دفاع از ادبیات معیار

شنبه 25 دلو 1393/

آرتور کریستال
برگردان: همایون خاکسار

mnandegar-3بخش نخسـت
مقالۀ حاضر به قلم یکی از پژوهش‌گرانی نوشته شده که در زبان‌شناسی نیز صاحب‌نظر است. گرچه مقاله و ارجاعاتِ آن کم‌وبیش رنگ‌وبوی ادبیات انگلیسی و امریکایی دارند، اما خواندنِ آن از دو جهت مفید است. نخست بررسی سیر تحولِ ادبیات و به‌خصوص ادبیاتِ رسمی یا معیار در غرب، و دوم آشنایی با برخی نظرات ادبا و نظریهپردازانِ ادبی در مورد چیستی ادبیات.
***
امروزه مفهوم تازهیی از ادبیات وجود دارد. مفهومی که به طور رسمی در سال ۲۰۰۹ و با انتشار «تاریخ جدید ادبیات امریکا» از «گریل مارکوس» و «ورنر سالورز» در کنار مقالاتی که بر آثار «توآین»، «فینترجرالد»، «فراست» و «هنری جیمز» و چیزهایی که دربارۀ «جکسون پولاک»، «چاک بری»، «تلیفون»، «اسلحۀ وینچستر» و «لیندا لاولیس» نوشته شده است، به وجود آمد.
ظاهراً «ادبیات فقط به معنی چیزی که نوشته میشود نیست، بلکه آن سخنــی است که گفته میشود آن احساسی است که بیان میگردد، آن چیزی است که خلق می‌شود، به هر شکل و صورتی» – در این صورت نقشهها، خطابهها، کامیک استریپها، کارتونها، سخنرانیها، عکسها، فلمها، خاطرات جنگ و موسیقی همه‌گی زیر چتر ادبیات قرار میگیرند. البته که کتاب اهمیت خود را از دست نمیدهد، اما دیگر نه به آن معنایی که گذشته‌گان از آن یاد میکردند و شاید بر همین اساس بود که نشریۀ «نیوزویک» نوشت، «تأثیرگذارترین شخصیت فرهنگی زنده» در سال ۲۰۰۴، دیگر یک نویسنده یا تاریخ‌نگار نبود، او «باب دیلان» بود.
در کتاب «تاریخ جدید ادبیات» ارجاعهایی که به «دیلان» داده شده است، بیشتر از ارجاعهایی‌ست که به «استفن کرین» و «هارت کرین» مجموعاً داده شده است و این البته اتفاقی نیست.
دیلان ممکن است خود را به عنوان یک خواننده معرفی کرده باشد، اما مارکوس و سولارز و منتقدینی مانند کریستوفر ریکس خواستار تغییر در این باورند. اینها ادعا میکنند که دیلان یکی از بزرگ ترین شاعرانی‌ست که این ملت تا به حال به خود دیده است.
این اندیشه که ادبیات گروه کثیری را در برمیگیرد، اندیشۀ نوی نیست. در بخش زیادی از تاریخچۀ ادبیات، واژۀ «Litteratura» به هر شکلی از نوشته اتلاق می‌شود که با مجموعهیی از کلمات به‌وجود آمده باشد. تا قرن هجدهم، تنها خالقان آثار بدیع شاعران محسوب میشدند و آن‌چه که آنها در آرزویش بودند، ادبیات نبود، بلکه شاعری بود. یک نوشته هنگامی «ادبی» شناخته میشد که تعداد معینی از خواننده‌گان تحصیل‌کرده راجع به آن خوب صحبت میکردند. اما همانطور که «توماس رایمر» در سال ۱۶۷۴ بیان کرد «تا سالهای گذشته انگلیس همانقدر از شر منتقدان راحت بود که از شر گرگها».
ادبیات چه زمانی به معنای مدرنش پا به عرصه گذاشت؟
بر اساس کتاب «شکل‌گیری ادبیات معیار انگلیسی» تِرووُر راس، این اتفاق در ۲۲ فبروری ۱۷۷۴ رخ داد. راس با استعداد تیاترگونهاش میگوید: که مسالۀ «دونالدسون و بکت» که نظریهیی راجع به «حق دایمی کپی» بود، باعث شد که هر شخصی به عنوان یک ناظر در عصر حاضر بتواند «صاحب آثاری از شکسپیر، ادیسون، پُمپ، سوئفت و بسیاری از نویسنده‌گان برجستۀ قرن باشد.» در این‌جاست که راس ادعا میکند که «مجموعه کتابهایی که ادبیات معیار را تشکیل میدهند، مانند کالاهایی هستند که به مصرف میرسند و ترجیحاً ادبیات بیشتر این است تا شعر.»
چیزی که راس و دیگر مورخان دربارۀ ادبیات به‌طور مشخص از آن حمایت میکنند، این است که ادبیات معیار عمدتاً زادۀ دوران آگاستن (قرن هجدهم) است که از جریان «ستیزۀ کهن و مدرن» (La querlle des Anciens et des Modernes) نشأت گرفت و نویسنده‌گان پیشگام قرن هفدهم را مقابل شاعران یونانی و لاتین قرار داد. به علت این‌که آثار ادبی بسیاری به عنوان ادبیات معیار از نویسنده‌گان ممتاز کهن ـ هومر، ویرژیل، سیسرو ـ موجود بود، گسترش ادبیات معیار مدرن با کندی پیش میرفت. یک راه‌حل برای این وضع دشوار، شناساندن تعداد جدیدی از نویسنده‌گان کهن بود که شباهت زیادی به نویسنده‌گان عصر خودشان داشتند و این دقیقاً کاری بود که «جان درایدن» در سال ۱۷۰۰ با برگرداندن «چاسر» به انگلیسی مدرن انجام داد. درایدن نه تنها «چاسِر» را تبدیل به یک اثر کلاسیک کرد، بلکه به ادبیات انگلیسی نوعی مشروعیت داد. واژۀ «کَنون» (معیار – Canon) که واژهیی یونانی است، به معنای خط‌کش یا قانون بود که روحانیون مسیحی اولیه از آن برای مشخص کردن تفاوتِ انجیلهای اصلی از نسخ جعلی استفاده میکردند. عبارت «تقدیس» (Canonization) نیز برای لقب دادن به روحانیون استفاده میشد و در آن زمان به هیچ عنوان در متون غیرمذهبی استفاده نمیشد تا ۱۷۶۸ که «دیوید رانکن» فیلسوف هلندی از خطیبان و شاعرانی سخن گفت که گفتار و نوشتار آنان «معیار» محسوب میشدند.
استفاده از واژۀ «معیار» ممکن بود که به نظر تازه و نو باشد، اما ایدۀ ادبیات معیار شاید سالها بود که وجود داشت و نقل این گفته از قول یکی از اعضای دانشگاه کمبریج در سال ۱۵۹۵، گواهی است بر این قضیه: «مسیری را بروید که به نویسنده‌گان خودمان مقام و مشروعیت دهید، تا هر ترانه‌سرای گستاخی نام شاعر روی خود نگذارد.»
در سال ۱۷۸۱ سامویل جانسون در کتابش به نام «زنده‌گی شاعران انگلیسی» ۵۲ تن از شاعران را عضو اصلی «معیار» برشمرد، همچنین آثار کسانی را که از استندردهای ادبی تبعیت میکردند، تا یک خوانندۀ عام «که تعصب ادبی هنوز او را فاسد نکرده است» بداند که دنبال چه بگردد.
در نتیجه «معیار» با گروهی از نوشتههای پر از خلاقیت به ادبیات مدرن رسمیتی بخشید تا بتواند رو در روی متون یونانی و لاتین بایستد. گر چه به‌طور طبیعی ممانعت‌هایی وجود داشت، اما نیت اصلی بهرهمند شدن از یک حس اتحاد بود؛ منتقدین امیدوار بودند که سنت نویسنده‌گان بزرگ به ایجاد یک ادبیات ملی کمک کند.
پس خدا ساختن، از شکسپیر و میلتون چه اهمیتی داشت اگر کوشش نمیشد تا به دنیا نشان داده شود که انگلیس و نه فرانسه ـ مخصوصاً نه فرانسه ـ چنین نوابغی پرورش داده است؟
«معیار» با استدلال شایسته و ناشایسته و بیارزش را تدهین کرد و مانند مجموعهیی از فرمانهای الهی عمل کرد تا مردم را از دردسر این‌که چه بخوانند، رها کند.
معیار ـ که بعدها نامش به «کتابهای بزرگ معیار» تغییر کرد ـ نزدیک به دو قرن بدون مخالفت واقعی تاب آورد تا این‌که نیروهای آنتی نومین (مسیحیان مخالف اصول اخلاقی) به این نتیجه رسیدند که دیگر کافی‌ست. البته در این جا رجوع میکنیم به دانشمندان سیاسی و تجدیدنظرطلبهای دهۀ ۷۰ و ۸۰، فمینیستها، مارکسیستها، نژادپرستها، ماتریالیستها و … ـ تمام کسانی که تا چشم در چشم مجبور نمیشدند «معیار» را نادیده میگرفتند، مخصوصاً «پست‌مدرنیستها» که کاملاً مخالف بودند. هنگامی که نطفۀ کتابها در خفا بسته میشد، آنها بازتاب دهندۀ ایدیولوژی فرهنگ میزبان بودند و نقدی که به آنها حقانیت میبخشید، فقط برای توجیه رسم و رسوم متداول اجتماعی بود. مفهوم از این آشکارتر نمیتوانست باشد که: اگر کتابی به شکل دادن به ارزشهای فرهنگی کمک میکرد و آنها را تقویت میکرد، چه قدیمی بود چه جدید، ارزش توجه داشت. ادبیات با الف بزرگ (L بزرگ و در واژۀ Literature) چیزی نبود جز ساختار ارباب‌منشانه، و معیار به‌جای حقیقی و سودمند بودن غیرواقعی و غیرعادلانه.
بدیهی‌ست که سنتگرایان مات و مبهوت بودند. معیاری که بر سر آن مشاجره میکردند، بیان‌کنندۀ بهترین آن چیزهایی بود که در موردشان فکر می‌کردند و حرف می‌زدند و مضامین آن، بیانگر شرایط انسانی بود: لذت عشق، اندوه مرگ، رنج کار، وحشت جنگ و شناخت خود و روح. برخی از نویسنده‌گان معیار مفهوم این مسایل را با روحی که در شیوۀ نوشتن‌شان بود میرساندند، برخی دیگر از طریق تجربهیی که با ظرافت و دقتی بسیار تصویر شده است و کتابهای‌شان جزیی از گفتوگوهای مداوم بود که به طور خلاصه میتوان گفت چیزی کمتر از تاریخچهیی از ایدهها نبودند.
برآشفتن و برهم زدن «معیار» عین برهم زدن تمدن بود. اگر چه زیباست که فکر کنیم کتابهای بزرگ به وجود آمدهاند چون نویسنده‌گان‌شان به سمت‌وسویی رفتهاند که آن‌چه را فکر می‌کنند و میل دارند، بنویسند، اما شکل‌گیری معیار در حقیقت نتیجۀ اشتیاق طبقۀ متوسط به بازتاب ارزشهای‌شان در هنر بود.
به این ترتیب، «معیار» وابسته به عواملی از جمله پیشرفت سواد، موج خروشان تجارت کتاب، تقاضای روزافزون برای رمان، گسترش کافیشاپها و کلابها، انتشار مجلات و نشریات، خلق کتاب‌خانهها، محبوبیت کتابهای دنبالهدار و رمانهای سهگانه و در نهایت تصدی ادبیات توسط موسسات آموزش عالی بود.
این گرایش‌ها تماماً و به‌طور مفصل توسط جمعی از پژوهش‌گران از زمان شروع مجادلات بر سر «معیار» یعنی قرن ۱۷ و ۱۸ ثبت شده است و امروزه تعداد کمی از منتقدین وجود دارند که ممکن است تأثیر ذاتیِ فرهنگ را بر شکلگیری معیار نادیده بگیرند.
به عنوان مثال یک گلچین ادبی مشهور را در نظر بگیرید، همانطور که «باربارا بِنِدیکت» در کتاب «شکلگیری خوانندۀ مدرن» شرح میدهد، گلچینهای ادبی اولیه کمتر از نظر زیباشناسی گردآوری میشدند تا سلیقۀ ناشران و کتاب‌فروشانی که به‌خاطر داشتن حق کپی کتاب آنها را ترویج میدادند و چون شاعران میخواستند که آثارشان در زمرۀ آثار گلچین شده قرار بگیرد، شروع می‌دادند به نوشتن شعرهای کوتاهتر، تا شانس انتخاب شدن‌شان را افزایش دهند.
بر اساس گفتۀ «توماس بانِل» نویسندۀ کتاب «آن بدنامترین تجارت» در اوایل ۱۸۰۰، رایجترین شکل انتشار، چاپ مجموعه‌یی از اشعار یک‌نواخت و «مجموعۀ کامل آثار» یک نویسنده بود؛ و چون این کتابها ظاهر خوبی داشتند، همه فکر میکردند که خوب هستند ـ نسخۀ آلداینِ مجموعه آثار شعرای انگلیسی (۵۲-۱۸۳۰) در مراکش چاپ شده بود، با جعبۀ مرمرین و جلد برجسته و طلاکوبی شده ـ هر کدام از این جلدهای دکوری انگار که فریاد میزد «ادبیات».(هر کسی سرش را به نشانۀ تعظیم در برابر کتابهای بزرگ خم نمیکند، ادبیات را نمی شناسد). دوایت مک دونالد در سال ۱۹۵۲ گفت: آثار کوچک از نویسنده‌گان بزرگ همیشه به آثار بزرگ از نویسندههای کوچک ترجیح داده شدهاند. بنابراین تقریباً تمام آثار کسی مثل شکسپیر در دسترساند، حتا «دو آقای ورونایی»، اما «داکتر فاستوس» اثر مارلو یا «دوشیزۀ مالفی» اثر وبستر تا «ولپن» اثر جانسن پیدا شدنی نیستند. تقریباً تمام اشعار میلتون موجود است، اما نه «دان»، نه «هریک»، نه «مارِول» یا کلاً هر شاعر انگلیسی دیگری به جز «چاسر» و «شکسپیر.»
اما این کوته‌فکری و بسیار افراطی است که ادعا کنیم تجارت به تنهایی عامل رشد و شکوفایی ادبیات شد. درست است که گلچینها و کتابهای سریالی، بر ساخت اشعار و رمانها تأثیر گذاشته بود اما این بدان معنی نبود که نویسنده‌گان جنبۀ زیباشناختی آثارشان را کنار بگذارند و نادیده بگیرند. شکلگیری معیار اگر نه با یک‌پارچه‌گی و توافق عموم، اما معتبر و قابل اعتماد نزد خواننده‌گان آگاه باقی ماند.
سرانجام، معیاری که پیشتر نشریات و مجلات عهدهدار رعایت آن بودند، تبدیل به ضمیمۀ موسسات آموزش عالی شد، که استادان برجستۀ انگلیسی و ادبیات مقایسه‌یی را به کار میگرفتند و بعدها نویسنده‌گان و شاعران مشهور را برای حراست و حفظ آن استخدام میکردند. در ۱۹۰۹، چارلز الیوت رییس دانشگاه هاروارد اعلام کرد که هر کسی میتواند به‌راحتی با صرف ۱۵ دقیقه از وقت روزانهاش به خواندن کتابهایی که در یک قفسۀ «پنج فوتی» جا میشود، دارای تحصیلات در علوم انسانی شود. قفسهیی که معلوم شد دقیقاً پنجاه و یک کتاب در آن جا میگیرد که با عنوان «کلاسیکهای هاروارد» توسط انتشارات «پی.اف کلیر و سان» به چاپ رسیده بود و نزدیک به ۳۵۰٫۰۰۰ سری از آن به فروش رفت.

اشتراک گذاري با دوستان :