رهنورد نامۀ قلندر زریاب

۱۸ حوت ۱۳۹۳

جلال نورانی
بخش دوم

mnandegar-3ریزه‌نگاری‏های رهنورد در «قلندرنامه» کم استند. ناشر با سفید گذاشتنِ صفحات زیادی خواسته است کتابی را که چهل صفحه بیشتر نیست، در صدوپنجاه صفحه چاپ کند که ربطی به رهنورد ندارد. اما اگر رهنورد ریزه‌نگاری‏های خود را ادامه بدهد، همین چاپگر یک سال بعد کتاب چندصدصفحه‏ییِ ریزه‌نگاری‏های او را چاپ خواهد کرد.
بعضی از ریزه‌نگاری‏های رهنورد در کتاب قلندرنامه، پنج تا شش سطر استند، و بعضی دو و نیم صفحه.
صفحه نود و هفت را باز می‏کنیم که چنین آغاز می‏شود:
«قلندر گفت: دیشب رویایی دیدم بس شگفت».
این قصه رهنورد شاید درازترین گپ‏های رهنورد در این کتاب باشد. در این قصه رهنورد رفته است به همان ریالیسم جادویی و خیال‌پردازی‏های خود. رهنورد درین قصه یارانِ هم‌عصرش را به خاطر می‏آورد. ظاهر هویدا، احمدظاهر و روستا باختری‌ـ که هر سه شان دیگر در میان ما نیستند. رهنورد با هر کدام ازین‏ها گپ‏ها می‏زند و با گرگ پیر و بی‏آزاری که مانند دوستانش ناپدید می‏شود.
قلندر یا خود رهنورد با بچه صدراعظم (احمدظاهر)، ظاهرهویدا، روستا باختری و گرگ پیر گپ می‏زند.
در آخرین سطرها قلندر می‏گوید: «این سه دوستی که دیدم، اکنون هر سه شان مرده اند.»
این قصه رویایی نشان می‏دهد که رهنورد مانند من، که از نسل اویم، با هم‌عصران خودش نبریده است، آنانی ‏که مرده اند و از نسل من و رهنورد هستند، هنوز در ذهن و یادهای رهنورد نفس می‏کشند.
مادری داشتم تولد شده در البانیا، که تُرک‌نژاد بود و با پدر صافی و لغمانی‏ام در افغانستان زیست و در آسترالیا به زیر خاک رفت. این مادر از بالاپوش برادر کلانم که دو سال آن را پوشیده بود، برای من یک کرتی می‏دوخت،‌ این مادر پنج جاکت را وا می‏کرد و می‏شست، پنج جاکتی را که به صد افغانی خریده بود، برای هفت فرزند خود جاکت می‏بافت،‌ مادر رهنورد نیز شاید مانند مادر من زنی بوده است صرفه‌جو و بدبین به جامعه مصرف و نمی‌گذاشته هیچ چیزی از متاع خانواده بیهوده دور انداخته شده و از ظرف و فرش و لباس تا حد به‌کلی مندرس شدن کار می‏گرفته و بدین وسیله اقتصادِ فامیل را استوار می‌داشته است.
در طنز «جامعه مصرف» رهنورد خانواده‌یی را نشان می‏دهد که چه‌گونه کیف چرمی مکتب را، خانواده با دادن چند پول سیاه به پینه‌دوز از یک فرزند تا فرزند دیگر دست به دست می‏کردند و نمیگذاشتند اِسراف در خانه راه یابد.
برخی از ریزه‌نگاری‏های مردمی ما و مردمان جهان واقعاً بسیار پُرمَغز هستند. این‏که گفته‌اند: «قطره قطره دریا می‏شود»، شاید یکی از اساسی ترین تیوری‏های علم اقتصاد را در خود نهفته داشته باشد. باران به شکل قطراتِ آب فرود می‏آید. اما می‏بینیم که همین قطرات در روی زمین، چه نعمت‏ها و زیبایی‌هایی که به وجود نمی‏آورند. از همین قطره‏ها زمین نعمت‏های خود را به ما عرضه می‏دارد. دریاهای زیبا، آبگیرها و جهیل‏ها از برکتِ سخاوتِ همین قطره‏ها هستند. سیل‏های مهیب و خانمان‌برانداز نیز از همین قطره‏ها به وجود می‏آیند.
خرمن چیست؟ دانه‏های ریزه و کوچک گندم که با هم جمع می‏شوند و کوهی را به نام خرمن به وجود می‏آورند.
در کودکی از پدرم که تحصیل‌یافته عصرِ مصطفی کمال اتاتورک در کشور ترکیه بود،‌ این قصه را شنیده بودم: «یک روز مصطفی کمال به طعام‌خانه یک مکتب نظامی رفت. در این طعام‌خانه در حدود پنجاه میز وجود داشت که دور هر میز پنج تا هشت دانشجوی نظامی نشسته بودند و نان می‏خورند. اتفاقاً نانِ آن روز مطابق جدولِ مکتب، برنج بود. مصطفی کمال رأساً به طرف میزی رفت که پنج دانشجو دور آن نشسته بودند و یک چوکی خالی بود. او در آن چوکی نشست. به بچه‏ها گفت: به نان خوردن ادامه بدهید. مصطفی کمال از روی میز دانه‌های برنج را که ریخته بود، دانه دانه جمع می‌کرد و در کف دست دیگرش می‏گذاشت. کف دست چپ او از برنج پُر شد. او به بچه‏ها گفت: در این کف دست من حد اقل دو صد دانه برنج است. اگر دانه‏های برنج را از میزهای دیگر هم جمع کنم می‏شود یک غوری برنج. اگر هر هفته در دوصد مکتب این کار را انجام دهم، می‏شود هزار غوری برنج در یک هفته، و هر ماه می‏شود چهار هزار غوری برنج. در یک سال، این چهار هزار غوری برنج را کی برایم حساب می‌کند؟ بچه لایقی که در حساب ماهر بود، گفت: چهل و هشت هزار غوری برنج.
«اتاتورک» پدرِ ترک گفت: یعنی چند خرمن برنج را ما این چنین ضایع می‏کنیم. این اهانت به آن دهقانان تُرک است که دست‌شان قابل بوسیدن است و در مزارع برای ما و شما جان می‌کَنَند و جفای بزرگ به خزینه وطن ماست که از آبله کف دستِ بیوه‌زن و یتیم و کارگر و دهقان، پولی برای درس خواندن شما در آن می‏افتد.
اشک‏های محصلان جوان جاری شد و به پدر خود «اتاتورک» وعده سپردند که دیگر تا آخر عمر صرفه‏جو می‏باشند و نعمت‏های خداوند و مادر وطن خود را ضایع نمی‏گردانند.(۵)
طنزِ جامعه مصرفِ رهنورد زریاب، سیمای یک خانواده فقیر افغانستانی را در گذشته نه چندان دور ترسیم می‏کند که نه فقط به علت فقر، بل به خاطرِ اعتقاد به صرفه‌جویی عملکردهای معین خود را داشتند.
در صفحه یازده و دوازده کتاب قلندرنامه فقط یک طنز در یک‌ونیم سطر به چاپ رسیده است و آن این است:
«قلندر می‏گفت: آدمیان همواره کودک استند. تنها ـ در درازای زمان ـ بازیچه‏های‏شان تغییر می‏کنند.»
متأسفانه هم در کتاب «و شیخ گفت» و هم در کتاب «قلندرنامه» روایت‏های رهنورد از زبان «شیخ» و «قلندر» است و آدم نمی‏تواند قاطع حکم کند که آن «فرموده‌های ناب و پرمغزِ «شیخ و قلندر» ساخته ذهن و تفکر خودِ رهنورد است و یا این‌که رهنورد گاهی شنیده‌گی‏ها و خوانده‏گی‏هایش را هم بر زبان این دو «بزرگ» جاری می‏سازد. همین «ریزه‌طنز» ناب درباره آدمیان و بازیچه‏های‏شان آن‌قدر عمق و زیبایی دارد که اگر تراوش ذهن خودِ رهنورد باشد، دست رهنورد قابل بوسیدن است. در آن یک‌ونیم سطر، آن بیانِ قراردادی، تکراری و خسته‌کنِ که زنده‌گی انسان شامل سه دوره است: کودکی، جوانی و کهن‏سالی چنان زیبا به دَور انداخته می‏شود که خوشِ آدم می‏آید.
شاید واقعی‌ترین
تعریفِ عمر انسان همین باشد که به دنیا آمده‌ایم تا بازی کنیم. فقط بازیچه‌ها را تغییر می‏دهیم.
در زنده‌گی واقعی، اگر نه همیشه و در همه جا، به کودکانِ اندیشمندی برمی‏خوریم که جوان را چه می‏کنی که حتا پیران را درس می‌دهند و جوانانِ کودک و پیرانِ کودک را هم کم ندیده‌ایم.
آماج‌های طنز در پلشتی‏های اجتماعی بسیار هستند: فساد اداری، رشوه‌خوری، سوءاستفاده از مقام، احتکار، عدم توجه به نظافت شهر و بازار، دامن زدن به اختلافات و ایجاد بدبینی میانِ گوینده‌گانِ زبان‏های مختلف و ده‏ها ناهنجاری اجتماعی دیگر. اما طنزنویس خصلت‏های ناپسند و ناهنجارِ فردی و تک‌فردها را نیز شکار می‏کند و آماج قرار می‌دهد تا بدین‌وسیله آدم‏ها را بهتر و نیکوتر بسازد و از عادات زشت و ناپسند دور گرداند. عادات بدی چون ترسو بودن، دروغگو بودن، چاپلوس بودن، وسواسی بودن، سهل‌انگار بودن، تنبل بودن، حسود بودن، بدبین بودن، خوش‌باور بودن، لافوک بودن، چشم‌چران بودن، بی‌وفا بودن، بی‌نظافت بودن، بهانه‌جو بودن، همه و همه عادات زشتی استند که شخصیت افراد را مشخص می‏سازند و از هرکدام امکان دارد ضرری به دیگران برسد و یا حداقل بسته‌گان‌شان را شرمسار کنند و یا خودشان مسخره دیگران شوند. هر کدام از این معایب فردی در هزاران طنز آماج طنزپرداز بوده‌اند. اما دو خصلتِ فردی در ناب‌ترین طنزها به سختی نکوهش شده‌اند و طنزپردازان و پژوهش‌گران عرصه طنز آن را خطر ناک‌تر تشخیص داده اند. این دو خصلت عبارت‌اند از: ریاکاری و خباثت.
خبیث و ریاکار بیشتر به جامعه و اطرافیانِ خود ضرر می‏رسانند. تصادفی نیست که نمایشنامه «تارتوف» مولیر در هزاران تیاتر جهان هزاران‌بار به نمایش گذاشته شده و بعد از این نیز به نمایش خواهد آمد.
خبیث بدخوارۀ دیگران است. او از غم رسیدن به دیگران لذت می‌برد، از هر کسی به دیگران سعایت می‏کند، با خدعه و دروغ و ترفندها میان دو دوست، زن و شوهر، دو برادر، دو همکار می‏خواهد جدایی، نفاق، سوءتفاهم و بدبینی ایجاد کند و خود تماشاگر باشد و کیف کند. خبیث؛ دروغ، جنایت، سعایت، حسادت و شراندازی را در وجودِ خود جمع دارد. خبیث می‏کوشد کارهای نیکِ مردمان را تباه کند و خوشی‏های‏شان را به غم تبدیل کند. خبیث اگر دستش برسد، به مال و ناموسِ حتا دوستانِ خود تعدی می‌کند.
و اما ریاکار:
ریا کار نیز چندین خصلت مذموم را در خود جمع دارد. او مردمان را شکار می‏کند. او خود را خلافِ آن‌چه است جا می‏زند. در درونِ خود فاسق و فاجر است، اما با تَردَستی و ترفندها خود را مُصلح، خیرخواه و خیراندیش جا می‏زند. بی‌کاره، کارگریز و استفاده‌جو است. اما در چشمِ آمر خود را پُرکار، دل‌سوز و زحمت‌کش وانمود می‏کند. بی‌دین، خدا ناترس و منافق است، اما خود را با مهارت، مومن و دین‌دار و معتقدِ راسخ به دین نشان می‏دهد. ریاکار همان است که سعدی در موردش گفته:
کلیدِ درِ دوزخ است آن نمـــاز
که در چشمِ مردم گذاری دراز
ریاکار یک متظاهر بی‌آزرم است که درونش و بیرونش در تضادِ مُطلق قرار دارد. ریاکار کسی است که خلایق باید به رویش تف اندازند، اما او خلایق را چنان می‏فریبد که دستانش را می‏بوسند.
ریا کار در تنهایی به فکرِ گناه کردن و لذت بردن از گناهان کبیره است، اما در میان جمع نماز را دراز می‏گذارد.
حضورِ قلب بود شرط در ادای نماز
حضورِ خلق، تـــرا در نماز می‏آورد
ریاکار برای تجارت و گردش‌گری به حج می‏رود اما در بازگشت، از حج رفتن و ادای مناسک از صدقِ دل، چنان داستان‏ها می‏بافد که همه‌گان شیفته و معتقد او می‏شوند.
بدترین نوع تظاهر و ریاکاری، ریاکاری در عرصه دین و معتقدات است. روحانیونِ عالم، ملا و فقیه و مولوی صادق، مردمان قابل احترام هستند، اما در میان آنان اگر کسی ریاکار است، بهتر و آسان‌تر می‏تواند مردمان را شکار کند.
از همین‌روست که اکثریت مطلقِ سخنوران، از ریاکارانِ دین‌فروش صدها گفته‏های پرمغز دارند و خواسته‌اند چنین ریا کاری را افشا کنند. در رابطه با ریاکاران در عرصه دین و اعتقاد، هزاران بیت و نثرها وجود دارند. طنزها در رابطه با ریاکارِ مدعی دین و مذهب که بسیار هستند، بیشتر طنزهای تلخ هستند و دارای حداقلِ عنصر ظرافت. اما طنزهای ضدِ ریاکاران دینی با مایه ظرافت پُر هستند از ریشخند، طعنه، حتا دشنام و دیگر شگردهای طنزپردازی. طعنه و دشنام Invective و Sarcasm زن قحبه در اشعارِ یغمای جُندقی چنان باد شده و نثارِ این طایفه شده است که نظیر ندارد. در بسیاری از اشعارِ یغما این کلمه دشنام گونه حتا قافیه قرار گرفته است.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.