سروده‌هایی از میرزا عبدالغفور یعقوبی

۲۸ حوت ۱۳۹۱

قدت چون سرو شب دیدم سیاه پوش

چو ابری کرده مهتابی در آغوش
ز فیض صبح نوروز جوانیت
به‌دور عارضت گل می‌زند جوش

چو رویت لاله در صحرا ندیدم
به مویت مشک تر همتا ندیدم
دوچشمانت حیا بار‌یدنی داشت
بهاری این چنین زبیا ندیدم

بهار رفته باز آمد خوش‌آمد
جهانی نو به ساز آمد خوش‌آمد
به‌سوی موج گل در جوشش ناز
پر از بلبل نیاز آمد خوش‌آمد

ترا تا جعد کاکل آفرید‌ند
جهان پیچیده سمبل آفریدند
به پاس صبح نوروز جوانیت
بشهتی نو ز کابل آفرید‌ند

مه قربان قد سرو قطاریت
فدای نرگس مست نگاریت
لبم تا سال دیگر شکرین است
ازان یک بوسۀ نذر بهاریت
غزل
روز نوروز است عزیزم بیا بریم سیل مزار
ساز خلقت نوجوانی‌ست و غنیمت نوبهار
کم ز رضوان جنان نبود تماشای شمال
خاصه گر همدوش دلبر بگذریم از چاریکار
سرو قدت کز پل ساز خماری بگذرد
می‌‍شود از عارضت صد لاله میدان لاله‌زار
چون دو چشمت پرسمنگان می‍دهد بادام تر
چون دولعلت، تاشقرغان بشکفد گل در انار
بر سلامت اولیای بلخ می‌گوید جواب
با طوافت می‌کشاید خواجه خیراتی مزار
پرچم شاه سخی تا گردد از سرها بلند
می‌شود الحق کرامات علی حاجت‌برار
کعبه‌سان باشد بهار آنجا زیارتگاه عام
چون گل سرخ است، ‌‌هرسو سرخ‌رویان صد‌هزار
همچو یعقوبی حضور خاص مردان خدا
دست استدعا ببر آنجا قبولی‌ها برار

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.