در برزخ واقعـیت و معـنا

نیره سادات حسینی/

(نگاهی به رمان «از پائولوکوئلیو متنفرم!» اثر حمیدرضا امیدی‌سرور)

در روزگاری که نویسنده‌گان اغلب کم‌حوصله به‎نظر می‎رسند و گویی نوشتنِ رمان‎های طولانی و چندجلدی به رویایی برای ادب‌دوستان تبدیل شده است، وقتی نویسنده‎یی با حوصله به نوشتن می‎پردازد و اثری در حجم رمان از پائولو کوئلیو متنفرم خلق می‎کند، فارغ از ارزش‌گذاری ادبی، تلاش او جای تأمل و تقدیر دارد. البته این حجم پیش از هر چیز باید متناسب با ظرفیت و محتوای آن اثر باشد، که در این‌جا به نظر می‎رسد نویسنده در پاره‌یی بخش‎ها دچار اطناب شده و به همین تناسب نیز می‎تواند خواننده را دچار ملال کند.
از سوی دیگر، حجم اثر این انتظار را به وجود می‎آورد که نویسنده بیشتر به شخصیت‎پردازی شخصیت‎های فرعی و مکمل داستان بپردازد، اما نویسنده از کنار این مسأله بدون توجه لازم می‎گذرد، هم‌چنان که به فراز و فرودهای داستانی که می‎توانند مخاطب را به طور عمیق با رمان درگیر کنند، به جز مواردی بسیار جزیی و اندک، توجه چندانی نمی‎کند و کلیت رمان بر اساس تمرکز بر وقایعی معمولی شکل گرفته و به سرانجام می‎رسد. چنین خلأهایی اما به مدد استفاده از روایتی روان پُر می‎شود و البته بدون پیچیده‌گی خواننده همراه با آن به پیش می‎رود. در خلال این روایت، میان‌گریزهای زیادی به ‎متون دیگر زده می‎شود، راوی زبان اعتراض به سوی نویسنده می‎گشاید تا به این روایت سرراست و تخت افت‌وخیزی برای حرکت به جلو بیافزاید؛ در این میان اما نمی‎توان منکر طنز شیرین نویسنده و توانایی او در جا انداختن این سبک طنازانه در موقعیت‎هایی شد که مورد استفاده قرار گرفته‎اند. هرچند نویسنده در این مسأله آن‌قدر افراط می‎کند که گاه شکلی آزاردهنده می‌یابد.
شاید مضامین عاشقانه به دلیل استفاده مکرر در ادبیات داستانی، اغلب کلیشه‎یی به نظر برسند؛ اما شکی ‎نیست چنین داستان‌هایی اگر از پرداختی نو برخوردار باشند، هنوزهم می‌توانند دارای جذابیت باشند. اما در این رمان نویسنده به سراغ برخی کلیشه‎های آشنای داستان‌های عشقی رفته با در میان بودن پای رقیبی پولدار و … ابایی از این‌که به‌راحتی از اواسط رمان، بتوان پایان آن را حدس زد، ندارد. البته نویسنده با تمهیدی دیگر، روح کلی حاکم بر رمان را در همان ابتدا آشکار می‎سازد و آن جمله‌یی است که نویسنده از آن با این مضمون: «نوشتن یعنی نومیدی مطلق» از ویرجینیا وولف نقل کرده‎است. البته این عبارت از جنبه‎یی دیگر نمی‎تواند خواننده را در دست‌یابی به درکی کلی از شخصیت رضا، یاری برساند. با این وصف، ظاهراً نویسنده عشق را پدیده‎یی می‎داند که گریبان هر انسانی را گرفته و با ظهور در مقاطعی از زنده‌گی، نگرش او را به جهاتی متفاوت می‎کند و تمام می‎شود و این شاید مأموریت اصلیِ عشق است. همان‌گونه که برای غزل و رضا نیز این‌گونه است.
در طول رمان، خواننده می‎تواند با این پرسش روبه‎رو شود که آیا به‌راستی محور داستان، عشق رضا و غزل به یک‌دیگر است؟ با توجه به سبک و سیاقی که نویسنده در این کتاب به کار برده است، به نظر می‎رسد که در پاسخ به این سوال پاسخ منفی داد. شخصیت اصلی که نویسنده است، آن‌هم نویسنده‌یی که شخصیت‎های محبوبش افرادی در شمار “صادق هدایت” هستند که او تمام تنهایی‌اش (نشان‌دهنده تنهایی نویسنده‌گانی با رویکردهای “هدایت”‎گونه در جامعه) و خیالاتش را با آن‎ها پر می‎کند و حتا درد دل و مشورتش را با آن‎ها انجام می‎دهد. از سوی دیگر نویسنده رمان ابتدای فصول کتابش را با برش‎های گزینش‌شده از آثار بزرگ نویسنده‌گانی برجسته آغاز می‎کند و به این گونه به خواننده می‎گوید که با وجود آثاری از این دست، چرا باید به سراغ پائولوکوئلیو رفت؟ و چرا رویکرد عام جامعه به سوی کتاب‎های زرد است؟ گزینش این برش‎ها با دقتی قابل تأمل و تقدیر انجام شده است. شاید چنین اقدامی را در آثار دیگری نیز بتوان ردیابی کرد، ولی انسجام و تطبیقی که در این کتاب خاص دیده می‎شود، حکایت از تلاش و دقت نویسنده آن دارد.

تلاش نویسنده در معرفی آثار برجسته نویسنده‌گان بزرگ و ارجاع‎ به آن‌ها و گریزهایی که به فیلم و سینما می‎زند، می‎تواند حاوی نکات دیگری نیز باشد که وجود فاصله میان واقعیت و معنا در جامعه از این جمله است
تلاش نویسنده در معرفی آثار برجسته نویسنده‌گان بزرگ و ارجاع‎ به آن‌ها و گریزهایی که به فیلم و سینما می‎زند، می‎تواند حاوی نکات دیگری نیز باشد که وجود فاصله میان واقعیت و معنا در جامعه از این جمله است. واقعیت در عالم و فضای اطراف نویسنده (شخصیت داستان) حکایت از تنهایی و ناامیدی و غم و آدم‎های سطحی دارد. اما آدم‎های خیال او، دنیای او حتا عنکبوت اتاقش و شخصیت‎ها و نوشته‎هایی که در کتاب‎ها و فیلم‎ها یافت می‎شوند، بیانگر حقیقت و معنای زنده‌گی‎اند. چیزی که مردم عامی نمی‎توانند آن را انتخاب بکنند و به سراغ موارد سطحی آن می‎روند؛ مثل پائولوکوئلیو و حتا با همان نگاه‎های سطحی در تلاش‌اند که خود را به این حقایق نزدیک کنند که نمی‎توانند.
اما رضا که نمایان‎گر دغدغه‎های نویسنده رمان است موضع و نگرش خود را خیلی شفاف نشان می‎دهد، او زیر تابلوی تصویر سارتر و بوواری می‎نشیند. زوجی که فردیت خود را کامل حفظ کرده‌اند و اگر چه نام خود را در کنار یکدیگر برای همیشه ثبت کردند، اما تن به زوجیت ندادند. شاید نویسنده از پایداری عشق به ذات خودش و نه در سایه ازدواج تأکید می‎کند و با ناکام ماندن رضا و غزل در وصال به این مفهوم دامن می‎زند. او به فرانسه و تصاویر آن توجه می‎کند، دیاری که عاشقانه بودنِ شب‎ها و زبانش زبانزد است، اما این سیر و سیاحت خیالی راوی در فرانسه، تنها به قبرستان مورد علاقه او (پرلاشز) ختم می‎شود.
مکان مورد علاقه نویسنده، کافه فرانسوی است. با توجه به دنیای تنهایی رضا و گرایشِ او به نویسنده‌گانی که تصاویر آن‎ها را در اتاقش نصب کرده و ارتباطی زنده را با آن‎ها برای خود ایجاد کرده است، حسرت و آرزوی آزادی یا تمایل به سبک و رویکرد آن فضا به نویسنده‌گی را نمایان می‎کند و تأسف بر تاریکی، بی‌برنامه‌گی، انزوای نویسنده‌گانِ توانا و سقوط نویسنده‌گی در جامعه خودی را به تصویر می‎کشد؛ بی‌سوادی آشکاری که مردم جامه را در خود فرو می‎برد، در حالی که مردمانش بر این گمان‌اند که با در دست گرفتن کتاب‎های شاخص در دست و نشستن و نوشتن در کافه فرانسوی می‎توانند نویسنده یا روشن‌فکر و قشر عاقل و بالغ جامعه باشند.
دغدغه امیدی‌سرور معناست و دردِ او سطحی‎نگری و نااندیشه‌گی مردمان ناآگاه است و البته نویسنده از آن‎ها کاملاً ناامید است و در حسرت لاله‎زار قدیم و روزهای خوبِ گذشته است که مردم بیشتر و بهتر در جست‎وجوی معنا بودند و در آرزوی روز و روزگاری که بشود هم‌چون سارتر و بووار آزادانه به اعتقادات و نگرش‎های خود مبتنی بر خرد عمل کرد.
در رمان از پاتولو کوئلیو متنفرم، به نظر می‎رسد زنان چندان مورد اعتنا و پذیرشِ نویسنده نیستند! زنان داستان، موجوداتی سطحی‌نگر، بی‌فکر و … معرفی می‎شوند که گاهی به تمسخر گرفته می‎شوند. گلاره، سوزی، مهناز، مادر گلاره، در نماهایی کم‌رنگ مادر رضا، همه سطحی‌اند و حتا خود غزل تنها با ویژه‌گی‎هایی با معنای مؤدب و متین و … معرفی می‎شود و پس از آشنایی با رضا به رشد فکری، آگاهی‎های بیشتر و توانایی تحلیل دست می‎یابد. اگرچه که ما با نگرش رضا در داستان رو به رو هستیم که گاهی چنین مواضعی را نسبت به مردان هم نشان می‎دهد، اما آن‌چه درباره زنان گفته شد، به صورت کاملاً آشکار به چشم می‎خورد. نویسنده از زنان می‎خواهد اگر می‎خواهند از ستم سنت متحجر و ظلم‌خیز عرفی و اجتماعی خود نجات پیدا کنند، نیاز به جسارت دارند. جسارتی هم‌چون بووار. او بر زنان خود دریغ می‎ورزد و نگران و ناامید از آن‎هاست که البته این تصویر کمی مخدوش به نظر می‌رسد.
نمی‎توان در مورد این رمان نوشت و به نام آن اشاره نکرد، “از پائولو کوئلیو متنفرم”. باید منصف بود نام گزینش‌شده، قابلیت‎های خوبی دارد. این‌که تا چه اندازه این نام برای مخاطب جذابیت دارد، به عوامل گوناگونی بسته‌گی دارد. آن‌چه با اطمینان می‎توان گفت این است که نهایتاً معیار ارزیابی و واکنش خواننده معمولی به محتوا و سیر داستان است، نه به نام آن؛ ولی نکته‌یی که نباید از آن غفلت کرد آن است که همان‌گونه که در جای‌جای رمان با اعتراض نویسنده به پائولوکوئلیو و نگرانی‎های او از اقبال خواننده‌گان سطحی و عوام به کتاب‎های او و آثار زرد روبه‌رو می‎شویم.
وقتی عنوان کتاب که اولین کانال‎های ارتباطی با مخاطب را در کنار رنگ و طرح جلد برقرار می‎کند، به جای هر عنوان دیگری از نام نویسنده‌یی که در سطح عامیانه با استقبال زیادی روبه‌رو شده است، استفاده کرده است، به مخاطب به صراحت اعلام می‎کند که آن‌چه که در این کتاب خواهید دید و محور اصلی آن است، حول نویسنده‌گی یا این نویسنده خاص و یا نقدی بر اجتماعی است که این نویسنده نماینده آن است و… و آن‌چه در مسیر داستانی این کتاب می‎خوانیم، بهانه‌یی برای طرح این دیدگاه است، نه چیز دیگری.
آن‌چه درباره عنوان کتاب نوشته شد، به نوعی دیگر برای طرح روی جلد نیز صدق می‎کند. اگر چه کیفیت خوبی را در اجرای گرافیکی نشان نمی‎دهد، اما پیام اصلی رمان تنهایی و فردیت نویسنده و راوی، به خوبی در آن موج می‎زند. اما نکته ظریف روی جلد آن است که به شما می‎گوید در این کتاب چیزهایی خواهید دید و خواهید خواند که شما را به تأمل و قضاوت می‎کشاند و برای نشان دادن این مفهوم از پیاله‌یی کمک می‎گیرد که تا نیمه آن آب دارد و بی‌اختیار شما را به یاد ضرب‌المثل رایجی می‎اندازد که همه چیز به نگاه شما بسته‌گی دارد که نیمه پر پیاله را ببینید یا نیمه خالی آن را.
هماهنگی پیام‎های نخستین کتاب که شامل عنوان، طرح جلد، جمله گزینشی وولف، عبارت تقدیمی نویسنده، پیش از آغاز رمان با ارجاع به پیام محوری رمان، مخاطب را برای خواندنِ آن آماده می‎کند:
در عنوان با تنفر روبه‎رو ایم. در طرح جلد با عناصری که تنها به یک نفر تعلق دارد. جمله وولف حکایت از ناامیدی دارد و عبارت تقدیمی نویسنده، از روزهای تنهایی‎‎اش سخن می‎گوید و این‌ها همه نشانه‌هایی‎ست از حکایتی که در پیش روی مخاطب قرار داد.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.