زبان و امر سیاسی

ناصر فکوهی/ سه شنبه 19 سرطان 1397/

زبان در معنای عام آن را بی شک باید ظرف اندیشه به شمار بیاوریم که فراتر از کارکردی ارتباطی، حامل اندیشه و سازندۀ انسان است. این امری است که از دوران باستان تا امروز، در نزد متفکران، بر آن تاکید وجود داشته است: افلاطون در کراتیلوس از زبان سقراط می­گوید: « واژۀ آدمی (آنتروپوس) بدین mandegar-3معنی است که در حالی که جانوران دیگر نه درباره چیزهائی که می ­بینند می­ اندیشند و نه آنها را با یکدیگر می سنجند، آدمی به دیدن تنها قناعت نمی ورزد بلکه هر چه ببیند درباره آن می­ اندیشد و چیزهائی را که دیده است با یکدیگر می­ سنجد. از این رو، در میان همه جانداران آدمی یگانه آفریده­ ای است که بدین نام خوانده می‌­شود، زیرا هر چه را ببیند درباره آن می اندیشد»[i]. این در حالی است که فردینان­دو­سوسور از بنیانگذاران اصلی زبان­ شناسی ساختاری جدید در دروس زبان شناسی عمومی[۲] خود، اندیشه را جز ابری مبهم نمی دانست که مرزهایش تنها در قالب زبانی ظاهر می­ شدند. هر چند باز هم به بیان یکی دیگر از متفکران جدید یعنی ویتگنشتاین، این مرزهای زبانی ممکن بود همچون جامه­ ای زیبا، به هیچ رو کالبدی را که درون خود پنهان کرده ­اند به نمایش نگذارند.[۳]
زبان شناسان جدید و در راس آنها نوام چامسکی نه فقط زبان را مهارتی انسانی و منحصر به فرد می دانند، بلکه بر اهمیت آن در حوزه هویت­ سازی و ایجاد شخصیت در سطح اجتماعی تاکید دارند. برآنیم که در این نوشته کوتاه به این امر بپردازیم و در این حوزه شاید بیش از هر کس به جرج اورول و رمان تاریخی­ اش «۱۹۸۴»[۴] نزدیک می­ شویم. در این رمان، وی روش­ های تحمیق سیاسی از خلال نظام­ های تقلیل دهندۀ زبانی را به بهترین شیوه نشان می­ دهد.
به فرض نخستین خود بازگردیم: اینکه زبان ظرف اندیشه است. اگر این فرض را به مثابه یک اصل موضوعه در نظر بگیریم، از لحاظ انسان­ شناسی سیاسی می­ توانیم به سوی چندین رویکرد کشیده شویم. پیر بوردیو در بحث عمومی خود دربارۀ زبان، از یک سو آن را یکی از مهم ترین سرمایه­ های اجتماعی قلمداد می­ کند که باید « آن را حاصل کار مولفانی دانست که دارای اقتدار برای نوشتن هستند… و به نظامی از هنجارها [ دامن می زند] که به رفتارهایی زبانی نظم می­ بخشند»[۵]. بوردیو در عین حال از یک «بازار زبان شناختی » سخن می گوید که همه از آن به نحو یکسانی برخوردار نیستند و همین نابرابری دلیلی اساسی بر یک نابرابری بازتولید شونده در سطح جامعه است[۶]. با این وصف می­ توان برداشت و رویکرد دیگری نیز به زبان داشت که رویکرد فوق را نفی نمی­ کند و آن زبان به­ عنوا­ن ابزاری «دستکاری­ کننده[۷] و حتی «خود دستکاری کننده»[۸] است. رابطۀ گفتار حوزۀ سیاسی با خود و با گفتار حوزۀ عمومی از این دست است و آنجا که این رابطه به سطح گفتار حوزۀ اندیشۀ علمی و به ویژه انسان شناختی و جامعه شناختی می­ کشد، گاه با سطح بالایی از تنش روبرو می­ شویم.

ابتدا بر این امر تاکید کنیم که هر حوزۀ اجتماعی و طبعا حوزۀ سیاسی، دارای یک نظام گفتمانی [۹] است که از گفتار ویژۀ خود با واژگان، ساختارهای دستوری، تاکید­ها، کلید واژگان و … خویش استفاده می­ کند. این نظام را از دیدگاه اجتماعی باید نوعی نظام رمزگذاری[۱۰] و رمز­گشایی [۱۱] نامید که لزوما نه بر نظام مشابه در سایر حوزه­ ها انطباق دارد و نه لزوما می­ خواهد انطباق داشته باشد. در زبان عمومی به این گفتار گاه با واژۀ عام «زبان قدرت» اشاره می­ شود که واژه­ای مبهم و جانبدارانه است. هر چند تمام حوزه­ های اجتماعی این فرایند را به نحوی از انحاء انجام می­ دهند، اما در حوزۀ قدرت، این فرایند بیشتر از سایر حوزه­ ها به سوی کلیشه­­­ سازی های[۱۲] تقلیل دهنده­[۱۳] پیش می­ رود. روی سخن این حوزه، دست کم در نظام­ های مدرن دموکراتیک یا شبه­ دموکراتیک، بیشتر با گروه بزرگی از مردم است که دارای سرمایه­ های زبان شناختی اندکی هستند و بنا بر این، تمایل دارد حداکثر اقتصاد را در رابطۀ خود با آنها به کار ببرد. با وصف این، همان گونه که گفتیم سایر حوزه­ ها نیز همین عمل را انجام می­ دهند. نتیجه آنکه به همان میزان که یک نظام اجتماعی پیچیده­ تر می­شود، ما با حوزه­ های متعددتر ، متنوع تر، با قابلیت­ های تفسیرپذیری بیشتر و از همین جا با قابلیت های دستکاری­ کننده، خود دستکاری کننده و در نهایت با امکان بیشتری برای ایجاد همسازی،[۱۴] انفعال[۱۵] یا تنش[۱۶] اجتماعی سروکار داریم.
استدلال ما در این نوشته آن است که وجود چنین حوزه ­های متنوعی به ویژه در یک نظام جدید و پیچیده شهری از انباشت های بزرگ جمعیتی و اقتصادی، کاملا ممکن و حتی متعارف است. با این وجود، نمی ­توان لزوما انتظار داشت که به این دلیل چنین نظامی بتواند سازوکارهای پرهیز از دو امر منفی انفعال و تنش ( که هر دو در کوتاه یا دراز مدت صلح اجتماعی و امکان همزیستی را از میان می برند) را فراهم کند و برعکس لزوما بتواند میان حوزه­ های متفاوت زبان شناختی همسازی ایجاد کند.
برای اینکه بحث خود را در مصداق جامعه خود اندکی باز کنیم، می­ توانیم بر تاریخ صد ساله اخیر کشور­مان تکیه بزنیم که در آن از آغاز مشروطه، ورود گفتمان سیاسی جدید در قالب­ هایی اروپایی، زبانی را آغاز کرد که به باور ما تا امروز نه در خود حوزۀ سیاسی و نه در خارج از آن « درست درک نشده» بیشتر عامل کژفهمی است تا عامل همسازی میان کنشگران سیاسی. در واقع، آنچه شاهدش هستیم این است که گروه­ های بسیار متنوعی از کنشگران اجتماعی همچون سیاستمداران (پیش و پس از انقلاب)، روشنفکران، نخبگان و کارشناسان فن­ سالار، مردم عادی از گروه­ های متفاوت اجتماعی با سرمایه­ های مختلف فرهنگی و اقتصادی، تقریبا همگی با گروه محدودی از واژگان و ساختارهای زبانی به حوزۀ سیاسی می­‌پردازند که مثال هایی از آن را می ­توان در واژگان زیر یافت: مردم سالاری (دموکراسی)، استبداد، آزادی، آزادی بیان، مشارکت، انتخابات، وحدت، انسجام و سازندگی. طیف این واژگان، نسبت محدود و افزون بر این کلیشه ای بودن آنها و تقلیل گرا بودنشان عامل اصلی بی­ معنا شدنشان در حوزه‌­های گستردۀ فهم و ادراک اجتماعی مشترک میان گروه­ های مختلف اجتماعی است. در این میان پرهیز تعمدی یا غیر تعمدی از تشریح این مفاهیم و یا تشریح آنها به زبان­‌هایی که خود رمزگذاری شده هستند، عاملی است برای ایجاد نوعی اجماع به زعم ما «مکانیکی» درباره معنای آنها که بالطبع نمی تواند تاثیر در اشتراک معناشناختی آنها در پهنه های وسیع اجتماعی داشته باشد.
تقلیل­ گری زبان شناختی در این حوزه البته به قدرت و الزامات ناشی از بازتولید آن محدود نمی­ شود. می ­توان گفت که تقریبا تمام حوزه­ های دیگر اجتماعی نیز به نوعی در این امر شریکند و این کار را برای آن انجام می­ دهند که به نوعی ناهمگنی[۱۷] یا نوعی همگنی[۱۸] کمابیش تصنعی میان زیر گروه­ های خود و یا میان خود و قدرت یا زیر گروه­ های آن با اهداف تاکتیکی یا استراتژیکی دست یابند، هر چند اغلب به دلیل عدم مهارت های زبان شناختی در حوزۀ سیاسی (همچون خود قدرت) در این امر ناتوان بوده و به نتیجه مطلوب نمی­ رسند. در حقیقت پرهیز از باز کردن مباحث و تاکید بر محصور کردن آنها در «شعار» ها بیش از آنکه بنا بر ادعای مطرح شده، قصد «برانگیزش» و ایجاد انگیزه مشارکت سیاسی را به نحوی از انحا داشته باشد به صورت اغلب ناخودآگاه، سازوکاری است برای حفظ تصنعی گفتمان و گفتار سیاسی در یک حوزۀ مشخص به سود یک رفتار مقطعی. هم از این رو است که چنین تقلیل­گرایی­ هایی دیر یا زود وقتی ابهام ها و کژفهمی­ های خواسته یا ناخواسته دست­ کم تا اندازه­ای به کنار می­ روند، اغلب به دلزدگی و نومیدی منجر می شوند. ابهام در اینجا بیش از هر چیز کارکردی «آرمانشهری» (اتوپیایی) دارد و بر اساس همین کارکرد تلاش می­کند که واژگان و در واقع زبان سیاسی را به صورت واقعیتی در خود به نمایش گذارد.
اما آنچه موضوع رابطۀ زبان سیاسی و زبان اجتماعی را باز هم از این پبچیده­ تر می‌کند، دخالت بیش از پیش زبان در مفهوم عام واژه در حوزۀ زبان به مفهوم خاص واژه است. ابتدا، از این دو مقوله معناهایی ویژه را که اختیار می­‌کنیم ارایه می­ دهیم، معناهایی که لزوما مورد توافق زبان­ شناسان نیست و بیشتر رویکردی انسان­ شناسانه را دربردارد تا معنایی زبان شناختی. زبان در معنای خاص آن را می­ توان به زبان گفتاری و نوشتاری یعنی در نهایت به چند هزار واژه و چند صد ساختار و دستور­های زبان­ شناختی که آنها را به یکدیگر پیوند می­ دهند از یک سو و از سوی دیگر یک سیستم نوشتاری محدود کرد. اما از دیدگاه معنای عام، زبان نه تنها شامل زبان «نا نوشتاری»[۱۹] بلکه شامل مجوعه­ های پیچیدۀ نشانه شناسی و معنا شناسی[۲۰]، نماد­شناسی[۲۱] نیز می‌­شود که خود از خلال میلیاردها نظام درهم­ پیچیدۀ شناختی[۲۲]، زبان شناختی و تفسیری، از سطح ذهنیت به صورت خود آگاه یا ناخود­آگاه به سطح عمل در­آمده و بار دیگر در اغلب بازنمودها[۲۳] به سطح ذهنی باز می گردند تا چرخه های معنایی-کنشی ایجاد کنند.
در نهایت موضوع کنش های اجتماعی را می ­توان مسئله­ ای زبان شناختی نیز ارزیابی کرد. اگر فرایند عمومی علوم اجتماعی را در سی سال گذشته در نظر بگیریم، درک و تحلیل نظم­­­های اجتماعی بیش از پیش از سطح کنش فیزیکی به سطح رابطه­ ای پیچیده میان کنش و ذهنیت و به ویژه درک ذهنیت های گوناگون و در­هم­ پیچیدۀ فرهنگ های مختلف کشیده شده است، و همین امر نیز سبب می شود که رویکردی جدید به زبان در رابطه­ ای که میان آن با نظام های معناشناسانه، از یک سو، و نظام های تفسیری از سوی دیگر بتوان ایجاد کرد که به یکی از اساسی ترین رویکردهای روش شناسانه برای درک روابط سیاسی جدید تبدیل شود. به زبانی دیگر بسیاری بر این باورند که مسائل لزوما در سطح «فیزیک» و روابط طبیعی کنشی می گذرند و زبان ها، واژگان و نظام های تفسیری صرفا نقش ثانویه بر عهده دارند و اغلب باید در برابر گروه نخست، حاشیه­ ای شوند. اما می­ توان لااقل به مثابه یک پیش فرض دیگر ، شاید بگوئیم اورولی (Orwelian) ، نیز به مسئله نگاهی دیگری داشت و فرض را بر آن گرفت که اصل در زبان و تفسیر است و نه در فیزیک اشیاء.
دقت داشته باشیم که معنای این گفته نمی­ تواند، بویژه از زبان علوم اجتماعی، به معنای نقض «کنش» یا پراکسیس به مثابه یکی از مهم ترین عوامل هر نظام اجتماعی باشد. ما می­ گوییم که در بسیاری موارد، پراکسیس بدون ساختارهای معنایی و تفسیری همراهی کننده­ اش اصولا غیر­قابل تفسیر شده و بیشتر بدل به یک رابطۀ دستکاری کننده و خود­دستکاری کننده می­ شود که کنشگر اجتماعی در هر رابطه­ ای که با قدرت قرار داشته باشد، ولو اینکه در قلب و مرکز آن باشد، از آن بیشتر به مثابه مرهمی اتوپیایی استفاده می­ کند تا به عنوان راه حلی واقعی برای از میان بردن مشکلات و موانعی که بر سر راهش یرای رسیدن به اهداف خیالیش وجود دارند. همین امر سبب می­شود که ما، از سویی، بازگشتی به سوی رابطۀ زبان ها در فرهنگ های گوناگون و، از دیگر سو، بازگشتی به درک لایه­ های مختلف زبان شناختی را بنا بر موقعیت و نقش کنشگر اجتماعی در هر زبان، در هر تحقیق اجتماعی، پیشنهاد کنیم و در عین حال بر این نکته اساسی تاکید کنیم که درک عمیق مفاهیم، که لزوما در سطح هیچ جامعه­ ای به شیوه­ ای یکسان انجام نمی­ گیرد، بار دیگر نیاز به نظام­ های برابر­گرای توزیع سرمایه­ های زبان شناختی را در نظام های آموزشی عمومی و رسانه­ های آزاد نشان می­ دهد، چرا که مشارکت زبان شناختی تقلیل یافتۀ کنشگران اجتماعی، که برای خود آنها به مثابه یک کنش مشروعیت یافته مطرح است، لزوما بهترین راه حل برای رسیدن به درکی درست از حوزۀ قدرت و تنظیم روابط این کنشگران با آن نیست.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.