دو شـعر از اسـتاد حیـدری وجودی

شنبه 14 قوس 1394/

mandegar-3ای کاش که در روی جهان جنگ نمی‌بود
در کارگه شیشه‌گـــران سنگ نمی‌بود
دنیا همه راحتـــکده می‌گشت بشـــر را
گر فتنه و خودخواهی و نیرنگ نمی‌بود
بر مـــردمِ آواره زمیــــــن تنگ نمی‌شد
گر دیـــدۀ خــود بینِ فلک تنگ نمی‌بود
روشنگـــرِ دل‌های پُـــر امید نمی‌گشت
گر نالــۀ شامم سحـــر آهنـگ نمی‌بود
گر کــوه غمِ عشـــق به دوشــم نفتادی
هنــــگامِ جــوانی کمـــرم چنگ نمی‌بود
امــروز به سرمنــزلِ مقصود زدی گام
دیـــروز اگــــــر اشترِ ما لنگ نمی‌بود
***
ما را دلى بود که سرا پا محبت است
دریا محبت است و گهرها محبت است
گل‌هاى داغ سینۀ مجنون نامراد
سر بر زده به دامن صحرا محبت است
در موسم بهار ببین از نهاد خاک
بیرون شده به چهرۀ گلها محبت است
گاهى به رنگ قیس، زمانى چو کوهکن
گه جلوه‌گر به صورت لیلا محبت است
گاهى به‌سان کوه پر از ابهت و شکوه
گه مى‌رود زخویش چو دریا محبت است
دوزخ شرار و دود نفاق و شقاق ماست
زیبایى بهشت تمنا محبت است
ابلیس را عداوت و کبر و حسد بود
نور حضور آدم و حوا محبت است

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.