‌الدوله، صفحات ۱۴۵-۱۴۶
دانشمند بزرگوار سوریه استاد جودت سعید می‌نویسد: آن‌چه در دموکراسی‌ها وجود دارد، ما از پایان عصر خلفای راشدین بدین‌سو در جست‌وجوی آن بوده‌ایم. دموکراسی جامعۀ اسلامی را به سوی رشد هدایت می‌فرماید. اگر قرآن کریم در باب دین می‌گوید: «لا اکراه فی الدین» یعنی اکراهی در امر دین نیست، این سخن در مورد سیاست هم صدق می‌کند و می‌شود گفت «لا اکراه فی السیاسه» یعنی اکراه و جبری در امر تعیین زمام‌داران هم نیست. الامه الاسلامیه بین الرشد والغی. جودت سعید و عبدالواحد العلوانی، بیروت، دارالفکر المعاصر، ۱۹۹۶، ص ۱۵۹
جای تأسف است که ما در این سی‌وچند سال اخیر تاریخ خویش، ایدیالوژی‌ها و افکار و ارزش‌های فراوانی را مسخره نموده‌ایم. حزب دموکراتیک خلق افغانستان، هزاران انسان بی‌گناه را به‌نام سوسیالیزم اعدام نموده و کشور را به ویرانه تبدیل کرد، در حالی که همین سوسیالیزم در کشورهای اروپای شمالی و غربی، مفهومی انسانی و عدالت‌خواهانه داشته است. باز طالبان آمدند تا زیر نام شریعت کاری کنند که نوع انسان را خجالت دهد، چه رسد به مسلمانان. دموکراسی مافیایی افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نبوده و ما جامۀ دموکراسی را با فساد آلوده و آن را افغانیزه نمودیم. حالا جوانانی بی‌خبر و بی‌اطلاع ولی احساساتی از راه رسیده‌اند تا مفهوم خلافت را به ابتذال کشانیده و مسخره نمایند. یکی از دروغ‌های شاخداری را که می‌شنوم، ادعایی است که تطبیق دموکراسی در جهان اسلام را به غرب نسبت می‌دهند بدون آن‌که به عقل خواننده احترام گذاشته و نگاهی به حوادث الجزایر و مصر و فلسطین و جاهای دیگر بیندازند و ببینند که دموکراسی‌های آن جوامع را چه کسی سقوط داده است. امروز این‌همه دیکتاتور خودکامه در جهان اسلام را کدام کشورها پشتیبانی می‌کنند؟ این‌که دولت‌هایی متاع‌شان را در لفافۀ دموکراسی برای ما عرضه می‌دارند، حسابش جداست و چیزی جز سوءاستفاده از این مفهوم انسانی نیست.

 

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.