می‌دانست او را می‌کُشـند گپ‌و‌گفتی کوتاه با رحمت‌الله بیگانه به‌مناسبتِ بیستمین سالروز شهادت عبدالقهار عاصی

گفت‌وگو کننده: هارون مجیدی/ 8 میزان 1393/

mnandegar-3با عبدالقهار عاصی چه زمانی و چه‌گونه آشنا شدید؟

به گفتۀ عاصی، سال‌های پوک و بی‌وفایی بود، سال‌هایی که به کمترکسی می‌شد اعتماد ‌کرد و رفیقِ شفیقی سراغ نمی‌شد؛ همان سال‌ها یعنی سال‌های ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷خورشیدی من و برادرم عزیزالله ایما در پل باغ عمومی دکان داشتیم. من چهرۀ عاصی را پس از خواندنِ اولین گفت‌وگوی جالبش همیشه در ذهن داشتم. روزی از روزها ناگهان او را در مقابل دکان دیدمش. پس از سلام و علیک پرسید: «ایما صاحب تشریف ندارد؟» من به مزاح در جوابش گفتم: «به غیر از ایما، دیگران را کار ندارید عاصی صاحب؟»…. همین بود که عاصی داخلِ دکان شد و قصه‌های‌ ما آغاز گردید و تا هنگام شهادتش، داستان‌های زیادی با هم داشتیم.

عاصی به عنوان یک دوست، چه‌گونه شخصیتی بود؟
یکی از ویژه‌گی‎های شهید عبدالقهار عاصی، بی‌ریایی و صداقتش بود. غیبت کسی را نمی‌کرد و بسیار آدمِ بی‌آلایش و پاک، رُک و راست بود. زنده‌گی‌اش با شعرش فاصله نداشت؛ چیزی که می‌گفت، به آن باور داشت. صداقت و صمیمیتِ دهاتی‌اش را هرگز فراموش نکرده بود.

عاصی چه چیزی را بیش از همه دوست ‌می‌داشت؟
او مردمش را بیش از حد دوست داشت و این دوستی را می‌توان در اشعارش یافت که همواره شعرِ خود را گلویی برای فریاد دردهای مردم ساخته بود.

عاصی از چه چیزی بیش از همه بدش می‌آمد؟
او از ریاکاری و خودستایی نفرت داشت و روشن‌فکرانِ خودستا و پوک را در یک شعرِ بلند نکوهیده بود.

در سال‌های سرایش و حضور، شهرتِ عاصی در میان جامعۀ فرهنگی و مردم چه‌گونه بود؟
عاصی بیش از هر شاعرِ هم‌روزگارش مشهور بود. ما شاعرانِ بسیار در زمان حیاتِ عاصی داشتیم که مردم به‌سختی نام‌ِ آن‌ها را می‌دانستند؛ اما عاصی مشهور و زبان‌زد بود. حتا کسانی ‌که کلمه‌یی از شعر را نخوانده بودند هم عاصی را می‌شناختند؛ دلیلش شاید حضور پُررنگِ او در رسانه‌های تصویری و چاپی بوده باشد. رادیو بی‌بی‌سی که یکی از رادیوهای پُرشنونده در آن زمان‌ بود، در یکی از شب‌ها پس از سرویس خبری ۸:۴۵، تبصره‌یی در مورد شعرهای عبدالقهار عاصی داشت. من صبحِ وقت پیشش رفتم و با اشتیاق برایش قصه کردم که بی‌بی‌سی در موردت این حرف‌ها را گفت. عاصی با بی‌تفاوتی به‌ من گفت: «می‌دانی حضرت بیگانه، برای من گپ‌های بی‌بی‌سی چندان مهم نیست؛ من در سر برنامه‌های بزرگی دارم که هنوز سر آن خزانه‌ها باز نشده است».

عاصی بانویی به‌نام «ویدا» را دوست داشته. آیا برای شما از ویدا چیزهایی گفته بود و یا شما دربارۀ این‌که آن دو چه‌گونه آشنا شدند، چیزهایی می‌دانید؟
بلی، ویدا بهانه‌یی برای شعرهای ناگفتۀ عاصی بود. ویدا آیینۀ قدنمای عاصی بود. عاصی در هر جمله‌یی که از حرفِ «و» به گونۀ رمز استفاده کرده است، منظورش همان ویدا بوده. هر آن‌چه تعریفی از «وردگ» دارد، به‌خاطر ویدا بود. ویدا بود که عاصی عاشقانه ترانه‌های دوریِ او را سر داد: «بود آیا کز آن سوهای آب شور برگردی». اما ویدا برنگشت و عاصی هم‌چنان ناآرام، عاشقانه‌های سوزناکی سر داد، اما ویدا دیگر برنگشت.

می‌گویند عاصی بسیاری اوقات در یک روز چند شعر می‌سرود و دوست داشت آن‌ها را برای دوستانِ خود بخواند. در این‌باره اگر نکته‌یی به ذهن‌تان می‌آید، برای ما بگویید.
بلی، عاصی هم‌چون چشمه‌ فوران داشت، شب و روز شعر می‌سرود و هر آن‌چه می‌سرود را برخلاف دیگرشاعران بدون درنگ چاپ می‌کرد. شاید می‌دانست که عمر کوتاه دارد و باید دم را غنیمت شمارد.

گفته می‌شود یکی از علت‌هایی که عاصی زیاد شعر سروده، اجتماعی نبودن و گوشه‌گیری‌اش بوده؛ به‌نحوی که در بسیاری از مجالس و محافل حضور پیدا نمی‌کرده و تنها با خودش در خلوت می‌نشسته است.
نخیر، هرگز چنین نبود. عاصی انسانی اجتماعی و پُرانرژی بود که از گوشه‌نشینی بدش می‌آمد. در خانه بی‌کار نمی‌ایستاد، اکثراً با دوستان خود می‌بود، در مجالس حضور می‌‌یافت و با دکلمۀ زیبایش مجلس را مجذوبِ خود می‌ساخت. عاصی کشش جالبی داشت و بسیار آدمی صمیمی و خندان بود، اکثراً روزها را با ما در دکانی که در پل باغ عمومی داشتیم، می‌گذشتاند.

عاصی در عرصۀ نمایش‌نامه و فلم‌نامه‌نویسی هم کارهایی انجام داده بوده است. آیا در این زمینه چیزی به شما گفته بود و آیا شما می‌دانید سرنوشتِ این نمایش‌نامه‌ها و فلم‌نامه‌ها چه شده است؟
من فقط یک نمایش‌نامه از قهار عاصی را به‌نام «دیوانه و سوار» خوانده بودم که این نمایش‌نامه به تصویر کشیده شده و فکر می‌کنم کارگردانی این نمایش‌نامه را خودش به دوش داشت و قادر فرخ هنرپیشۀ خوبِ کشور نقش مرکزی را در این نمایش‌نامه بازی کرده است.

آیا از رفتن عاصی به ایران شما باخبر بودید. پیش از رفتن چه می‌گفت؟
متأسفانه در این مورد با من هیچ صحبتی نکرد و من از رفتنش هیچ خبر نداشتم، فقط پس از بازگشتش به کشور این موضوع را فهمیدم.

وقتی از ایران برگشت، چه‌گونه بود و چه خاطره‌یی از آن‌جا داشت؟
شهید عبدالقهار عاصی با دل‌تنگی از ایران بازگشت و نظامیان ایرانی را به باد انتقاد می‌گرفت و احساس نارضایتی داشت. چنان‌که در شعری گفته است: «به شهر خود روم و شهریار خود باشم».

این درست است که عاصی پیش از شهادتش چیزهایی در پیوند به «مردن» می‌گفته است؟
چند روز پیش از شهادتش در صحبت‌های مختلفی به من می‌گفت: می‌دانم که مرا می‌کشند ولی افسوس می‌کشم که بسیار چیزهای ناگفته در من می‌ماند. من به او می‌گفتم: تو با کی دشمنی داری، اصلاً چرا این کار باید صورت بگیرد؟
عاصی همواره می‌گفت: من از یک قاتلِ بی‌رحم بسیار می‌ترسم که او سرِ هیچ‌کس ترحم ندارد.
آری عاصی از گلبدین حکمتیار بسیار نفرت داشت!

سپاسِ فراوان‌ از این‌که وقت‌تان را برای انجامِ این گفت‌وگو در اختیارِ ما گذاشتید.
سلامت باشید، تشکر از شما هم که با این‌دست زحمات‌، یاد و خاطرۀ این شاعرِ شهید را گرامی می‌دارید.

اشتراک گذاري با دوستان :