ضرورت مطالعه فلسفه غرب براى محققان فلسفه اسلامى

على شفابخش/ شنبه 13 اسد 1397/

بخش چهارم/

mandegar-3اصل تقدم نقد بر فهم
اکنون که اهمیت و خطورت نقد تفکر فلسفى غرب تا حدى آشکار و مدلل گشت، باید در نظر داشت که نقد یک اندیشه یا مکتب نیز داراى معیارها، مهارت ها و آدابى است که بدون تعهد و التزام به آنها، نقد اعتبار و اثربخشى خود را از دست داده و به یک ضدارزش تبدیل مى شود.
یکى از ابتدایى ترین و در عین حال مهم ترین اصول نقد عبارت است از اصل تقدم فهم بر نقد. معناى قاعده مذکور این است که اگر کسى بخواهد اندیشه شخصى یا مکتبى را مورد نقد و ارزیابى قرار دهد، نخست باید سخن و ایده او را به خوبى دریابد و تصویرى صحیح از آن به دست آورد و سپس آنچه را که به درستى تصور کرده و فهمیده است، مورد بررسى و عیارسنجى قرار دهد نه اینکه آنچه را که نفهمیده و اساسا مدنظر مخاطب نیست، به چالش بکشاند. یکى از مهم ترین عوامل نقد بى طرفانه، توجه به اصل تقدم فهم بر نقد است. ابتدا سعى کنیم سخنى را که در مقام نقد آنیم به دقت بشناسیم. سنت تقریر روشن دیدگاه مخالف، نزد دانشمندان مسلمان حکایت از دقت نظر آنها دارد (فرامرزقراملکى، ۱۳۸۵، ص ۱۱۲).
با توجه به اصل مهم فوق، طبیعى است کسى که بر اساس دلایل پیش گفته و به علت احساس مسئولیت، در مقام نقد و تحلیل اندیشه هاى فیلسوفان غربى برمى آید، ابتدا باید به سراغ مطالعه جدى و دقیق آراء و نظریات آنها برود و از این طریق، جان کلام آنها را به درستى و تفصیلاً دریابد ـ البته در حدّ نیاز و ضرورت و نه بیشتر ـ تا اینکه اگر به نقد مبانى یا لوازم افکار ایشان پرداخت، نقد وى مبتنى بر فهمى صحیح و واقعى باشد و در غیر این صورت، چنین نقدى نه تنها از نظر روش شناختى فاقد اعتبار است، بلکه از منظر اخلاق پژوهش نیز ناپسند و نکوهیده محسوب مى شود.
ضرورت سوم: اسلامى سازى علوم
اسلامى کردن علوم و تولید علم دینى، ضرورت دیگرى است که ما را به مطالعه فلسفه غرب فرامى خواند. توضیح آنکه علوم تجربى غربى (اعم از انسانى و طبیعى)، به طور مستقیم یا غیرمستقیم به انسان مربوط مى شوند؛ به این معنا که این علوم از ابتدا به منظور خدمت به انسان و برطرف ساختن برخى از نیازها و مشکلات وى پدید آمده اند. دانشى که هیچ ارتباط و پیوندى با انسان نداشته باشد یافت نمى شود. پذیرش این مطلب و اذعان به آن، خود حاکى از واقعیت دیگرى است و آن، اینکه دانشمندان علوم تجربى بر اساس نوع نگاهى که به حقیقت وجودى انسان داشته و دارند، به این علوم ـ که مربوط و متعلق به انسان اند ـ روى آورده و در چارچوب آنها به نظریه پردازى و تولید علم مبادرت مى ورزند. این مسئله در علوم تجربى انسانى آشکارتر بوده و بیشتر خود را نشان مى دهد.
به دیگر سخن، دانشمندان علوم تجربى با توجه به شناخت و تفسیرى که از انسان دارند و بر پایه انسان شناسى متعالى یا متدانى خود، این علوم را به استخدام انسان درمى آورند.
این سخن و انگاره توماس هابز فیلسوف و سیاستمدار انگلیسى قرن ۱۶ و ۱۷، مدعاى فوق را تأیید مى کند: هیچ بررسى اى در حوزه سیاست، بى توجه به روان شناسى انسان، کامل نیست (عالم، ۱۳۹۰، ج ۲، ص ۲۳۶).
بنا بر همین اعتقاد است که هابز در کتاب معروف خود، یعنى لویاتان، پیش از آنکه به مباحث سیاسى بپردازد، ابتدا به طور مبسوط به بررسى مسائل انسان شناسى اهتمام مى ورزد.
عالم و دانشمندى همچون هابز که در حوزه جهان بینى و شناخت، انسان را موجودى مادى و تک ساحتى و در حدّ یک ماشین پیچیده مى داند، طبعا بر اساس همین انسان شناسى سطحى و محدود خود، وقتى وارد حوزه تخصصى اش، یعنى علم سیاست مى شود، دولت و حکومتى را براى انسان طرح ریزى نموده و برمى گزیند که صرفا نیازها و دغدغه هاى مادى و حیوانى او را در نظر داشته و تأمین کند؛ چراکه اساسا وراى بُعد نازلِ جسمى و دنیوى انسان، ساحت دیگرى را براى او نمى شناسد تا اینکه تربیت، تقویت و تعالى آن جنبه یا ابعاد فوق طبیعى را، وظیفه حکمران و ویژگى اصلى دولت حاکم بداند؛ ازاین رو، مهم ترین وظیفه دولت حکمران را تأمین امنیت (ر.ک: همان، ص ۲۲۵ـ۲۶۴؛ حلبى، ۱۳۸۳، ج ۱، ص ۳۴۵ـ۳۵۸؛ کاپلستون، ۱۳۷۰، ج ۵، ص ۱۳ـ۶۵) مردم مى داند: وظیفه حاکم، تأمین امنیت مردم است (هابز، ۱۳۸۷، ص ۳۰۱) و نه بسترسازى براى حصول سعادت اخروى و ابدى انسان ها از طریق عبودیت و به فعلیت رساندن کمالات اخلاقى و الهى. وى به تبع همان نگاهى که به حقیقت انسان دارد، مقصود اصلى از وضع قوانین را بازداشتن مردم از تعرض به یکدیگر معرفى مى کند؛ چراکه او انسان ها را گرگ یکدیگر مى داند: هدف آنها [قوانین ]هدایت و پیشبرد مردم در مسیر حرکت به نحوى است که ـ به واسطه امیال ناگهانى، شتاب زدگى و عدم تشخیصِ صحیح خود ـ به یکدیگر آسیب و آزار نرسانند (همان، ص ۳۱۰).
این مسئله، یعنى ابتناء علوم تجربى به ویژه علوم تجربى انسانى، بر نوعى شناخت و نگرش به انسان، منحصر به علم سیاست نیست، بلکه در سایر علوم نیز وضع از همین قرار است. علوم انسانى و اجتماعى هم با تلقى خاصى از بشر و جامعه بشرى و با پیش آمد جهان جدید به وجود آمده است (داورى، ۱۳۸۶، ص ۱۵۸).
اکنون که مشخص شد علوم تجربى غربى برساخته بر نوعى انسان شناسى است و اساسا جز این نمى تواند باشد، در تمام رشته هاى علوم انسانى قبل از هر چیز، انسان شناسى لازم است (جوادى آملى، ۱۳۸۸، ص ۶۵)؛ پس کسى که درصدد نقد و ارزیابى این علوم برآمده، منطقا باید یک گام به عقب برگردد و ابتدا نوع نگاه و تصور دانشمندان علوم تجربى از انسان را مورد بازکاوى و شناسایى قرار دهد تا با تکیه بر شناخت صحیح و دقیقى که از انسان غربى به دست آورده است، بتواند به نقد انسان شناسى آنها پرداخته و سپس با جایگزینى انسان شناسى اصیل و جامع اسلامى و قرآنى، به جاى انسان شناسى سطحى و تک ساحتى غربى، به تولید علوم تجربى دینى و اسلامى دست یازد؛ چراکه هدف غایى علم دینى چیزى جز تأمین سعادت دنیوى انسان ها ـ به منظور ایجاد بستر و مقدمه اى ـ براى وصول به سعادت اخروى و ابدى آنها نمى تواند باشد و این مسئله متوقف است بر حصول شناختى صحیح و عمیق از انسان، آن گونه که انسان آفرین یعنى خداوند متعال، حقیقت انسان را، از راه قرآن کریم و توسط انبیا و اولیاى الهى به خودش شناسانده است.
حال از آن جهت که پیش فرض هاى انسان شناختى و به طورکلى، جهان بینى دانشمندان ریشه در مبانى فلسفى و هستى شناختى آنها ـ که البته دانسته یا نادانسته از فلاسفه و مکاتب فلسفى مختلف وام گرفته شده است ـ دارد، چاره اى نیست جز اینکه به اندیشه هاى فلاسفه غرب رجوع شود؛ زیرا نه تنها مبانى انسان شناسى، بلکه هر آنچه در غرب در سیاست، مدنیت، حقوق، مناسبات، معاملات و اخلاق مى بینید در فلسفه غرب ریشه دارد و حتى هنر غرب هم نحوى موازات و محاذات با فلسفه دارد (داورى، ۱۳۸۶، ص ۱۱۹).
بنابراین، براى تولید علوم تجربى دینى اعم از طبیعى و انسانى، نخست باید به طور جدى و عمیق به نقد و بررسى انسان شناسى غربى و تغییر آن پرداخته شود؛ زیرا کسى که در علوم انسانى تحقیق مى کند، پیش فرض هاى او در زمینه انسان، الهام بخش نوع معینى از مفاهیم، فرضیه ها، مدل ها، سبک ها و تئورى هاى علوم انسانى است (خسروپناه، ۱۳۸۹، ص ۳۹۹) و براى تحقق این مهم، باید به مطالعه فلسفه غرب پرداخت که با دیدگاه و تفسیر فیلسوفان غربى درباره انسان ـ که ره آموز و زیربناى جهان بینى دانشمندان علوم تجربى است ـ آشنا شد تا از طریق نقد و ابطال این نوع انسان شناسى، راه براى معرفى انسانِ موردنظر اسلام و تولید علوم دینى متناسب و مفید براى یک چنین انسانى هموار گردد.
بدین سان، ضرورت مطالعه فلسفه غرب از جهت نقش و تأثیر آن در تولید علم دینى مبتنى بر انسان شناسى اسلامى روشن و اثبات گردید.
بنابراین بعید به نظر مى رسد کسى بدون آگاهى تفصیلى و عمیق از اندیشه هاى فیلسوفان غربى ـ که البته لازمه و پیش نیاز مسلّم آن، آگاهى از فلسفه اسلامى و تسلط در آن است ـ بتواند نوع نگرش آنها نسبت به انسان را به درستى دریابد.

ضرورت چهارم: غرب شناسى در پرتوى اندیشه فلاسفه غرب
ضرورت چهارمى که مطالعه فلسفه غرب را موجه و مستدل مى گرداند، اهمیت و لزوم شناخت غرب ـ به ویژه در عصر حاضر ـ براى فیلسوفان اسلامى است.
مدعا آن است که اگر کسى بخواهد غرب را به خوبى بشناسد، ابتدا باید فلسفه و جهان بینى اى را که عالم غرب بر آن مبتنى است، به طور دقیق و تفصیلى دریابد. اگر خواسته باشیم عالم جدید را بشناسیم، باید وضع فلسفه جدید و وضع تفکر را بشناسیم (داورى، ۱۳۸۷، ص ۵۳).
به عبارت ساده تر و کوتاه تر، یکى از اهداف توصیه به مطالعه فلسفه غرب، شناخت عالم غربى با تمام ظواهر و شئونات متنوع و متکثرِ برآمده از آن مى باشد. ما براى شناخت غرب به آموختن فلسفه غرب نیاز داشتیم و نیاز داریم (داورى، ۱۳۸۶، ص ۲۵۹).
البته نباید از نظر دور داشت که شناخت غرب از طریق اخذ رویکرد فلسفى، فقط شرط لازم براى تحقق این مهم است و نه شرط کافى؛ چراکه آگاهى از وضعیت سایر مباحث و مقولاتِ متعلِّق به غرب از قبیل سیاست، اجتماع، فرهنگ، اقتصاد، ادبیات و هنر نیز در این امر دخیل بوده و بسیار مؤثر و تعیین کننده مى باشند.
اما در اینجا پیش از آنکه به دلیل این ملازمه (شناخت غرب و فلسفه غرب) اشاره کنیم، باید ببینیم اولاً، معناى غرب و مراد از آن چیست و ثانیا، چرا باید غرب را شناخت، تا اینکه به منظور دستیابى به این هدف، ناگزیر باشیم به فراگیرى فلسفه غرب بپردازیم؟

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.