دل مادر

ملک‌الشعراء بهار/

بود در بصره جوانی ز اعراب
شده از عشق بتی مست و خراب

دختری آفت دل، غارت دین
غمزه‌اش در ره جان‌ها به کمین

آن جوان داشت یکی مادر پیر
به هواداری فرزند، اسیر

مادری بسته به فرزند، امید
موی در تربیتش کرده سفید

گفت با مادر خود راز نهفت
مادر از روی وفا قصّه شنفت

خواستگار آمد و با رنج دراز
خوانده شد خطبه و شد عقد فراز

لیک از آغاز، عروس بدخوی
سرگران داشت بدان مادرشوی

پیرزن صبر نمودی به جفاش
با کس آن راز نمی‌کردی فاش

لیک آن دختر غدّار پلید
کرد با شوی شبی راز پدید

گفت مام تو مرا کشت ز غم
بس که با من کند از کینه ستم

پسر این قصّه چو از زن بشنید
از سر قهر گریبان بدرید

از درِ خیمه برون شد به شتاب
رفت و با مادر خود کرد عتاب

زال از مهر جگرگوشه‌ خویش
سر به اندیشه فکند اندر پیش

دل ندادش که بگوید آن راز
که مبادا شود آن کار دراز

هر چه گفت آن صنم کافرکیش
زال کرد آن همه در گردن خویش

تا جدایی نبود بین دو یار
بی‌گناهی به گنه کرد اقرار

مرد بیچاره چو بشنید سخن
رفت و بوسید سر و صورت زن

جای شرمندگی از آن‌چه شنید
تیزتر شد زن بی‌شرم پلید

گفت خواهی که شوم از تو رضا
دور کن مادر خود را زین جا

مرد نادان ز سر کینه و درد
بین که با مادر بیچاره چه کرد

بیشه‌یی بود در آن نزدیکی
شهره در موحشی و تاریکی

بود معروف به وادیّ سباع
وندر آن از دد و از دام انواع

وادیی هول و خطرناک و مخوف
هم‌چو دوزخ به مخافت معروف

هر طرف شیر نری نعره‌زنان
نعره‌اش زهره درِ پیل‌تنان

فرش راهش استخوان‌های کهن
دنده و جمجمه و ساق و لگن

روی هر سنگ، ددی صدرنشین
پشت هر بوته، پلنگی به کمین

هر طرف جانوری در تک و تاز
کرده گردن ز پی طعمه دراز

شد سوار شتر آن کهنه حریف
مادر خویش گرفته به ردیف

راند جمّازه و آن مام نژند
اندر آن وادی تاریک فکند

نان و آبی بنهادش به کنار
بازگردید به نزدیک نگار

گفت زالی که دلت را خون ساخت
رفت جایی که عرب نی انداخت

شیر مردی ز سواران دلیر
که بُدی پیشه او کشتن شیر

گام برداشت در آن بیشه خموش
کامدش زمزمه‌یی نرم به گوش

روی بنهاد بدان صورت خفیف
ناگهان پیرزنی دید نحیف

روی آورده به درگاه خدا
کند از مهر به فرزند دعا

گفت زالا به چه کار آمده‌ای؟
اندرین بیشه مگر گم شده‌ای؟

کاندرین بیشه به غیر از من و شیر
شب کسی پا ننهاده‌ست دلیر

پیرزن قصّه خود باز نمود
شکوه از بخت بد آغاز نمود

پهلوان گفت بدان پیر عجوز
که تو با این‌همه‌آزار هنوز

می‌کنی باز به درگاه خدا
به چنان ظالم غدّار دعا؟

پیرزن گفت بدو کای سره‌مرد
گرد کار من و فرزند مگرد!

که جوان است و جوان نادان است
رنج او بر دل من آسان است

گرچه دارم جگر از جورش ریش
بد نخواهم به جگرگوشه خویش

پهلوان گفت به خویش از سرِ درد
لاف مردی چه زنی؟ اینک مرد

شیر مردان ز تو بودند فگار
اینکت پیرزنی کرد شکار

نرّه شیر است و یا پیرزن است
پیرزن نیست که این شیرزن است

با چنین قلب و چنین لطف و گذشت
می‌توان بر دو جهان سلطان گشت

گر بود هیچ دلی عرش خدا
بود آن دل، دل مادر تنها!

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.