عبدالهادی داوی ادیب سیاستمدار و مبارز

دکتر شمس‌الحق آریانفر/

mandegarعبدالهادی داوی از مشاهیر شعر و ادب و سیاست و از چهره‌های شناخته شده جامعه و عصر ماست در مبارزه با استعمار در راستای کسب استقلال.
داوی از آوان جوانی با مشاهده وضع جامعه و کشور در تلاش بهروزی و به‌سازی افتاد. در جنبش مشروطه‌خواهی کشور سهیم شد و با قلم و آفرینش و عمل خویش یار و یاور آزادی و آزادی‌خواهان گردید.
داوی نخستین درد را در ناآگاهی مردم تشخیص داده بود و از آن‌رو، پیوسته در تلاش بود تا هموطنانش با معارف و دانش همنوا و هم آغوش گردند. بندی را از مخمس او می‌خوانیم که بیان این درد است:
شبی با خرد گفتم ای پیر عارف
ز مستقبل ملتم بیش خائف
چی سازیم تا جان بریم از مخایف
برآورد سر گفت پیر مکائف
معارف، معارف، معارف، معارف
عبدالهادی داوی که در برخی سروده‌هایش پریشان تخلص کرده است، فرزند عبدالاحد طبیب قندهاری است که در ۱۴ جمادی الاول سال ۱۳۱۳ هجری قمری برابر با سال ۱۲۷۴ هجری، شمسی در باغ علی‌مردان کابل دیده به جهان گشود. تحصیلاتش را در مدرسه موجوده آن زمان، مدرسه حبیبیه تا درجه رشدیه تکمیل نمود زبان‌های اردو و ترکی را آموخت و به زبان‌های عربی و انگلیسی نیز تا آنجا آشنایی پیدا کرد که می‌توانست آثار و نوشته‌هایی را از آن زبان‌ها ترجمه کند. با شعر و ادب میهن خویش نیز آشنایی پیدا و به عنوان یک شاعر و نویسنده در جامعۀ آن روزگار تبارز کرد.
داوی نخستین‌بار، کار را در جریدۀ سراج‌الاخبار آغاز نمود. در آن اداره بود که به همراهی عبدالرحمن لودین، به عنوان شاگردان و جوانان آگاه از محمود طرزی کسب فیض نمودند. گویند: محمود طرزی به این دو جوان به‌خاطر لیاقت و کیاست شان زیاد علاقه داشت تا آنجا که می‌گفت: این دو جوان دو شهبال من هستند.
داوی از فعال‌ترین اعضای مشروطه‌خواهان دوم بود. در کنار محمود طرزی که داوی از آن بهره‌مند گردید، دو شخصیت دیگر که از اعضای مشروطیت اول و از اعضای حبس دیده آن انجمن بودند، نیز وجود داشت که داوی به همراه عبدالرحمن لودین نزد آن دو شخصیت نیز می‌رفت و از آنها می‌آموخت. یکی از آنها مولوی غلام‌ محی‌الدین افغان بود که در سرای پشاوریان شوربازار اتاق داشت و شخصیت دوم مولوی عبدالرب بود که در مدرسۀ شاهی حجره داشت.
در شکل‌گیری شخصیت ادبی و سیاسی و آزادی‌خواهی داوی، آثار و اندیشه‌های فیلسوف و اندیشمند بزرگ نیم قاره علامه اقبال نیز موثر بوده است. به‌ویژه زمانی که می‌بینیم داوی از شیفتگان اقبال و آثار اوست. همیشه آثار او را می‌خواند، از باورهای او متأثر است و آن را می‌ستاید. داوی در غزلی اقبال را چنین مخاطب ساخته است.
صبا بگوی به اقبال خوش بیان از من
کلام تست که سرتا به پای آن اثر است
صدای زنده‌گی از سرزمین زنده خوشست
که ناله‌های اسیران ز سوزش جگر است
عجب نباشد اگر سرزده است از ظلمات
که آب چشمه حیوان و کوکب سحر است
چرا خراب نسازد چگونه در ندهد
چو سیل تند و چو صهبای ناب شعله وراست
توجه تو به این ملت بلند خیال
ز روشنایی قلب و ز پاکی گهر است
خطابه تو به عنوان «ای جوان عجم»
بهشت گوش پریشان و سرمه بصر است
دل و دماغ منور کجاست تا داند
چه پیشگویی صادق، چه کشف معتبر است
داوی در آغاز با آنکه پُرشور و مشروطه‌خواه راستین بود در سخن و صحبت بسیار متین و آرام بود، گویی شور درون را می‌خواست آهسته و سنجیده و با متانت بیرون ریزد و همگان را در چنبره آن قرار دهد. همان‌گونه هم بود چه داوی با این شیوه خویش تأثیر ژرف و استادانه بالای جوانان کابل داشت. این توانایی او از روایتی نیز پیداست که در رابطه با داوی و هاشم‌خان، صدراعظم آن روزگار تذکار می‌دهند.
می‌دانیم که داوی در دوره حکومت هاشم، ۱۳ سال در زندان نگه‌داری شد. گویند روزی سید احمدخان قندهاری مشاور صدارت به هاشم‌خان گفت: اگر یک فرقه منظم با توپ و تفنگ بهدست این آدم بی‌آزار یعنی داوی بدهند، از استعمال آن قوه عاجز است پس چرا او را در زندان نگه داشته اند؟
هاشم‌خان در جواب گفت: شما او را نمی‌شناسید با این قیافت آرام و صالح یک گپ او از یک گلوله توپ زیاده‌تر موثر است.
گفتیم داوی مشروطه‌خواه پُرشوری بود و شخصیت خبیر سیاسی. از همین جاست که همراه با دیگر مشروطه‌خواهان، در آوان جنگ جهانی اول به فکر استفاده از فرصت افتاد و صدای استقلال خواهی خویش را رسا و رساتر ساخت.
در شماره ۱۲ سال ۶ سراج‌الاخبار ۵ ماه دلو سال ۱۲۹۵ شمسی برابر با ۲۵ جنوری ۱۹۱۷ منظومه بلبل گرفتار را به چاپ رساند و همین منظومه در شماره ۲۰ سال ششم از طرف مولوی صالح‌محمد قندهاری به پشتو ترجمه و نشر گردید که نگرانی شدید نمایندۀ سیاسی بریتانیا را در کابل سبب شد. بندهایی را از سروده مرغ قفس او می‌خوانیم منظومه‌یی که نوای آزادی است و ندای آزادهگی.
سحر گهی بشنیدم ز بلبلی به قفس
که مردم از غم و درد دلم نپرسد کس
که از چه می‌کشم این ناله‌ها نفس به نفس
چرا گذشت مرا عمر در فغان چوجرس
چرا به غیر فغان نیست کار و بار مرا
چرا حیات به گردن شده ست بار مرا

نه محرمی که به او یک زمان سخن گویم
نه مونسی که ز درد و غم وطن گویم
کنم به شکوه دل پُر ملال را خالی
ز درد خویش کنم جمله بلبلان حالی
غرض ز قصه پُر درد خود کمی شنواند
ز نکته‌های اسیرانه شمه برخواند
که باد بوی چمن بر قفس چنین گذارند
تپید بال و پر افشاند و این حدیث بخواند
مگر رساند نسیمی صبا ز خاک وطن
که برد هوش و قرارم به خاک پاک وطن
دمی به حیرت و بی‌خود فگنده سر استاد
ز شکر یا ز شکایت دگر دلی نکشاد
که باز باد صبا از شگوفه دادش یاد
گشود چشم کشید از خروش دل فریاد
که همچو من شوی از خانمان جدا صیاد
چو من اسیر ستم سازدت خدا صیا
سپس خموش شد و ساعتی تأمل کرد
مرا گمان که شد آرام یا تحمل کرد
دوباره نغمه کنان روی جانب گل کرد
به خنده گفت که صیاد چون تغافل کرد
بیا بمیر ز ذلت نجات‌خواهی یافت
به گوشه گاه عدم خوش حیات خواهی یافت
قتاده بی‌خود و خونش به جوش می‌آمد
دل تپیده به خون در خروش می‌آمد
گهی گهی که حال و به هوش می‌آمد
همین حدیث حزین زو به گوش می‌آمد

شکست بال و پرم در هوای آزادی
هزار شکر که گشتم فدای آزادی
شب ۱۲ سرطان ۱۲۹۷ جشن تولد امیر حبیب‌الله بود همکار و دوست داوی با فیر تفنگچه‌اش بر موتر امیر خواست آن شب را، شب مرگ امیر نیز بسازد، ولی موفق نشد فردای آن شب داوی نیز به آن مناسبت به زندان کشیده شد. این دوره حبس گرچه کوتاه مدت و برای هفت ماه بود، ولی بسیار پُر آزار و همراه با غل و زنجیرها بود. می‌گویند یکی از یاران هم زنجیر داوی میر یاربیگ خان بدخشی با مشاهده این وضع سروده بود:
بندی‌یی را بس بود زولانه‌یی
این همه زنجیر در زنجیر چیست
هفت ماه بعد از این حادثه سوءقصد، در ۱۹دلو ۱۲۹۷ برابر با ۲۰ فبروری ۱۹۱۹، امیر در کله گوش لغمان کشته شد امان‌الله خان به قدرت رسید و زندانیان به شمول داوی از حبس رها شدند پس از آن صمیمانه با امان‌الله مصروف کار شد وظایف مختلفی را بهدوش گرفت.
نخستین وظیفه داوی پس از کسب استقلال سردبیری جریده نو بنیاد امان افغان بود که نخستین شمارۀ آن را در ۲۲ حمل ۱۲۹۸ به چاپ رسانید.
در سال ۱۲۹۹ داوی عضو هیأتی شد که به ریاست محمودطرزی در میسوری هند رفت.
همین‌گونه وقتی نمایندۀ هند برتانوی دابس به کابل آمد از ۱۵ دی ۱۲۹۹ تا عقرب ۱۳۰۰ داوی بازهم عضو هیأت مذاکره کننده بود.
در سال ۱۳۰۰ مدیر شعبه هند و اروپا در وزارت خارجه مقرر گردید و در ۱۳۰۱ مستشار وزارت خارجه شد.
در سال ۱۳۰۲ ریاست هیأت سفارت فوق‌العاده به بخارا را به دوش گرفت و در همان سال به عنوان نخستین وزیر مختار افغانستان در لندن سفارت افغانستان را در لندن افتتاح کرد.
از سال ۱۳۰۵ تا سال ۱۳۱۱ وزیر مختار افغانستان در برلین بود.
در ۱۳۱۱ از سفارت استعفا داد، به کابل آمد عضو انجمن ادبی کابل شد و پس ازآن از ۱۳۱۲ تا ۲۵ قوس ۱۳۲۵ برای مدت ۱۳ سال در ارگ کابل به زندان افتاد.
در سال ۱۳۲۷ سرمنشی دربار شاهی مقرر گردید و در ۱۳۲۸ از ناحیه ده سبز وکیل شد و ریاست دوره هفتم شورا را یافت.
در سال ۱۳۳۲ سفیر افغانستان در مصر شد و از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۸ سفیر افغانستان در اندونیزیا مقرر گردید از سال ۱۳۳۸ به بعد ریاست مجلس اعیان را داشت. باید گفت: داوی با سلطنت بعد از زندان ۱۳ ساله کار کرد، اما هیچ‌گاه ستایش‌گر سلطان نشد و در مدح و ستایش شاه و سلطنت سخنی نگفت و یا من تاهنوز چنین چیزی را ندیده و نه شنیده‌ام. سرانجام پیری و ضعف آن مرد مبارز را گرفتار آمد و در ۲۷ اسد سال ۱۳۶۱ در حالی که ۸۸ سال داشت جهان هستی را وداع گفت.
از عبدالهادی داوی آثار چندی نیز برجا مانده است که از این شمار است:
زما رسول پاک: ترجمۀ پشتوی کتاب اردو، پیغمبر اسلام تألیف عبدالمجید قریشی است.
تجارت ما با س. س. ر (شوروی وقت) که رساله به زبان دری در باره تجارت دو مملکت است.
غیاثیه که کتابی است از نظم پشتو
لالی ریخته: ترجمه منظوم اشعار اردوی دکتر اقبال به زبان دری که جلد اول و دوم آن در کابل در سال ۱۳۵۵ شمسی طبع شده است.
نغمات: مجموعه اشعارش
گلخانه: مجموعه اشعار پریشان با منتخبات اشعار شعرای دیگر
رجال وطن: شرح احوال و آثار برخی از مشاهیر افغانستان
زیست‌نامه: مشتمل بر شرح حال خودش
داوی چشم از جهان پوشید، اما راه وشیوه آزادهگی و کارنامه استقلال‌طلبی و مشروطه‌خواهی‌اش را برجا گذاشت و همراه با آن مجموعه اشعار و آثار و نگاشته‌هایش را که با آنها همیشه حیات خواهد بود.
خوب است حُسن ختام یادنامۀ داوی را با بندهای یکی از سروده‌هایش آذین ببندیم که به قول خودش امیر حبیب‌الله، آن را نسبت به خود دانسته و برافروخته شده بود.
در وطن گر معرفت بسیار می‌شد بد نبود
چاره این ملت بیمار می‌شد بد نبود
این شب غفلت که تارومار می‌شد بد نبود
چشم پُرخوابت اگر بیدار می‌شد بد نبود
کله مستت اگر هوشیار می‌شد بد نبود
روز و شب چون لنگ و شل در آشیان بنشسته‌ای
یا دماغ و فکر را بیهوده، بیجا خسته‌ای
دور از احباب رفته با عدو پیوسته‌ای
بر امید کارهای دیگران دل بسته‌ای
گر ترا همت ممد کار می‌شد بد نبود
وقت تنگ و فکر لنگ و عرصه جولان فراخ
نخل امیدست در دل ریشه ریشه شاخ شاخ
جز خدا امید گاهی نیست یارب آخ آخ
مانده تا منزل بسی فرسنگ‌های سنگلاخ
ای خدا گر راه ما هموار می‌شد بد نبود
غیر ما دست و در و دیوار دارد برگ و بار
تا به کی بر حال ما خندد گل و باغ و بهار
باری بر ماهم ببار ای ابر رحمت بار بار
بارما اندر گل افتاد و دل ما زیر بار
بارالها بارما گر بار می‌شد بد نبود

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.