قداست زدایی از شمس تبریزی نگاهی به کتاب «آموزه‌های شمس به مولوی» اثر «رضا فرمنـد»

مسعود کد خدایی/ 16 جدی 1392/

mandegar-3بخش دوم

شمس تبریزی نیز مسلمان بوده است و معتقدِ به قرآن، اما از زاهدان بیـزار. چنان که در “مقالات شمس” به تصحیح محمد موحد آمده است:
“اغلب این شیوخ راهزنانِ دین محمد بودند. همه موشان خانۀ دین محمد خراب کننده‌گان بودند. اما گربه‌گانند خدای را از بنده‌گانِ عزیز، که پاک کننده‌گانِ این موشانند.”
و اما شمس آیه های قرآن را دو دسته می داند که برای خواص و عوام آورده شده اند. چنان که در “مقالات شمس” آمده است:
“بالای قرآن هیچ نیست، بالای کلام خدا هیچ نیست. اما این قرآن که از بهر عوام گفته است جهت امر و نهی و راه نمودن ذوق دگر دارد، و آن که با خواص می گوید ذوق دگر.”
همۀ عارفان خود را از ذاتِ خدا می دانند و جزیی از او؛ چرا که خدا روحِ خود را در آدم دمید و او جان گرفت. رضا فرمند عارفان را به دو دستۀ “عارفان رادیکال” و “عارفان میانه رو” بخش می کند و شمس را در شمار “عارفان رادیکال” قرار می دهد که نمی خواهند هم چون ابوسعید ابوالخیر “خاکسارانه و بی‌سروصدا” در الله محو شوند. به گفتۀ او این عارفانِ رادیکال ـ مانند بایزید، حلاج، خرقانی، عین القضات همدانی ـ می خواهند دوباره به الله بپیوندند و “او” شوند. در سال ۶۲۶ قمری که شمس و مولانا به هم رسیده اند، این عرفانِ رادیکالِ خطرناکی که موجب کشته شدن کسانی چون حلاج و سهروردی و عین القضات گشته بود، دیگر پس نشسته و جای خود را به باورهای صوفیان میانه روی داده که مولوی هم یکی از آنان است.
رضا فرمند با آوردن دو بیتی که در زیر می آید، یکی از دلیل های عشق مولوی به شمس را این می داند که شمس جنبه هایی از اسلام را به او می نمایاند که تا پیش از آن بر او پوشیده مانده بود، و با این کارش موجب تقویت ایمان او گردید:
شمس تبریز تویی واقف اسرار رسول
نام شیرین تو هر گم‌شده را درمان باد
و:
دلِ ایمان ز تو شادان، زهی استاد استادان
تو خود اسلامِ اسلامی، تو خود ایمانِ ایمانی
پس آن زمانی که این دو تن به هم می رسند، هر دو مسلمان‌اند، اما مولوی بینشی شریعت مدارانه، و شمس بینشی عشق مدارانه به خدا دارد و در نتیجه، مولوی عرش را بنا به تعریف قرآن در نظر دارد، و شمس بنا بر تعریفِ عارفانِ رادیکالِ پیش از خود.
به گفتۀ رضا فرمند، اصلی ترین چیزی که شمس به مولانا آموخت، “عشق” بود، و آن عشقی بوده است الهی. یعنی هرجا سخن از عشق است، سخن از عشق به الله است. او از زبان مولانا این نمونه ها را هم برای ما بازگو می کند:
مرا به عشق بپرورد شمس تبریزی
ز روح قدس ز کرّوبیان فزون باشم
شمس تبریزی چو کانِ عشقِ باقی را نمود
خون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته
پیش آ تو شمسِ مفخر تبریز، شاهِ عشق
کین قصه بر آتش از حرف برتر است
شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق
جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد

فرمند می نویسد:
“او [شمس] چنان از «عالم عشق» سخن می گوید که انگار کسی نشانی منزلش را به کسی می دهد”. ص ۳۹
و در پی این جمله، در همان صفحه از مقالات شمس چنین نمونه می آورد:
“در قرآن یک آیت جهت حال مؤمنان است، می گوید، بعد از آن آیتی جهت حال کافران، اما در آن عالم عشق همه لطف است. هیچ قهر نیست. دیری‌ست که از قهر بیرون آمده ایم. قهر هم این‌جا نزدیک است. دوزخ این‌سوست. از دوزخ بگذری آن سوی صراط، بهشت. عالم بی نهایت است و بی کران.”
سپس می افزاید که به دیدۀ شمس، عالم عشق یا مُلک عشق، بی نهایت و بی کران است و در آن سوی پل صراط قرار دارد و از همان جا، درست پس از پل، مرزهای آن جهان که به آن عالم جبروت هم گفته اند آغاز می شود، و چون بنگری پُر از عاشقان خداست. پس در سرزمین عشق، مفهوم هایی هم‌چون فنا شدن در الله و فنا شدن در عشق تجسم می یابند و دیدنی می شوند، و هنگامی که انسان و خدا و عشق به هم برسند و درهم بیامیزند، تنها عالم عشق وجود خواهد داشت که سراسر صلح و دوستی خواهد بود.
فرمند می افزاید که در قرآن و حدیث ها چنین برخوردی با عشق دیده نمی شود، و این نگاه از پسِ آشنایی دانشمندان و شاعران پارسی‌زبان با آثار فلسفی یونان پدید آمده است. او از کتاب «ضیافت» یا «مهمانی» می گوید که از افلاطون به جا مانده و در آن سقراط و فیلسوفان دیگری دیدگاه خود را در بارۀ خدای عشق بیان می کنند. در این کتاب می بینیم که خدای عشق و جهان با هم زاده شده اند، و به قولی خدا عشق است، یا آن که عشق همان خداست.
در دو بیت زیر که از سنایی است، به روشنی می توان دید که او منشای خدا و عشق را یکی می داند:

ملک عشق از ولایت صمد است
روی او سوی قبلۀ احد است
منشأش ذات ذوالجلال آمد
لاجرم پاک و بی زوال آمد

رضا فرمند می گوید:
“سنایی پس از آشنایی با «اروس»، خدای عشق یونانی، عشق را با الله تلفیق می کند؛ و پایۀ «عالم عشق» را در عرفان خراسانی می ریزد؛ عالمی که همان قلمروی روحِ الله است. همین برخورد به عشق و عالم عشق در آثار عطار و شمس و مولوی هم بازتاب یافته و گسترش می یابد.” ص ۴۷
او برای تأیید حرف خود نمونه های زیر را از کتاب مهمانی افلاطون می آورد:[۱]
“نخست هستی بی نظم و درهم بود، سپس زمینِ گسترده که گاهوارۀ همۀ موجودات است، و آن‌گاه عشق پیدا شد و…” ص۴۱
“خدای جهان آفرین، عشق را پیش از خدایان دیگر آفرید.” ص ۴۲
“اروس پادشاه خدایان است.” ص ۴۳
پس عرفان عشق را در خدا می جوید و خدا را عشق می نامد و عارفان می خواهند در آن عشق فنا شوند و با بازگشتن و پیوستن به ذاتی که از ازل از آن زاده شده اند، جاودانه‌گی یابند. آن ذات هم در عالمی است که ملک عشق است و دریای نور.
فرمند این‌جا نتیجه می گیرد که:
“مفهوم «عالم عشق» … در ادبیات عرفانی پیش از شمس وجود داشته، و شمس با تبیین جغرافیای این عالم، تصویری روشن تر از آن به دست می دهد و با تزریق این دریای عشق، این دریای نور به مولوی جغرافیای ایمانی اش را که متأثر از کیهان قرآنی بود، ترکانده و بازتر می کند.” ص ۴۹
در عالم عشقی که شمس از آن دم می زند و سراسر دریای نور است، قرار است که او به زیر سایۀ خدا بنشیند و بی مرگ شود. او می تواند در آن عالم دارای صفت های خداوند شود و از جمله به دانشی الهی دست یابد که با شش‌هزار سال تحصیل هم نمی توان آن را به دست آورد. شمس قصه های آسمانی برای مولوی می گوید و او را با «عالم اسرار» آشنا می سازد. این عالم اسرار و قصه های آن جهانی تصویرهایی سوررآلیستی در شعر مولوی می آفرینند، تصویرهایی که در شعر و نثر عارفان دیگر هم به فراوانی یافت می شوند و گاه بسیار زیباست. فرمند پس از این، به نقل از مقالات مولانا این تکه را نیز آورده است:
“گفت… از آسمان هفت در باز شد… دو کس از هوا آمدند سوی مولانا، با گیسوهای عُلویانه، چشم هاشان بزرگ چون دروازه، و پر نور، طبق ها با طبق پوش بیاوردند، پر جوهر پیش مولانا نهادند.»
روشن است که مولوی گفته ها و قصه های شمس را باور داشته است اگرنه آن همه شعر را از بهر او نمی سرود. نزد او شمس، انسانی کامل و از اولیاء بوده است.
و اما چه‌گونه است که مولوی شمس را «شاهِ عشق»، «شاهِ روح»، «روح مصوّر»، «مربیِ جان»، «واقفِ اسرار رسول»، «خداوندِ اسرار»، و سرانجام «خدایِ من» می خواند؟
با آن چه گفته شد، پاسخ به این پرسش چندان دشوار نمی نماید. برای مولوی شمس عارفی است “که با روح الله درآمیخته و سرشتی الهی یافته است”. ص ۶۵
جهان اصلی برای شمس، همان عالم عشق است که نام دیگرش «روح بی کران خدا» است و این عالم از جایی آغاز می گردد که «آفریده ها»، یا به تعبیر دیگر «این جهان خاکی» پایان می یابد و عارف می تواند این جهانِ آفریده را پشت سر بگذارد و به جهانی برسد که خودِ آفریننده در آن نشسته است، و چیزی جز روح نیست و بی کران است و سراسر نور خیره کننده است. عارف “جان” را برگرفته از آن دنیای روحانی و خدایی، و از همان جنسِ روحِ بی کران خدا می داند که به خاطر اشتباه حضرت آدم به این خانۀ مکافات (کرۀ زمین) آمده است تا تقاص حرف ناشنوی از خدا را پس بدهد. پس هنگامی که او بمیرد و به آن دنیا برسد، در واقع به منزل اصلی خود باز گشته، و جزیی از آن می شود و در آن ذوب می گردد. این بازگشت به آن جهان و به معشوق رسیدن را، صوفیان «فناء فی الله» یا ذوب شدن در خدا می دانند.
البته برای “فناء فی‌الله” عارف پیش از مرگ هم تلاش می‌کند تا از راه ریاضت و چلّه نشینی خود را بمیراند تا به خدا برسد، و این که ‏مولوی شمس را خدا می داند، بدین سبب است که می‌پندارد شمس با آن که هنوز زنده است، به خدا رسیده و در او حل شده است. ‏
صوفیان، این جهان و هرچه در آن هست را طور دیگری می بینند. شمس دربارۀ جملۀ مشهور پیامبر اسلام “حبّ الوطن من الایمان” که بیشتر ما آن را به مفهوم دوست داشتنِ وطن‌مان فهمیده و پذیرفته ایم، چنین می گوید:
“حبّ الوطن من الایمان، آخر مراد پیامبر علیه السلام چه‌گونه مکه باشد؟ که مکه از این عالم است، و ایمان از این عالم نیست. پس آن‌چه از ایمان باشد، باید که هم از این عالم نباشد، [پس باید] از آن عالم باشد. آن وطن حضرت خداست که محبوب و مطلوب مؤمن است.”
پس آن چه که عارف را از معشوقش خدا، جدا می سازد، زنده‌گی در این جهان خاکی است و آن چه که به همین جهان تعلق دارد. پس این جهان و این زنده‌گی مانعی است میان او و معشوقش که عارف از آن بیزار است. برای همین او زنده‌گی، شادی این دنیا، و رفاه آن را پست و بی ارزش می شمارد و ثناگوی خواری و حقارت و مرگ و نیستی می شود. مولوی می گوید:
در غریبستان، جان تا کی شود مهمان خاک
خاک اندر چشم این مهمان و مهمان‌دار زن
این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان
و عطار می گوید:
رخنه می جویی خلاص خویشتن؟
رخنه یی جز مرگ زین زندان که یافت؟
این یکی شدن با خدا بلندترین مقامی است که یک صوفی یا عارف می تواند به دست بیاورد، و مقام کمی هم نیست. این مقامی است که به گفتۀ شمس چون به آن برسی:
“… از جمله سردی ها و مرگ ها امان یابی، موصوف به صفات حق شوی، از حی قیوم آگاهی یابی. مرگ تو را از دور می بیند می میرد. حیات الهی یابی…” به نقل از ص ۶۷ آموزه های شمس به مولوی.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.