قداست زدایی از شمس تبریزی نگاهی به کتاب «آموزه‌های شمس به مولوی» اثر «رضا فرمنـد»

مسعود کدخدایی /15 جدی 1392/

mandegar-3بخش نخسـت
آقای رضا فرمند برای نوشتن این کتاب در زاویه‌یی متفاوت از پژوهنده‌گان سنتیِ آثار عرفانی ایستاده تا بلکه بتواند چیزهایی را ببیند که در این زمینه کمتر به آن پرداخته شده است. او در این کتاب تلاش می کند تا تصویری زمینی از شمس و مولوی به ما بدهد و باور کنیم که آنان هم مانند ما آدم هایی زمینی بوده ، و از جمله، از رابطه های خانواده‌گی، مالی و سکسی هم غافل نبوده اند.
نویسنده در پی مطالعه در زمینۀ فمینیسم به بازخوانی متن های کهن می پردازد، و چون شاعر است و ایرانی، پس به سراغِ مولوی و شمس تبریزی هم می رود. او در این پی جویی به دو روایت برمی خورد که رابطه یی میان آن ها می بیند. یکی روایتِ چه‌گونه‌گی مرگ شمس، و دیگری عشق شمس به کیمیا خاتون. او کنجکاو شده، و برای پی بردن به این رابطه، در سال ۱۳۷۱به ترکیه سفر می کند. نتیجۀ آن سفر و پژوهش های چندسالۀ او در این زمینه، همین کتاب آموزه های شمس به مولوی است.
و اما جریان آشنایی مولوی و شمس، و آغاز شیفته‌گی مولوی به او را فرمند از کتاب شمس‌الدین احمد افلاکی به نام «مناقب‌العارفین» بازگویی می کند، با این توضیح که جمله های عربی افلاکی را از ترجمۀ احمد کسروی وام می گیرد.
داستان چنین است که روزی مولوی سوار بر استری در میان مریدانش برای تدریس علوم دینی به مدرسه می رفته است. در این هنگام شمس که تا آن روز عارفی ناشناس بوده، در هیأت یک درویش، گستاخانه و ناگهانی لگامِ استرِ او را می گیرد و پرسش های زیادی از او می کند. از جمله می پرسد: حضرت محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟
مولوی پاسخ می دهد: محمد مصطفی سرور و سالار همۀ پیامبران و اولیاست و او کجا و بایزید کجا!
شمس می پرسد پس چرا حضرت محمد می فرماید: «[خدایا] ما تو را چنان‌که بایست نشناختیم و بایزید می‌گوید: من خدایم و کارم بسیار بزرگ است؟»
مولانا از استر پایین می آید و از هیبتِ این پرسش نعره یی می زند و بی هوش می شود.
در واقع شمس تبریزی با این پرسش، مولوی را به عرصه یی می کشاند که رضا فرمند آن را عرفان رادیکال می خواند. شمس از او می خواهد پاسخ بدهد که چرا محمد که مقام پیامبری دارد، در برابر خدا چنین خود را کوچک می داند؛ اما بایزید که عارفی بیش نیست، این گونه با اعتماد به نفس خود را به جای او می نشاند.
این دیدار به دوستی میان شمس و مولوی، و عشق مولوی به شمس می انجامد و آغازگر دگرگونی روانی مولانای زاهد می شود و از او شاعری عاشق می سازد که شمس را پاره یی از وجود خدا بر روی زمین می داند.
مولوی پس از این دیدار، با شمس خلوت می کند. روزها و روزها می گذرد و آنان آفتابی نمی شوند. این خلوت را یک تا سه ماه ضبط کرده اند. او چنان شیفتۀ شمس می شود که اطرافیانش او را دیوانه می پندارند و به حالش افسوس می خورند. از آن پس، او درس و وعظ را کنار می گذارد و به شعر و ترانه و دف، و رقصِ سماع روی می آورد.
شمس در آن هنگام سفرهای بسیار کرده بود و بیش از شصت سال عمر داشت، و “از خود ملول” شده بود. چنان که در “مقالات شمس تبریزی” می گوید: “آبی بودم بر خود می جوشیدم و می پیچیدم و بوی می گرفتم، تا وجود مولانا بر من زد.”
و این هنگامی بود که مولوی برای خودش کبکبه و دبدبه یی داشت.
آن چه شمس از عشق با مولوی می گوید، عشق الهی یا عشق به الله است. او در سرزمین عرفان سیر می کند که به گفتۀ رضا فرمند، جغرافیای آن با جغرافیای عرش قرآنی که زاهدی چون مولوی در آن گردش می کند، بس دگرگونه است. این جغرافیا نُه فلک دارد که آخرین آن، فلک الافلاک است که جایگاه خدا یا عرش است.
شمس در سرزمینی به سیر و سلوک می پرداخته که جغرافیای آن را بایزید بسطامی در معراج نامه اش تاحدی مشخص کرده است. بایزید عارفی است که به عرش رسیده، خدا را دیده، و با او گفت‌وگو هم کرده است؛ چنان که “معراج نامه” می گوید، او سی هزار سال در فضای وحدانیت الله، و سی هزار سال در الوهیت، و سی هزار سال هم در فردانیت پرواز می کند. او در این نود هزار سال از چهار هزار بادیه می گذرد و به نهایت می رسد و خودش را می بیند که خدا شده است. یعنی با ذاتِ خدا به وحدت رسیده است. او تازه به آن‌جا که می رسد می فهمد به جایی رسیده که پیامبران تازه از آن‌جا به راه می افتند.
روح او از آن‌جا سفر آسمانی اش را ادامه می دهد و از همۀ ملکوت می گذرد و از بهشت و دوزخ دیدار می کند و هم‌چنان پیش می رود تا به جانِ حضرت محمد می رسد و در آن‌جا صدهزار دریای آتشینِ بی نهایت، و هزار پردۀ آویخته از نور می بیند. او می گوید اگر قدم به همان دریای اولی می گذاشتم، می سوختم. او می خواهد دست کم آن قدر به آن دریای آتش نزدیک شود که بتواند نگاهی به میخ چادر حضرت رسول بیندازد که البته شهامتش را نمی یابد. او به نقل از کتاب تذکره الاولیاء می گوید:
“با آن که به حق رسیدم، زهره نداشتم به محمد رسیدن”.
هنگامی که بایزید در آسمان ها به “نهایت” می رسد، خدا یا “حق” را می بیند. حق دانشی ازلی به او می دهد، و او می فهمد که باید دانش زمینی را رها کند. خدا زبان خودش را در کام او می گذارد و از نور خودش چشمان تازه یی به او می دهد، چنان که پس از آن، همۀ موجودات را “به حق” می بیند. او به “کرامت” می رسد و خدا به او پَر می دهد و او می تواند به پرواز درآید و عجایب خلقتش را ببیند و سرانجام با او به “وحدت” برسد.
آن چه بر کسی پوشیده نیست این است که شمس، این “پیر مرموز” پیش از دیدار با مولوی، عارفان و زاهدان و صوفیان بسیاری را دیده است، اما چرا هیچ کدام از آنان واکنشی مانند واکنش مولوی نسبت به او نشان نداده اند؟
چنان که رضا فرمند اشاره می کند، نزدیک به هزار صفحه از سخنان و نوشته های شمس برای‌مان به‌جا مانده است که ما را با جنبه های گوناگون زنده‌گی او، از رابطه های سکسی گرفته تا دیدگاه های اجتماعی، تربیتی، مذهبی و عرفانی اش آشنا می کند. اما آنان که دربارۀ شمس نوشته اند، به جای توجه به گفته های مستقیم او و کسانی که همنشین او بوده اند، این دانستنی ها را در رمز و راز پیچیده اند. می شود گفت که بیشتر آنان، خواسته یا ناخواسته، شمس تبریزی را از چشم مولوی دیده اند.
رضا فرمند برای بیانِ درک، نگاه و جهان بینی صوفیان و عارفان و زاهدانِ زمانِ شمس و مولوی از “روح عصر مولوی” نام می برد. به گمان می رسد که منظور او از “عصر” همان زمانی است که آن عارفان و صوفیان در آن می زیسته اند. به گفتۀ او در آن دوران، با توجه به دانش اندکِ بشر دربارۀ آسمان و زمین، و به طور کلّی “هستی”، باور این مردمان به آن دنیا، روح، و خواب مانند دیدِ مردمان امروز نبوده است، و این مفهوم ها قدرتِ دیگری داشته اند. پس هنگامی که کسانی همچون بایزید بسطامی می گویند به معراج رفته اند، نباید پنداشت که آنان قصـدِ بیانی دروغین داشته اند، بلکه باور خود را حقیقتی پنداشته اند که در پی نزدیکی به خدا و گذشتن از این دنیا، توان دست یابی به آن را یافته بوده اند.
اما نباید فراموش کرد که این عارفان همه‌گی مسلمان‌اند و سرچشمۀ الهام آنان، قرآن است و حدیث ها. تفاوت عارفان با زاهدان در این بوده که عارفان در پی “حقیقت” می گشته اند، اما زاهدان در پی جاری کردن “شریعت” بوده اند. اهل شریعت شک نداشته اند و ـ هنوز هم ندارند ـ که رسیدن به حقیقت، تنها از راه سپردن در شاهراه شریعت امکان پذیر است. زاهدان اجرای حکم های شریعت را برای رسیدن به حقیقت کافی می دانستند، اما صوفیان و عارفان حقیقت را امری الهی می دانستند که برای رسیدن به آن نه علم زمینی، که علم یقینی لازم بود. یک چنین دانشِ اعتقادی که حدود آن از توان درکِ بشر درمی گذرد، تنها از خدا می توانست به یک انسان منتقل شود. عارفان شریعت را مجموعه یی از قانون ها و معیارهایی می دانسته اند که گسترده‌گی آن در محدوۀ عقل آدمیان، و برای دینی کردنِ رفتار آنان بوده است.
از سوی دیگر، کار زاهدان و شریعت، هرچند برای رسیدن به بهشت در آن دنیاست، ولی همه اش مربوط به این دنیاست. اما عارفانِ پشمینه پوش را با این دنیا کاری نیست. آنان از این دنیا و هرچه در آن هست، بیزار اند و فراری. آنان طالب مرگ‌اند تا هرچه زودتر به آن دنیا که بارگاه الله است، برسند. آنان هستی این جهانی را دشمن می دارند و برای مردن لحظه شماری می کنند. مانند آن داستانی که دربارۀ ابراهیم ادهم گفته اند که چون راه آبادی را از او پرسیدند، بی آن که قصد مزاح داشته باشد، گورستان را به آنان نشان داد.
مولوی نخست غزل های شمس تبریزی را می سراید، و سپس به کار مثنوی اش می پردازد. با این وجود بازهم در مثنوی می توان آشکارا مولویِ شریعت باور و مسلمان را دید. به نمونه های زیر توجه کنید که او چه‌گونه از واژه های اسلامی و دینی استفاده می کند:
کافران هم جنس شیطان آمده
جان‌شان شاگرد شیطانان شده
یک ستاره در محمد رو نمود
تا فنا شد کفر هر گبر و جهود
لاجرم کفار را خون شد مباح
همچو وحشی پیش نشاب و رماح
مشرکان را زآن نجس خواندست حق
کاندرونِ پشگ زادند از سبق
هیچ کافر را به خواری منگرید
که مسلمان مردنش باشد امید
شوریده ام معافم بگذار تا بلافم
مه را فروشکافم با نور مصطفایی

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.