قداست زدایی از شمس تبریزی نگاهی به کتاب «آموزه‌های شمس به مولوی» اثر «رضا فرمنـد»

مسعود کدخدایی/

mandegar-3بخش سوم و پایانی

گفته شد که خدا معشوق عارفان است. پس وقتی که مولانا شمس را معشوقِ خود می نامد، بدان معنی است که او را فناشده در خدا، و به تعبیر دیگر، جزیی از خدا می داند، و جزیی از خدا هم به هرحال همان خداست. پس عارفی که چون شمس به این مقام رسیده باشد، روشن است که به اسرار خدا هم دست‌رسی می یابد و در چشم مولانای شیفته، شایستۀ این ستایش می گردد:
ای محوِ عشق گشته، جانی و چیز دیگر
ای آنکِ “آن” تو داری، آنی و چیز دیگر
اسرار آسمان را، و احوال این و آن را
از لوحِ نانبشته خوانی و چیز دیگر
و به او می گوید:
تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیف
تو جهانی؛ دو جهان را به یکی کاه نگیری
هله این روح مصور، هله این روح مکرر
نه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری
در ادبیات صوفیانه می توان به جای مفهوم عشق، مفهوم های «حق» یا «روح» را هم گذاشت که فرمند در کتابش نمونه هایی را هم می آورد و می افزاید که در بسیاری از غزل های مولوی می توان به جای واژۀ عشق، واژۀ «روح الله» را گذاشت. پس این روح یا عشق همچون خودِ خدا ابدی است و این «دولتِ عشق» ابدی که بیاید، به چشم عارف «دولتی پاینده» و جاودان است:
مرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم
در بارۀ شمس زیاد نوشته اند. اما بیشتر کسانی که در بارۀ او چیزی نوشته اند، با همان نگاه عاشقانۀ مولوی او را دیده ، و تنها به ستایش او پرداخته اند. پایه های ایمان و عقیده های شمس بر قرآن و حدیث و ادبیات دینی و اسلامی استوار گشته است، و او از همین دیدگاه به دین های دیگر هم نگاه می کند، و نگاهش به زن نیز خارج از این چارچوب نیست.
سلطان ولد پسر بزرگ مولوی، تیوری شمس را در مورد میل شهوانی زنان چنین نقل کرده است:
“روزی حضرت مولانا شمس الدین صفت زنان نیک و عفت ایشان می کرد؛ فرمود با این همه حال اگر زنی را بالای عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری به‌دنیا افتد و در روی زمین قضیبی[۲] را برخاسته ببیند، دیوانه وار خود را پرتاو کند و بر سر قضیب افتد؛ از آنکِ در مذهب ایشان بالاتر از آن چیزی نیست.” ص ۱۸۶
فرمند برای نشان دادن بنیان اسلامی دیدگاهِ شمس، از جمله این نقل قول را از “مقالات شمس تبریزی” می آورد:
“محمد صلی الله علیه و سلّم گوید که تو عیسی را نشناختی ای نصرانی، مرا بشناس او را شناخته باشی”.
از این ها گذشته، شمس طبقه طبقه بودن آسمان، و وجودِ سیمرغ و هما و کوه قاف را هم که امروزه می دانیم پایۀ علمی ندارند، سخت جدّی می پندارد. او نه تنها به کرامات عارفان و دریافت وحی از سوی آنان باور دارد، بلکه خودش را نیز چنان نزدیک به خدا می داند که از بوی او برای‌مان می گوید، و از این که حق تعالی سرّ خود را از او دریغ نمی دارد. افزون بر این ها، شمس آن‌چه را هم که در خواب می بیند، با آنچه که در بیداری می بیند درهم می آمیزد؛ چنان که می گوید در یکی از این خواب ها “ما را رسول الله در خواب خرقه داد”.
در خوابی دیگر خدا از او می خواهد که بر نفسش زیاد سخت نگیرد که نفسش نیز حقی بر او دارد. او که عمری با نفسش جنگیده است، این خواب را چنان واقعی می پندارد که به خودش اجازه می دهد تا پا را از دایرۀ پای بندی های صوفی‌گری و دین بیرون گذاشته، و در پی راضی کردن نفس، به تمنای جنسی خویش پاسخی زمینی بدهد.
یکی از ترفندهای عارفان آن است که راه گفت‌وگو را از بیخ می بندند و می گویند با علم و عقل نمی شود سر از کار آنان، و آن جهانی که از آن سخن می گویند، درآورد.
به نقل از افلاکی در مناقب العارفین:
“[شمس] فرمود که خداوند تعالی مرا چنان دوست می دارد که به هر صورتی که می خواهم بر من می آید؛ و این دم به صورت کیمیا آمده بود و مصورشده…” ص ۱۰۷
کیمیا که همان کیمیا خاتون است، دخترکی بوده در حرم مولوی، به احتمال چهارده پانزده ساله که شمس بر او عاشق می شود. اما این صوفی که پس از سال ها ریاضت و خاک‌ساری در پیشگاه الله، و نه گفتن به لذّت های زنده‌گی گفته بود: “حجاب بنده از خدا تن است. تن چهار چیز است: فرج است و گلو و مال و جاه”، حال که با دیدن این دختر هوس در جانش شعله کشیده، به دنبال چاره یی می گردد و به شکلی که در بالا گفته شد، برای توجیهِ طلبِ تنِ مردانه اش، به ناچار سرشار از رمز و راز به سخن درمی آید. عبدالحسین زرین کوب در توجیه خواستۀ تنِ شمس چنین می گوید:
“وقتی [شمس] در خلوت با او [کیمیا] دست‌بازی می کرد و سر و موی او را نوازش می داد، آن گونه که خود یک بار به مولانا گفته بود، به نظرش چنان می آمد که خدا به صورت کیمیا بر وی مصور گشته بود.” ص ۱۰۷
در داستان دیگری از “مقالات شمس” می بینیم که شمس در شهر ارزروم است و نمی خواهد به کودکی که شاگردش بوده و بی شک پسرکی بوده است، درآویزد. پسرک از او سکس می خواهد و او پسرک را با سیلی از خود می راند و توضیح می دهد که:
“… شهوت در من چنان مرده بود که آن عضو خشک شده بود و شهوت تمام بازگشته از آلت، هم‌چنین برچسفیده، تا خواب دیدم که مرا می فرماید ان لنفسک علیک حق [نفس تو هم بر تو حقی دارد]، حق او بده!”
اما شمس که نمی تواند امر خدا را نادیده بگیرد، شال و کلاه می کند و به مکانی در آن شهر می رود تا به زبانِ مؤدّبِ تمدّنِ امروزی سکس بخرد:
“دروازه یی هست که در آن شهر معروف است به خوب‌رویان. در این گذرم، در این اندیشه، یک خوب‌روی چشم‌های قفچاق، در من آویخت، و مرا به حجره یی درآورد و چند درم بدیشان دادم، و شب پیش ایشان بودم، به اشارت خدا و لابه گری او، و من از این باب فارغ و دور.” ص ۱۰۹
موضوع دیگری که رضا فرمند به آن می پردازد، تأثیر مولوی است بر شمس. به دیدۀ او ستایش های مولوی که در آن زمان گذشته از شهرت خانواده‌گی، ملایی بسیار سرشناس بوده، تأثیر زیادی بر شمس که تا آن زمان صوفی آواره یی بوده، داشته است. فرمند می نویسد:
“شمس بر اثر ستایش های عاشقانۀ مولوی تا بدان پایه دچار خودبزرگ بینی می شود که گمان می کند که از همه برتر است و به همۀ پُرسش های دشوار همۀ جهانیان می تواند پاسخ دهد؛ برخوردی که نهایت ساده اندیشی شمس را نشان می دهد.” ص. ۱۱۴
او برای نشان دادن درستی حرفش جملۀ زیر را از مقالات شمس بازگو می کند:
“اگر اهل ربع مسکون جمله یک سو باشند و من به سویی، هر مشکل شان که باشد همه را جواب دهم، و هیچ نگریزم از گفتن، و سخن نگردانم، و از شاخ به شاخ نجهم.”
زنده‌گی خصوصی شمس هم پس از آشنایی اش با مولوی، دست‌خوش دگرگونی می گردد. دخترکی یتیم به نام کیمیا خاتون در حرم مولوی است که پنجاه سالی از شمس کوچک‌تر بوده است. شمس بر او عاشق می شود و او را به زنی می گیرد.
اما کیمیای جوان مورد توجه علاءالدین پسر کوچک مولوی هم بوده است و شمس نمی تواند نگاه های این دو را به یک‌دیگر تاب بیاورد و حتا از علاءالدین می خواهد که دیگر دور و بر مکان او پیدایش نشود.
شمس هم‌چون بسیاری از پیران که همسران بسیار جوان می گیرند، دچار حسادت و بدبینی می شود و کیمیا را در خانه حبس می کند؛ تا این که روزی به خانه می آید و می بیند که نیست. آن روز زنان حرم او را به باغ برده بوده اند. شمس خشمگین در اتاق است که کیمیا وارد می شود و به گفتۀ افلاکی نویسندۀ مناقب العارفین:
“چون کیمیا خاتون به خانه آمد فی الحال دردِ گردن گرفته همچون چوبِ خشک بی حرکت شد، فریادکنان بعد از سه روز نقل کرد [مُرد]“.
رضا فرمند با برشمردن موردهایی که نشان دهندۀ عقیده های تربیتی شمس و نظر او در بارۀ زنان است، به این نتیجه می رسد که کیمیا خاتون بر اثر کُتک هایی که شمس به او زده مُرده است.
شمس در مقالاتش “تربیت کردن” یکی از کودکانی را که پیشش آورده اند تا درس بخواند، شرح می دهد. شمس نخست با پدر کودک شرط می کند که اگر پسرش با دستِ شکسته به خانه برگردد، نباید اعتراض کند. پسر که از ابهت و حرف های او به وحشت افتاده، هنگام باز کردن قرآن دستش می لرزد و صفحه یی را پاره می کند. شمس چنان او را سیلی می زند که بچه می افتد. شمس که سخت عصبانی است، موهای او را می کند و دست هایش را چنان گاز می گیرد که خون از آن ها بیرون می زند. اما این ها هنوز کافی نیست! خشم شمس هنوز فرو ننشسته است! او بچه را به فلک هم می بندد! و سپس با افتخار می گوید که آن بچه از همه مؤدب تر می شود و خوب درس می خواند، تا آن که روزی می شنود آن کودک در کوچه قاپ بازی کرده است. شمس تبریزی ترکه یی در آب می گذارد تا خوب نرم شود و بچه را آن قدر می زند که دستِ مبارکش درد می گیرد. اما به نظرش هنوز این تنبیه کافی نبوده است! پس ترکه را به دست مُبصر می دهد تا فلک را ادامه دهد. و اما! و اما چون مبصر که هنوز به اندازۀ استادش سر از حُسن تنبیه و تربیت درنمی آورد، چوب را چنان که دل‌خواه استاد است نمی زند و شمس که از او عصبانی شده به مبصر می گوید: “چنین زنند؟” بعد می افزاید:
“گفتم خلیفه را بگیرید. چنین زنند؟ او می نگرد. چوب برداشتم و خود زدمش. چهارم چوب، پوست پای او با چوب برخاست. چیزی از دل من فرو برید و افتاد. اولین و دومین را بانک زد. دگر بانک نکرد.”
چنان فهمیده می شود که اگر آن پسر نمرده باشد، با خوردن چوب دوم حتماً بی هوش شده است.
همین شمس که با پسری که می دانیم در جامعۀ آن روز ارزشی بسیار بیش از یک دختر داشته چنین می کند، چندان عجب نیست که پس از مرگ کیمیا خاتون می گوید:
“آن کیمیا بر من دختر آمد[باکره پیش من آمد] و به وقت آن [عشق‌بازی] چندان شیوه و صنعت از کجا بودش خداش بیامرزد چنان ها خوشی به ما داد. روزان همه بدخویی بکردی و شب چو در جامه خواب درآمدی، عجب بودی. گفتی: ذکرم می باید. خنده ام گرفتی. گفتی باری به قاضی ام نبر و با آن همه که یک پول از من به او نرسید و دهانش دریدم…”
در این جا “ذکر” به احتمال قوی باید همان ذَکَر یعنی آلت مرد باشد که درآن صورت می تواند به ضعف جنسی شمس در برابر آن دختر جوان دلالت کند. در هرصورت، کشفِ پس و پیش های این کلمه را به عهدۀ شمس شناسان می گذارم و تنها بر دهان دریدۀ دخترک تأکید می کنم. کیمیا خاتون سه روز پس از بازگشتن از آن گردشی که همراه با زنان در باغ کرده بود، چنان که معلوم است با دهان دریده می میرد.
اما علاءالدین که عاشق کیمیا خاتون بوده و شمس او را از چنگش به درآورده، نمی توانسته نسبت به مرگِ او بی تفاوت مانده باشد؛ آن هم وقتی که در خانه یی زنده‌گی می کرده که شمس هم در آن اتاقی داشته است، اتاقی که زندان محبوبش هم بوده است. پس او با همدستی هفت نفر دیگر در پنجم دسمبر ۱۲۴۷ برابر با ۶۴۵ هجری قمری شمس را با کارد می کشند، و جسدش را در چاهی می اندازند. پس از آن فرزند بزرگ‌تر مولانا با یاری یاران محرمش او را از چاه درمی آورند و در زیرزمین مسجدی کوچک در قونیه که نام “مقام شمس” می گیرد، خاک می کنند. این گور زمان زیادی نیست که کشف شده است.
فرمند در این کتاب به موضوع های دیگری هم می پردازد؛ از جمله به دگرگونی هایی که پس از دیدار با مولوی در باورهای عارفانۀ شمس روی می دهد، و لزوم نقد عرفان.
این کتاب با توجه به دیدِ انتقادی اش نسبت به عرفان و صوفی گری، و به ویژه قداست زدایی اش از کسی هم‌چون شمس تبریزی قابل توجه است، و نشان از شجاعت نویسندۀ آن دارد که می شود گفت در دوران کنونی شنا کردن در جهت مخالف آب را برگزیده و پذیرای خطرهای آن نیز شده است.
از جمله ارزش های کتاب این است که نویسنده در فضایی که چه راست ها و چه چپ ها، از چپ و راست به مولوی افتخار می کنند و تفسیرهای دل‌بخواه‌شان را از آن چه که او دربارۀ شمس گفته می دهند ـ به زبان خودمانی ـ “جوگیر” نشده، و چراغی به دست گرفته و بر صحنه هایی نور افکنده که بیشتر پژوهش‌گرانِ آثار شمس و مولوی تلاش کرده اند در پستو نهان‌شان کنند. او در پی پژوهشی چندساله مدرک هایی را که به دست آورده، به گونه یی کنار هم چیده که مشکل بتوان با نتیجه گیری هایش به مخالفت پرداخت. با توجه به تکرار شعرهای صوفیان و عارفان و به ویژه مولوی در موسیقی امروز، در سایت ها، در گفت وگوها، و نیز تأثیر آن بر ادبیات و جوانان، پرداختن به این موضوع و نور انداختن بر گوشه های تاریک، و یا پنهان داشته شدۀ آن، بسیار ضروری می نماید.
افتخار کردن ما به مولوی چنان است که حتا بسیاری از چپی های خدانشناس، از مذهبی های خداشناس هم بیشتر سنگِ او را به سینه می زنند و هیچ به این نمی اندیشند، یا نمی دانند و در پی آن هم نیستند تا مطالعه کنند و دریابند که هستۀ اصلی گفتار مولوی خداشناسی است، و آن چه را که برای عشق سروده، در ستایش عشق به خدا و عشقی آسمانی بوده است!
شکی نیست که ما هم مانند هر ملت و ملیتی چیزها و شخصیت هایی داریم که لایق افتخار کردن هستند، و شایسته هم هست که به آنان افتخار کنیم. اما به نظر من جای افتخارهایی که ساخته و پرداختۀ امروز نیستند و به تاریخ پیوسته اند، در قاب های گوهرنشان است در موزیم ها، و در کتاب های درسی، و در تاریخ. افتخارها بوده اند، کار خود را انجام داده اند، تأثیر خود را گذاشته اند، و هرگز فراموش هم نباید بشوند. اما افتخارها نباید مقدّس بشوند، و نباید از حوزۀ انتقاد به دور نگه داشته شوند. از سوی دیگر اگر آن ها را نقد می کنیم، نباید زمان، مکان و شرایط‌شان را از یاد ببریم، و چنان برخورد کنیم که گویی همه چیز دارد همین امروز، و جلوی چشم ما اتفاق می افتد. برای نمونه نباید انتظار داشته باشیم که عطار و شمس و مولوی با دید یک شهروندِ امروزِ اروپایی به زن نگاه کرده باشند، یا از اطلاعاتِ امروز ما در مورد کرۀ زمین و آسمان و ستاره‌گان آگاهی داشته باشند.
باید توجه داشت که زنده‌گی خصوصی این بزرگان یک مسأله است، و متن هایی که از آنان به جا مانده موضوعی دیگر. درست است که پژوهش‌گران پیوسته در پی یافتن رابطه هایی هستند که میان زنده‌گی نویسنده‌گان و هنرمندان و آثارشان وجود دارد، اما برای آن کس که مستقیم با این آثار روبه‌رو می شود، خودِ اثر، هم‌چون وجودی مستقل کار می کند. به زبان دیگر می توان گفت که ارزش ادبی یا هنری یک اثر، جدا از زنده‌گی آفریننده اش که قضاوت دربارۀ خوبی و بدی اش وابسته به زمان و مکان و فرهنگ خاصی است قضاوت می شود، یا باید بشود. پس ارزش ادبی و هنری آثار کسانی چون شمس و مولوی که در زمینۀ کار خود فرازهایی هستند در تاریخ، با یافتن و پرداختن به موردهایی از زنده‌گی آنان که با مفهوم های زنده‌گیِ امروز نمی خواند، به هیچ روی کاسته نمی شود. می خواهم بگویم که معیارهای سنجش یک اثر، با معیارهای شناختن خوبی و بدیِ زنده‌گیِ آدم ها فرق دارد.
خوش‌بختانه رضافرمند به این نکته ها توجه داشته، اما به نکته هایی نیز بی توجه بوده است. از جمله کتابش را با عنوان “روح عصر مولوی” آغاز می کند، بی آن که بُعدهای زمانی و مکانی این عصر را برای ما مشخص کند و یا مشخصات این روح را به ما نشان دهد. دیگر آن که چون نوشتن این کتاب چند سالی به درازا کشیده و فصل های آن در فرصت های گوناگونی نوشته شده اند، برای فصل بندی، ایجاد پیوسته‌گی بین مطالب، و سازمان دادن عنوان ها و زیرعنوان ها، و نیز جلوگیری از تکرارها، نیاز به یک ویراستاری نهایی داشته که متأسفانه از آن برخوردار نشده است. از ضعف های دیگری که به ویراستاری مربوط می شود، فراوانی اشتباه های تایپی و سهوهای نقطه گذاری در کتاب است.
در پایان می توان گفت که این کتاب به موضوع مهمّی پرداخته که شایسته است بسیار بیش از این به آن پرداخته شود.

***
[۱] بازگفته های فرمند از کتاب زیر آورده شده است: مهمانی (عشق)، دورۀ کامل آثار افلاطون، جلد اول، ترجمۀ محمدحسن لطفی
[۲] آلت تناسلی مرد

 

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.