شعری از رامین مظهر

چهار شنبه 11 حوت 1395/

mandegar-3تاریخ‌ها، افسانه‌ها آتش گرفتند
با خنده‌ات دیوانه‌ها آتش گرفتند
یک شب تو در می‌خانه‌های شهر گشتی
آن‌شب همه می‌خانه‌ها آتش گرفتند
با ساز تانگو رقص کردی بین میدان
سرها بروی شانه‌ها آتش گرفتند
آواز تو بر شاخه‌های سرو پیچید
گنجشک‌ها در لانه‌ها آتش گرفتند
اول تمام خانه‌ها ویرانه گشتند
بعداً همه ویرانه‌ها آتش گرفتند
تو آمدی تقدیس دادی سوختن را
تغییر دادی بار معنایی “زن” را
آیند آهوها زیارت کردن تو
پروانه‌ها از دورها به دیدن تو
خندیدی و شب‌های بی‌فردا ورق خورد
فصل جدیدی از جهانِ ما ورق خورد
خندیدی و دیوارها دروازه گشتند
لب‌خندهای کهنۀ ما تازه گشتند
گنجشک‌ها در مرزها سرباز گشتند
سربازها از جنگ‌هاشان بازگشتند
دیشب کسی عکس ترا آویخت در شهر
دیگر کسی خونی نخواهد ریخت در شهر
خورشید را ای کاش از فردا نگیرند
خندیدنت را هیچ‌گاه از ما نگیرند
بگذار تا افسانه‌ها آتش بگیرند
خنده بکن
دیوانه‌ها آتش بگیرند…

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.