دو شعر از شیخ اجل سعدی

23 قوس 1392/

mandegar 3عهـــد پــــدر
ز عــهــد پــدر یــادم آیــد هــمــی
کــه بــاران رحـمـت بـر او هـر دمـی
کـه در طـفـلـیـم لـوح و دفتر خرید
ز بـهـرم یـکـی خـاتـم و زر خـریـد
بـه در کــرد نــاگــه یــکـی مـشـتـری
بـه خـرمـایـی از دسـتـم انـگـشتری
چـو نـشـنـاسد انگشتری طفل خرد
بــه شــیــریــنـی از وی تـوانـنـد بـرد
تــو هـم قـیـمـت عـمـر نـشـنـاخـتـی
کـه در عـیـش شـیـریـن بـرانداختی
قـیـامـت کـه نـیـکان بر اعلی رسند
ز قـــعـــر ثــری بــر ثــریــا رســنــد
تـو را خـود بـمـانـد سر از ننگ پیش
کـه گـردت بـرآیـد عـمـل‌های خویش
بـــرادر، ز کـــار بـــدان شــرم دار
کـه در روی نـیـکان شوی شرمسار
***
حســـــــــد
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن که دارد با دلبری وصالی
دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید
چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی
خرم تنی که محبوب از در فرازش آید
چون رزق نیک‌بختان بی‌محنت سوالی
هم‌چون دو مغز بادام اندر یکی خزینه
با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی
دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد
کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی
بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش
وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی
سال وصال با او یک روز بود گویی
و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی
ایام را به ماهی یک شب هلال باشد
وان ماه دلستان را هر ابرویی هلالی
صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی
سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

 

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.