شاید می‏خواهی بیدار شوی!

محمدعلی طلوع/

پای‏هایت کرخت شده. بغلت درد گرفته. دست‏هایت را از شدتِ خواب‏رفته‏گی تکان داده نمی‏توانی. چه‌گونه تکان‏شان دهی که درد می‏کند. هشت‏ساعت تمام در همان پهلو خوابیده‏ای و تکان نخورده‏ای. عادت کرده‏ای به این‏طور خوابیدن. می‏ترسی تکان بخوری و با لحاف تماس پیدا کنی. لحاف سرد است. سردتر از آن‌چه که تصور کنی. سردی لحاف تنت را می‏آزارد. سرد می‏کند. تنت سرد می‏شود. وقتی زیر لحاف می‏روی، می‏کوشی لحاف از تنت دور باشد. به تنت نخورد. خود را کوچک می‏سازی. پای‏هایت را جمع می‏کنی. زانوهایت فشرده می‏شود و به هم می‏چسپد. بعد جفت هم را روی سینه‏ات قرار می‏دهی. سرت را خم می‏کنی طوری‏که بخار دهن‏ات به امتداد زانوهایت پایین می‏رود. با دست‏هایت کناره‏های لحاف را مرتب می‏کنی. شکاف‏ها را می‏بندی که هوای سرد را به داخل بسترت هدایت ندهد. با این وضعیت مطمین می‏شوی چندی بعد گرمای وجودت فضای داخلیِ لحاف را گرم خواهد ساخت. دست‏هایت را به‌هم گرِه می‏زنی و می‏بری میان پای‏هایت. و در انتظار این‏که آهسته‏آهسته به‏خواب بروی. و به‏خواب می‏روی. هشت‏ساعت می‏گذرد تا این‏که صبح می‏شود.

خود را جمع و راست می‏کنی. از این پهلو به آن پهلو می‏غلتی. پای‏هایت تَرق تَرق صدا کرده راست می‏شود. دست‏هایت را از زیر لحاف بیرون می‏کنی. شاید قصد بیدار شدن را داری یا می‏خواهی خود را راحت بسازی و خسته شده‏ای از یک‏پهلو خوابیدن. از سر شب تا حالا به‏همان پهلو خوابیده‏ای که هستی. حتماً می‏خواهی بیدار شوی و دوست‏نداری دیگر بخوابی زیر لحاف. دیر شده است، باید وقت‏تر بیدار می‏شدی. عادت نداشتی تا این موقع بخوابی و ناوقت بیدار بشوی. وقت‏تر از حالا بیدار می‏شدی. کسی صدایت می‏کرد. یا ساعت کوک می‏کردی می‏گذاشتی زیر سرت تا در موقعش تو را بیدار کند. آن‏وقت، بیدار می‏شدی و شروع می‏کردی به خواندن درس‏هایت. لحاف از بالای رویت دور می‏شود می‏رود به‏سمت پای‏هایت پایین. معلوم می‏شود صورت استخوانی‏ات. دهان کوچک و بسته، بینی پهن، چشم‏های پت‏شده‏گی، چین‏هایی که پیشانی‏ات را خط‏خطی کرده و موی‏های پریشانی که همه‏اش به‏عقب سرت ریخته است. دهانت را مزه مزه می‏کنی. بینی‏ات را می‏کشی بالا. خشک شده است بینی‏ات و گاهی بند می‏شود. شروع می‏کنی چشم‏هایت را آهسته‏آهسته به باز و بسته‏ کردن. چشم‏هایت باز و بسته می‏شود آرام‌آرام. به مشکلی می‏توانی چشم‏هایت را باز و بسته‏کنی، نور داخل اتاق چشم‏هایت را می‏زند. یک‏لحظه همان‏طور چشم‏هایت را باز و بسته می‏کنی تا با نور اتاق عادت ‏کند. سرت را بالای بالشت جابه‏جا می‏کنی و خمیازه می‏کشی؛ دهانت به اندازه‏یی باز می‏شود که نمی‏توانی از آن بازترش کنی. تقریباً تمام دندان‏هایت معلوم می‏شود. باز چشم‏هایت را باز و بسته می‏کنی. چشم‏هایت بازتر از قبل شده و به هر طرف می‏نگری. گوشت را می‏گذاری تا چیزی را بشنوی. صدایی را. نمی‏شنوی. هیچ‏صدایی به‏گوشت نمی‏آید. اتاق در خاموشی گم شده ‏است. کسی نفس نمی‏کشد. انگار کسی نیست که نفس بکشد. صدا بیرون دهد. سرفه کند. عطسه بزند… ساکتِ ساکت است. فقط گه‏گاهی خودت به سرفه می‏افتی. دهانت باز می‏ماند و سرفه می‏کنی. سرفه می‏کنی، سرفه می‏کنی و سرفه می‏کنی. آن‏قدر سرفه می‏کنی که رنگ چهره‏ات سرخ می‏شود و سینه‏ات به درد می‏آید. سرفه‏ات که آرام می‏شود، لحظه‏یی می‏مانی و نفس می‏گیری، بعد به جنبش می‏افتی. به آرنج‏هایت تکیه می‏دهی و از روی بستر کمی بلند می‏شوی. نگاه می‏کنی به مقابلت. طوری نگاه می‏کنی که کسی را دیده‏یی و می‏خواهی خوب ببینی‏شان. کسی دیده نمی‏شود. فقط بخاری کهنه پیش چشمت می‏آید. چه قسم سوراخ سوراخ شده و زنگ زده است این بخاری. وقتی درون آن آتش روشن است، از سوراخ‏هایش می‏بینی که چه‌گونه می‏سوزد و پِرت پِرت می‏کند و گرمای مطبوعی به‏ هوای اتاق می‏دهد. سرت را پیش می‏آوری، باز به مقابلت نگاه می‏کنی. بخاری دور می‏شود از پیش چشم‏هایت. این‏بار می‏بینی و چشم از او برنمی‏داری. می‏خواهی دهان بازکنی و چیزی بگویی. شاید دشنام بدهی، کی می‏داند. طوری که از چهره‏ات پیداست، بعید نیست رکیک‏ترین حرف‏ها را نثارش کنی. ظاهراً دلیل هم داری برای گفته‏هایت. بدون دلیل نمی‏خواهی گپ‏بزنی. چرا بیدارت نکرده، چرا نخواسته بیدارت کند. مگر نمی‏داند امتحان داری؟ چندبار برایش گفته بودی که امروز امتحان داری و آخرین روز امتحانت است. باید بیدارت می‏کرد. صدایت می‏کرد و شورَت می‏داد که بلند شوی و درس بخوانی. نکند ناکام بمانی. نه. این‏ها را نکرده. عمداً این‏ها را نکرده. می‏دانی که با تو رقابت دارد. نگاهت را از او برنمی‏گیری، مدام به چشم‏هایش می‏نگری. به ‏صورتش. به دست‏وپایش. به تمام و جودش که در زیر لحاف است و تکان نمی‏خورد. مثل جسم بی‏جان قرار گرفته زیر لحاف. به چشم‏هایش نگاه می‏کنی که در میان خط‏های کتاب بالا و پایین می‏رود و پِلک نمی‏زند. غرق در دنیای خودش است و آسوده به نظر می‏رسد. می‏بینی و هر لحظه خشمگین‏تر می‏شوی. خونت به جوش می‏آید. احساس تنفّر در وجودت پیدا می‏شود نسبت به او. خندۀ تلخی می‏کنی. نگاهت دَور می‏زند به سراسر اتاق و سپس برمی‏گردد به او. و کینه‏توزانه‏تر از قبل. چشم‏هایت همه چیز را می‌گوید. وقتی چشم از صفحه‏های کتاب برمی‏دارد متوجه‏ات می‏شود. انگار تبسمی می‏کند و می‏خواهد چیزی بگوید. شاید می‏خواهد بگوید صبح بخیر. خیستی از خواب؟ امروز خیلی دیر خوابیده‏یی نه؟ عجله ‏کن، مگر نمی‏خواهی امتحان بدهی؟ اگر جوابش را بدهی و بگویی بلی، خواهد گفت زود شو، ساعت از هشت‏ونیم گذشته است. طوری عجیب سَیلش می‏کنی. از طرز نگاهت می‏فهمد. می‏شنود. می‏داند چه می‏خواهی بگویی و قصد چه را داری. چرا بیدارت نکرده؟ چرا امروز تا دیر وقت خوابیده‏ای و نخاسته‏ای. مضطرب نگاهت می‏کند. می‏خواهد به چِراهایت پاسخ دهد. می‏خواهد بگوید بیدارت نکرده که نخواسته. نخواسته به درد سر بیافتی. نخواسته آب‏رویت برود. نخواسته بازهم تصویر درشت دکان‏دار را ببینی و گپ‏‏های تکراری‏اش را بشنوی. می‏داند که به این حرف‏ها چه‌قدر حساسیت داری. خودت گفته بودی با او دکان‌دار چه گفته است: نباید به شما سَودا داده شود به پول قرض. شما آدم‏های خوبی نیستید. آزار می‏دهید مردم را. تمام دکان‏دارها از دست شما شکایت دارند. پول نمی‏دهید. می‏گریزید. خیلی‏های‏تان گریخته‌اند، چندین‏سال است که نزدیک نیامده و پول‏های مردم بالای‏شان مانده است. خودت خواسته بودی این‏طور. خودت گفته بودی. یادت است چه برایش گفته بودی و از او چه خواسته بودی؟ به یاد بیاور. خوب فکر کن، به‌یاد خواهی آورد. همه‏اش به یادت خواهد آمد که چه گفته بودی. زیاد وقت نمی‏گذرد همین چند وقت‏پیش بود که گفته بودی. از دو هفته پیش به ‏این‏سو که خود را پنهان می‏کردی. جایی نمی‏رفتی. با کسی نمی‏گشتی. همیشه در اتاق بودی. به هیچ‏جای نمی‏خواستی بروی. در واقع می‏ترسیدی. می‏ترسیدی مبادا جایی بروی و گیرت بیاورد. همیشه در اتاق می‏ماندی و در خفا می‏زیستی. گشت‏و‏گذارت کم شده بود. برایش گفته بودی هرکه تو را خواست و سراغت را گرفت، نشانت ندهد و بگوید تنها در اتاق است. تو نیستی. دیر می‏شود که از خانه نیامده‏ای. اما هیچ‏گاه با او مشخص نساختی که چه کسی دنبالت را دارد. با وجود آن‌هم حدس زده بود که دکان‏دار برای چه آمده بود، چند‏ساعت پیش. وقتی نامت را از او پرسید، کاملاً به‏خاطر آورد که در این دو هفتۀ پیش به ‏دلیل چه پنهان می‏شدی؟ دکان‏دار نشسته بود. مدام به‏خودت نگاه می‏کرد و به لحافت، که چه وقت سر از زیرِ آن برمی‏داری و بلند می‏شوی. به‏ جای دیگر سَیل نمی‏کرد. پرسیده بود در مورد این‏که زیر لحاف کی خوابیده است و او بهانه کرده بود که پدرش است. شب‏گذشته از خانه آمده و مریض است. بعد رفته بود. و تو شانس آوردی که دیر خوابیدی و در این مدت هیچ خود را شور ندادی و او ندانست که تو خوابیده‏ای در زیر لحاف. آه سردی می‏کشی و به‏خود می‏آیی. همه چیز را به‏خاطر می‏آوری. تنت به لرزه می‏افتد. قلبت تند تند می‏تپد. به ‏هیجان می‏آیی. عرق سردی از تنت سرازیر می‏شود. خود را می‏اندازی به پشت. کمرت قرار می‏گیرد بالای بالشت سخت و به درد می‌آید. نگاهت را از او می‏گیری و می‏اندازی به سقف دیوار، بالای سرت. همان‏طور که به چوب‏های دیوار خیره می‏شوی، به‏ یاد می‏آوری که به دکان‏دار وعده داده بودی. وعدۀ نهایی. قسم یاد کرده بودی امروز حساب‏هایت را باید تصفیه کنی. تمام حساب‏هایت را. هرچه‌قدر که به نامت ثبت شده، حساب کنی و بپردازی. نگاهت را از سقف می‏گیری. لحاف را کاملاً از بالای پای‏هایت پس می‏زنی و می‏جنبی. می‏خواهی بلند شوی. بلند می‏شوی. لحاف نیز به ‏همراهت بلند می‏شود. قهرت می‏آید و با خشم تار لحاف را که به بوچی لباست گیر کرده، خطا می‏دهی و به سمت کلکین می‏روی. آفتاب همه‌جا پخش شده، به ساعتت نگاه می‏اندازی، از نه گذشته است. باید وقت بیدار می‏شده‏، ناوقت شده است. نمی‏توانی به امتحان برسی و نمی‏توانی بگریزی. همان‏طور مانده‏ای و نمی‏دانی که چه‌گونه با او روبه‏رو شوی. دکان‏دار می‏آید. تصور می‏کنی که از دروازه وارد می‏شود، می‏آید پهلویت می‏نشیند و همراهت گپ می‏زند. سپس کتابچه‏اش را از جیب‏ بیرون می‏آورد. آن را باز می‏کند. وَرَق ‏وَرَق می‏زند، ورق ورق می‏زند. چشمت‏هایت می‏افتد به انگشت‏های دست او و صفحه‏های کتابچه، که روی هم قرار می‏گیرند. بازهم دو انگشتش را به لب تر می‏کند و ورق‏ ورق می‏زند، ورق ورق می‏زند. و تو چه‌قدر خوشی از این ورق ورق‏زدن‏ها که به درازا بکشد و هرگز نامت پیدا نشود. کاشکی نباشد نامت و گم شده باشد صفحه‏یی که نامت در آن درج شده است. ناگهان نامت پیدا می‏شود. دکان‏دار تبسّمی می‏کند و سَیلَت می‏کند که سرخ شده‏ای. بعد مسلسل، وَرَق وَرَق زده می‏رود و می‏گوید همۀ این صفحه‏ها مربوط شما است. دهانت از حیرت باز می‏ماند و آن‏وقت احساس می‏کنی که اتاق دَور سرت می‏چرخد. آهسته ‏آهسته پیش می‏روی و می‏رسی به‏جلوِ کلکین. چشم‏هایت به کلکین است. گوش‏هایت به صدای شیشه‏ها که به‏ دست باد تکان می‏خورد و صدا می‏دهد. موسیقی محزونی گوش‏هایت را پر کرده است. پشت شیشه دیوار مدرسه را می‏بینی. چشمت به‏ کوچه می‏افتد. گوش‏هایت هنوز به صدای شیشه‏هاست. اتاق می‏لرزد، مثل این‏که کسی گام برمی‏دارد و می‏آید با گام‏های سنگینش. اتاق را می‏لرزاند. خودت می‏لرزی. زانوهایت خم و راست می‏شود. به ‏کوچه سَیل می‏کنی. پشت شیشه دیوار مدرسه را می‏بینی. کوچه بالا آمده است و چه‏قدر هموار گشته است این کوچه. می‏لرزی. دست‏هایت را مشت می‏کنی. حتماً کسی می‏آید. از کوچه می‏گذرد، از راه‌پله می‏آید بالا و می‏رسد به اتاق. کوچه را می‏بینی. بازهم دیوار مدرسه پیش چشم‏هایت می‏آید. باید می‏رفتی.
به ساعت نگاه می‏کنی. رفیقت از جایش بلند می‏شود و می‏رود. تو همان‏طور که ایستاده‏ای پیش کلکین، گوش به ‏صدای پای‏های او تیز می‏کنی.

اشتراک گذاري با دوستان :