مفاهیم واژۀ «سخن» در شاهنامه

حجت‌الله مهریاری/ سه شنبه6 دلو 1394/

بخش دوم و پایاین/

mandegar-3شرایط و اوضاع
گر آرام گیری سخن تنگ نیست
ترا پوزش اندر پدر ننگ نیست
شعر و نظم
من این را نبشتم که تا شهریار
بداند سخن گفتن نابه‌کار
عبارات و مفاهیم
نبشتند نامه یکی شاهوار
سخن‌های بایسته آبدار
عدالت
به بخشش بیارای و زفتی مکن
به اندازه باید به هر در سخن
عهد و پیوند
چنین گفت با نامدار انجمن
که گر زین سخن بگسلد جان من
عمل و اقدام
به گرز و به خنجر سخن گوی و بس
چرا ماند این روز بر کوه کس
فرمان و دستور
و گر بگذری زین سخن نگذرم
سر و تخت و تاجت به پی بسپرم
فطرت و ذات
چو بشنید رستم برآشفت و گفت
که هرگز نماند سخن در نهفت
قصه و سرگذشت
چنین است رسم سرای کهن
سکندر شد و ماند ایدر سخن
قول و قرار
شه نامدار، پهلوان را بخواند
گذشت سخن‌ها بر و بر براند
گله و شکایت
برفتند پیچان و لب پر سخن
پر از کین دل از روزگار کهن
لجاجت
ولیکن تو ای پور خیره سخن
زبان بر نیا برگشاده مکن
لاف و رجز
بدو گفت بیژن که تا کی سُخن
کجا خواهی آهنگ آورد کن
مشاوره و همفکری
سخن‌ها ز هر گونه‌یی ساختند
هیونی تگاور برون تاختند
موضوع و قضیه
مگر با درود و پیام و سلام
دو کشور شود زین سخن شادکام
مطلب
من اکنون هیونی فرستم به بلخ
ابا نامه و با سخن‌های تلخ
مکر و حیله
پشیمانی آید ترا زین سخن
بپیچی ازین بد، نگردی کهن
مرگ و خاتمۀ حیات
وزان پس تن من نهید اندروی
سرآید سخن چون بپوشید روی
محرک و دلیل
ابرشاه زشتست خون ریختن
به اندک سخن دل برانگیختن
وصیت
سخن هرچه گفتم به مادر بگوی
نبیند همانا مرا نیز روی
وضع و حال
ز هر دو سخن چون برین گونه گشت
بر آتش یکی را بباید گذشت

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.