زمینه‌های روان ‌شناختی «تخلص» در شعر فارسی

یک شنبه 9 جوزا 1395/

mandegar-3شعر فارسی، به عنوان یکی از برجسته‏ترین و گسترده‌ترین آثار فرهنگ بشری، همواره مورد ستایش آشنایانِ این وادی بوده است.
با ظهور نیمایوشیج و بالیدنِ شعرِ جدید پارسی، شاعرانِ «نوپیشه» (modern) از بسیاری رسوم و آدابِ سنّتیِ شعر فارسی روی‏گردان شدند و یکی از این سنت‏ها همین مسالۀ تخلّص بود.
ولی گرفتاریِ تخلّص اگر برای شاعران نوپیشه حل شده است، برای تذکره‏نویسان و مورخانِ ادبیاتِ ما هنوز حل نشده است.
اغلب کسانی که با شعرِ فارسی سر و کار داشته‌‏اند و در زبان‌های دیگر خواسته‌‏اند چیزی در بابِ شعرِ فارسی بنویسند، به مسألۀ تخلّص به عنوان یکی از ویژه‌گی‌های شعرِ فارسی اشاره کرده‏اند.
فلسفۀ پیدایش تخلّص در شعر فارسی، هر چه باشد، آن‌چه مسلم است این است که در ادوارِ بعد، تخلّص یکی از ویژه‌گی‌هایِ اصلیِ شعر فارسی شده است و تقریباً لازمۀ کار شاعران تلقی می‏شده است. برخی تصور کرده‏اند که تخلّص به منزلۀ مُهری است که مالکیّتِ شاعر را بر اثر شعری تثبیت می‏کند و به همین دلیل، هر کسی که خواسته است شعرِ دیگری را به خود ببندد و بدزدد، نخستین کارِ او تغییر تخلّص آن شعر بوده است.
مسألۀ عوض کردن تخلّص، پیشینۀ درازی دارد. امیرعلیشیر نوایی، در تذکرۀ مجالس‏النفایس خویش داستان آهنگ‌سازی را نقل می‏کند که عمداً روی یکی از غزل‌های امیرعلیشیر، تخلّص «نسیمی» گذاشته و در حضورِ امیرعلیشیر آن را خوانده است.
ظاهراً نخستین تخلّص‌های آگاهانه و با نوعی تعمّد در نمونه‏های بازمانده از شعرِ دوران نخستین، از آنِ رودکی است و پس از او در شعرِ دقیقی و کسایی و عماره مروزی و منوچهری و بسیاری شاعران سدۀ چهارم و آغازِ سدۀ پنجم.
و هم‌چنین در قصاید که نیازی به شاهد ندارد. بحثِ اصلی بر سرِ این است که از چه روزگاری آوردنِ تخلّص در پایان شعرها، خواه قصیده و خواه غزل، حالتی قانون‌مند به خود گرفته است؟ از آن‌جا که آثار بازمانده از سدۀ چهارم و نیمۀ نخست سدۀ پنجم، متأسفانه امروز بسیار پراکنده و ناقص در اختیار ماست، هر حکم قاطعی درین باب دشوار است. اگر آن‌چه از آن آثار شعری امروز موجود است ملاک قرار گیرد، می‏توان گفت که نخستین شاعری که در غزل، خود را تا حدی پای‌بند به آوردنِ تخلّص کرده است (تا حدود چهل درصد) سنایی است در پایان سدۀ پنجم و آغاز سدۀ ششم، که غزل‌های او، شمارِ چشم‏گیری در حدود چهارصد غزل را تشکیل می‏دهد و بخش قابل ملاحظه‏یی از آن‌ها دارای تخلّص است.
به طور کُلّی می‏توان گفت که تخلص‌های شعر فارسیِ دوره‏های نخستین، غالباً از نسبتِ شغلی و یا نسبتِ محلّی و دیگر زمینه‏های پیدایش نام‌های خانواده‌گی ـ همان‌ها که در کتاب «الانسابِ» ابوسعدِ سمعانی و «الاکمالِ» ابنِ ماکولا می‏توان دید ـ سرچشمه گرفته است، مانند رودکی و کسایی و دقیقی و مانند آن یا از نسبتِ نامِ ممدوح مانند منوچهری که مسلّماً از نامِ منوچهر بن قابوس گرفته شده یا تخلّصِ خاقانی که از نامِ خاقان اکبر منوچهر شروانشاه است، یا تخلّص سعدی که به روایتی ضعیف از نام سعد بن زنگی است.
گویا به علّتِ همین انبوهیِ شاعران و تخلص‌ها بوده است که در سده‌های اخیر رسم شده بوده است که شاعرانِ جوان، پس از مدّتی کوشش و کار، از یکی از بزرگان و استادانِ عصر درخواست تخلّص می‏کردند و آن استاد هم به مناسبت یا بی‏مناسبت، تخلّصی به آن‌ها عطا می‏کرد.
یکی از مشکلاتی که مسألۀ تخلّص در شعرِ فارسی ایجاد کرده است، تبدیل هویت و یا جنسیتِ برخی مردان است به زن. کسانی هم که خواسته‌اند شعر به نامِ دیگران و بیشتر قدما، به دلایل خاص سیاسی و اجتماعی و مذهبی، جعل کنند، ناگزیر شده‏اند که برای آن‌ها تخلّصی قایل شوند و همان شهرتِ اصلیِ آن‌ها را به عنوان تخلّص آنان در آن شعرها بیاورند.
البته در مواردی هم شعر گفتن و به نام دیگری تخلّص کردن، از سرِ جعل و توطیه نبوده است. بوده‏اند شاعرانی که بر اثرِ دلبسته‌گی به شخصیّتی خاص، شعرهایی با تخلّص به نام او سروده‏اند که مشهورترین نمونه‏اش در ادبیات فارسی و جهان، دیوان شمس تبریزی جلال‏الدین محمد بلخی است و آن بخشی از غزل‌های دیوان کبیر مولانا که به نام شمس تبریز و شمس‏الحق تبریز و مانند آن تخلّص دارد، نمونه‏های درخشانِ این گونه از شعر و تخلّص است.
اغلب کسانی که با شعرِ فارسی سر و کار داشته‌‏اند و در زبان‌های دیگر خواسته‌اند چیزی در بابِ شعرِ فارسی بنویسند، به مسأله تخلّص به عنوان یکی از ویژه‌گی‌های شعرِ فارسی اشاره کرده‏اند.
مسالۀ ضرورتِ تخلّص، به عنوان یکی از اصولِ اجتناب ناپذیرِ شعرِ فارسی، از سدۀ پنجم و عصرِ سنایی به تدریج روی به گسترش دارد و هرچه به پایان عصرِ سنتیِ شعرِ فارسی نزدیک‌تر می‏شویم، شمول و گسترشِ آن بیش و بیشتر می‏شود و همین انبوهی شاعران، برای به ثبت رساندنِ تخلص‌ها به نامِ خویش، از یک‌سو (مسالۀ تقاضا) و محدود بودنِ نام‌های خوش‌آهنگِ خوش‌معنایی که در همۀ وزن‌ها به آسانی جایگزین شود (مسألۀ عرضه) کار را به جایی رسانده است که کالای تخلّص «بازاری سیاه» پیدا کند و حتا تخلص‌های نه چندان دلپذیری از نوع «حقیری» و «گدایی» و «مسکین» و «احقر» و «اسیر» و «چاکر» و حتا «اَبْلَه» و «اَبْکَم» (به معنیِ گنگ و ناتوان از سخن) و امثالِ آن هم در انحصارِ یک تن یا دو تن باقی نماند و مثلاً سه شاعر با تخلّصِ «گدایی» و دو شاعر با تخلّص «اَبْلَه» داشته باشیم.
از شمارش سرانگشتی می‏توان به این نتیجه رسید که غالباً کلمه‌هایی برای تخلّص برگزیده شده‏اند که بیشتر با این افاعیلِ عروضی هماهنگ باشند: فَعْ‏لُن (مانند سعدی، حافظ و یغما) یا فَعولُن (مانند سنایی و ظهوری) و یا فَعُولْ (مانند کلیم و سلیم و نجیب) یا مفعولُن (مانندِ فردوسی و خاقانی و آزادی) یا فاعلن (مانندِ آرزو و آفرین) و برین قیاس.
بی‏گمان دو عاملِ موسیقایی و معنی‏شناسی Semantics در برگزیدن تخلص‌ها، سرنوشت‏ساز بوده‏اند. هجومِ شاعران به سوی کلمه‌هایی که دارایِ این دو ویژه‌گی باشند، کار را به جایی کشانده که دیگر تخلّصِ بکری در میان کلمه‌های فارسی و عربیِ رایج و حتا گاه غیررایجِ در فارسی، نتوان یافت.
من در این یادداشت، استنادم فقط و فقط به کتاب ارجمند و گران‌بهای «فرهنگِ سخنورانِ» شادروان استاد دکتر عبدالرسول خیام‏پور است که از تأمل در محدودۀ کوچکی از تخلص‌ها متوجه این غلبۀ بار معناییِ محرومیّت و رنج شدم. چنان است که گویی لازمۀ شاعری، در این سرزمین و در این فرهنگ، حتماً و حتماً در حزن و ماتم و محنت و عذاب و رنج و مسکنت و گدایی و فقر و آه و ناله و فغان و درد و امثال آن زنده‌گی کردن بوده است.
برگردیم به اصلِ موضوع و آن تحلیل روان‌شناسیِ این غلبۀ بارِ معناییِ رنج و محرومیّت در اکثرِ این تخلص‌هاست.
از حملۀ مغول به بعد، هر چه حوزۀ تاریخیِ و جغرافیاییِ شعر فارسی گسترش می‏یابد، این بارِ معناییِ غم و رنج و محرومیّت بیشتر واردِ تخلص‌های شعر فارسی می‏شود.
بی‏گمان، استبداد و نظام‌های مستبدانۀ حاکم بر قلمروِ زبان فارسی نیز در تقویت این بارِ معنایی غم و رنج در تخلص‌های شعر فارسی مؤثر بوده است و شاید مهم‌تر از حملۀ تاتار و تیمور و استبدادِ حاکم بر جامعه، دو عامل دیگر را بتوان در صدرِ عواملِ این موضوع قرار داد: یکی تصوف و عرفان و دیگری محدودیّت یا ممنوعیت روابط زن و مرد در محیط اجتماعی.
از دید سبک‏های شعر فارسی و ادوار تاریخی آن، می‌توان گفت که از این‌گونه تخلص‌های بیمارگونه، در سبک عراقی و آذربایجانی به ندرت می‏توان یافت.
بخش ادبیات تبیان
منبع: نشریۀ بخارا، شمارۀ ۳۲ـ دکتر شفیعی کدکنی

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.