ضرورت مطالعه فلسفه غرب براى محققان فلسفه اسلامى

على شفابخش/ یک شنبه 14 اسد 1397/

بخش پنجم/

mandegar-3معناى غرب
غرب صرفا به معناى یک منطقه جغرافیایى با شرایط و ویژگى هایى خاص نیست؛ و همچنین مراد از آن لزوما انسان هاى اروپایى و نوع آداب و رفتار مختص به آنها نمى باشد؛ چراکه ممکن است فردى ژاپنى، هندى و یا حتى مسلمان ایرانى غرب زده باشد؛ بلکه حقیقت غرب عبارت است از نوع خاصى از تفکر و نگاه به عالم؛ غرب یک نحوه نگاه بشر به عالم است. بشر از ابتدا که بوده است، نحوى نگاه به عالم و آدم داشته است. اما با نگاه جدید و در این نگاه، تاریخ غربى پدیدار شده و تحقق یافته است (داورى، ۱۳۸۶، ص ۹۳).
وقتى از عالم غرب سخن مى گوییم، یک جهان بینى و تفسیر خاص از خدا و انسان و جهان را در نظر داریم که برخى انسان ها بدان معتقد و باورمندند. این نوع نگرش و نگاه به نظام هستى ـ که البته مهم ترین ویژگى آن اصالت دادن به انسان، آن هم به ظاهر و قشر این موجود است ـ آثار، لوازم و ظهورات خاصّ خود را به دنبال دارد. به تعبیر دیگر، این نگاه و هستى شناسى، همچون اصل و ریشه اى است که نظام هاى سیاسى، اجتماعى، آموزشى، تربیتى و اقتصادى غرب و همچنین فناورى و به طورکلى تمام ظواهر زندگى مردم، همه در حکم محصول و میوه هاى آن بن و ریشه مى باشند؛ ازاین رو، نباید اصل و فرع را خلط نمود و با حصر توجه و تمرکز بر روى آثار و ظواهر، از علت و ریشه اصلى غفلت کرد، بلکه باید این اصل و فرع را یک جا و در طول هم ملاحظه کرد و مجموع آن دو (فکر غربى و مظاهر آن) را توأمان غرب نامید.
بنابراین، مى توان گفت: غرب یک کلیت واحد است متشکل از نوعى جهان بینى انسان محور که خود را در مظاهر و ساحت هاى گوناگون حیاتِ نوعِ خاصى از بشر، آشکار و متجلى ساخته است. البته مراد ما جریان هاى فکرى غالب در غرب مى باشند، وگرنه فیلسوفان و مکاتب دیگرى نیز ـ هرچند معدود و انگشت شمارـ وجود دارند که از این قاعده مستثنا هستند.

لزوم شناخت غرب (آزادى از سیطره فرهنگ و تمدن غربى و عبور از آن)
حال که مراد از حقیقت غرب تا حدى آشکار گشت، باید به این پرسش پاسخ داد که اصولاً چرا باید غرب را شناخت و به دیگر سخن، چه فایده و مصلحتى در پس غرب شناسى نهفته است؟ زیرا مادامى که ضرورت غرب شناسى محرز نشود، توصیه به مطالعه فلسفه غرب به منظور مقدمه اساسى شناخت عالم غربى، لغو خواهد بود.
پاسخ آن است که ما باید غرب را بشناسیم تا بتوانیم با تکیه بر معرفت و آگاهى دقیق و عمیقى که از ماهیت آن حاصل کرده ایم، جامعه خود را از بند فکر و فرهنگ و سبک زندگى غربى که تقریبا همه یا غالب عرصه هاى گوناگون زندگى و فرهنگ اسلامى ـ ایرانى ما را دربر گرفته، رها سازیم. پس دعوت به مطالعه فلسفه جدید و تحقیق در آن، براى فضل اندوزى و ردّ و اثبات این فیلسوف و آن فلسفه نیست، بلکه براى نفوذ و رسوخ در ذات غرب است و چون با این رسوخ، نسبتى که همه عالم با غرب دارند معین مى شود، براى آزادى از غرب مددکار ما خواهد بود (داورى، ۱۳۸۶، ص ۲۶۷).
پس به طور خلاصه، آزادى از غرب و عبور از فکر، فرهنگ و تمدن آن، ما را بر آن مى دارد تا تمامیت عالم غرب را با همه پشتوانه فکرى ـ فلسفى و مظاهر متعدد و متکثر آن بشناسیم.
نگرش و زندگى غربى، از عصر نوزایى (رنسانس) به بعد دستخوش تغییر و تحولاتى سریع و در عین حال، عمیق و بنیادى در ابعاد گوناگون قرار گرفت. کانون اصلى این تغییر و دگرگونى را در نوعِ نگاه به انسان و نیازهاى او و همچنین اصل قرار گرفتن میل و خواست او مى توان جست وجو کرد. غرب جدید از وقتى به وجود آمد که بشر خود را دایرمدار همه چیز دانست (همان، ص ۹۳)؛ یعنى انسان ـ آن هم در نازل ترین معنا و مرتبه خود ـ محور نظام هستى قرار گرفت و همه چیز حتى دین و خدا را، بر اساس عقل خودبنیاد و هواى نفس خود تفسیر و معنا کرد؛ به طورى که با قاطعیت مى توان گفت جوهر تفکر جدید غرب اومانیسم است (همان، ص ۱۸۱).
حال مشکل اساسى در اینجا بروز و نمود پیدا مى کند که این نوع نگاه سطحى و افراطى به انسان ـ که در واقع، آن را باید نوعى انسان پرستى خواند ـ آثار و لوازم مخرب فراوانى را در طول این چهارصد سال، در عرصه هاى مختلف و متنوع زندگى غربى ها به دنبال داشته است. معضل سهمگین دیگر آن است که این پیامدها و رهاوردهاى برآمده از جهان بینى اومانیستى، به کمک علم و فناورى پیشرفته غربى، به تدریج همه مرزها را در نوردیده و تقریبا تمام عالم را تحت تسخیر و سیطره خود درآورده و سایر رسوم و فرهنگ ها را تا حدّ زیادى در خود هضم و هدم کرده است. اکنون غرب به همه جاى جهان رفته است و همه مردم جهان مایلند که در توسعه شریک شوند و به تکنولوژى دست یابند (داورى،۱۳۸۷، ص ۲۸).
کشور ما نیز ـ چه پیش از انقلاب و چه پس از آن، على رغم تلاش هایى که در این زمینه صورت پذیرفته ـ از آسیب ها و آفت هاى این هجمه فکرى و فرهنگى در امان نمانده است؛ به گونه اى که بسیارى از مردم به ویژه جوانان و حتى قشر دانشگاهى و بعضا حوزوى محافلِ علمى ما را نیز مجذوب و مفتون خود کرده و به عنوان یک رقیب، فرهنگ اسلامى را به رویارویى و مقابله اى جدى و همه جانبه فراخوانده است. بشر کنونى در هواى غرب نفس مى کشد و با چشم غربى مى بیند و با گوش غربى مى شنود (داورى، ۱۳۸۶، ص ۱۱۹).
اکنون با توجه به شرایط موجود و حاکم، اگر کسى ـ از میان اهل علم و تحقیق ـ بخواهد خود و جامعه اش را از قید اسارت و چنبره فکر و فرهنگ غربى برهاند، نخست باید به سراغ جوهره اصلى و سنگ زیرین بناى تمدن غربى ـ که همان فلسفه و هستى شناسى آنهاست ـ برود و البته نباید به این حد اکتفا کند، بلکه در ادامه باید آثار، ظهورات و ابعاد سطحى و فوقانى این فکر را نیز در جامعه، سیاست، فرهنگ، اقتصاد، هنر (به ویژه سینما و موسیقى)، ادبیات و حتى ورزش آنها دنبال نماید، تا به نتیجه مطلوب برسد.
دلیل تلازم میان شناخت غرب و فلسفه غرب
پس از اینکه ضرورت و اهمیت غرب شناسى نیز مشخص شد، بار دیگر به همان مدعاى اول باز گشته و مى گوییم: براى شناخت عالم غرب، نخست باید ریشه و اساس آن ـ که عبارت است از نوعى تفکر و اندیشه خاصِّ ظهوریافته در آثار فیلسوفان آن دیار ـ مورد بررسى، بازکاوى و بازخوانى واقع گردد.
اما این مطلب نیز خود مدعاى دیگرى است که پذیرش آن، منوط به ارائه پاسخى منطقى به این سؤال است: اساسا چه رابطه اى میان شناخت غرب و فلسفه غربى ها وجود دارد؟ چرا غرب شناسى در گام نخست، در گرو آگاهى از اندیشه فلاسفه است؟ به عبارت دیگر، آیا اگر کسى از فلسفه غرب آگاهى نداشته باشد، به شناخت غرب نائل نمى آید؟
توضیح آنکه آنچه در عمل، رفتار، خلق وخو و به طورکلى در زندگى انسان ها مشاهده مى کنیم، همه و همه ظهورات و ثمراتى هستند که از یک فکر و اندیشه خاص برآمده اند. در واقع، این جهان بینى و هستى شناسى انسان است که به زندگى و نظام رفتارى و تربیتى او سمت وسو مى دهد: همه دین ها و آیین ها و همه مکتب ها و فلسفه هاى اجتماعى، متکى بر نوعى جهان بینى بوده است. هدف هایى که یک مکتب عرضه مى دارد و به تعقیب آنها دعوت مى کند و راه و روش هایى که تعیین مى کند و باید و نبایدهایى که انشا مى کند و مسئولیت هایى که به وجود مى آورد، همه به منزله نتایج لازم و ضرورى جهان بینى اى است که عرضه داشته است (مطهرى، ۱۳۸۳، ج ۲، ص ۷۷).
به دیگر سخن، آنچه که در عرصه هاى گوناگون زندگى انسان ظهور و نمود پیدا مى کند، در واقع، برآیند و انعکاسى است از یک فکر و اندیشه؛ حال این تفکر و جهان بینى به هر اندازه که عمیق تر و متعالى تر باشد، به همان میزان رفتار و اعمالى که از آن بروز مى یابد، کامل تر و ارزشمندتر خواهد بود و در مقابل، هرقدر که نظام فکرى و فلسفى انسان ضعیف تر و سطحى تر باشد، به همان اندازه زندگى و جهت گیرى هاى اخلاقى و عملى وى نیز متدانى و بى ارزش خواهد بود. ازاین رو، براى شناخت عمیق و ریشه اى ذات و ماهیت غرب و اصولاً هر فرهنگ و تمدن دیگرى، ابتدا باید به سراغ جوهره اصلى و مبناى فکرى و نظرى آنها ـ که اعمال و رفتارشان را شکل مى دهد ـ رفت. مسائل بنیادین و کلان هستى شناختى نیز عمدتا پیرامون سه موضوع مهم خدا، انسان و جهان طرح و سامان مى یابند؛ به این معنا که در قلمرو جهان بینى، نوع نگاه انسان ها به حقیقت خود، خدا و جهان، سایر آراء و اندیشه هاى آنها و همچنین به تبع آن، نظام رفتارى و روش زندگى آنها را نیز تحت تأثیر قرار مى دهد.
در این مطلب هم نمى توان تردیدى روا داشت که مسائل مهم و خطوط کلى جهان بینى، در فلسفه مورد بحث و بررسى قرار مى گیرند و اساسا فلسفه چیزى نیست جز نوعى جهان بینى و هستى شناسى اما به صورت عقلى و فکرى.
در میان غربیان هم، نوعا فلاسفه با ارائه تفسیرهاى متفاوت، متعدد و متکثر از نظام هستى، بیشترین سهم و تأثیر را در تکوین، توسعه و پیشبرد علم و صنعت و تمدن و فرهنگ کشورهاى اروپایى وآمریکایى داشته اند؛ به طورى که مى توان ادعا کرد فلسفه اروپا راهبر علم و تکنولوژى و سیاست و مدیریت کلّ اروپا بوده و این نسبت چندان ثابت است که مى توان آن را با شواهد و قرائن توضیح داد و دیگران را ـ مثلاً ـ قانع نمود که چگونه کانت معلم و آموزگار اروپا و مدرنیته بوده است (داورى، ۱۳۸۷، ص ۲۹).
بر این اساس، اولاً، از آن جهت که رفتار و زندگى انسان ها مبتنى بر نوعى فکر و ایده عقلانى خاص است و ثانیا، به این دلیل که این اصول و مبانى فکرى در دقیق ترین و عمیق ترین سطوح خود در دانش فلسفه ظهور و تبلور مى یابند، مى توان نتیجه گرفت که براى شناخت عالم غرب در گام نخست، حتما باید اندیشه هاى فیلسوفان غربى را مورد تحقیق و کنکاش قرار داد. اگر در واقع، بخواهیم مسائل عالم کنونى را بشناسیم، بدون آشنایى با تفکر و با فلسفه نمى توانیم بشناسیم (همان، ص ۵۳).

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.