عشق مرد سنگدل

شعری از محمدرضا زارع/

mandegar

انتقام دیگران را تو گرفتی نازنین
حال و روزم را میان جوی تنهایی ببین

یادم آمد دختری با گریه می‌گفت عاشقم
من به او با خنده گفتم: عشق؟ این‌جا؟ در زمین؟

دیگری شالی برایم بافت با صدها اُمید
دادم آن شالِ کذایی را به مردی خوشه‌چین

آن یکی دست مرا بوسید و بر چشمش نهاد
دست خود را پس کشیدم با غرور و کبر و کین

دیگری شعری برایم گفت با طعم غزل
گفتم این ایراد دارد، بیت پنجم را ببین!

راندم از خود هرکه را از عشق پیشم حرف زد
لیلی و عذرا و شیرین، مریم و یاس و مهین

وای بر وقتی که مرد سنگدل عاشق شود
عشق نه! یک انتقام از سوی رب العالمین

ناله و فریاد عشقم در تو تأثیری نداشت
انتقام دیگران را تو گرفتی آفرین!
پی‌نوشت:
«در شگفتم از آنکه دستش را می‌بوسم سیلی به صورتم می‌زند، و آنکه سیلی به صورتش می‌زنم پای مرا می‌بوسد.» (موریس مترلینگ)

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.