دو شعر از رازق فانی

شنبه 26 جدی 1394/

mandegar-3طعنه بر خسته‌رهروان نزنید
بوسه بر دستِ رهزنان نزنید
چون کمان کهنه شد، کمانکش پیر
به هدف تیر از آن کمان نزنید
تکیه بر زنده‌گان کنید ای قوم
تاج بر فرقِ مرده‌گان نزنید
هیچ‌گاهی خزف گهر نشود
خاک در چشم مردمان نزنید
چون خود از همرهان قافله‌اید
همره دزد کاروان نزنید
باده با دوست در عیان چو خورید
لقمه با غیر در نهان نزنید
***

با هر دلی که شاد شود، شاد می‌شوم
آباد هر که گشت، من آباد می‌شوم
در دام هر که رفت، شریکِ غمَش منم
از بند هر که رَست، من آزاد می‌شوم
بینم اگر که بالِ فغان در دلی شکست
من بر لبش نشسته و فریاد می‌شوم
با این نبردِ سخت که با صخره‌ها کنم
روزی حریف تیشۀ فرهاد می‌شوم
تا خوب‌تر بیان کنم ای زنده‌گی ترا
طبعِ خیام و خامۀ بهزاد می‌شوم
چون بوی گل، که گاهِ شگفتن شود پدید
من از میانِ شعرِ خود ایجاد می‌شوم
فانی به پای هیچ کسی خم نشد سرت
آخر من از غروزِ تو برباد می‌شوم
سمنیبت

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.