نگاهی نقادانه به رمان «آلبوم خاطرات» اثر هانس هرلین

جواد ماه‏زاده/ یک شنبه 15 دلو 1396/

mandegar-3اسطوره‏ها و کهن‌الگوها به‌طور پیاپی در زنده‌گی آدمیان ـ در هر نقطه، نژاد و فرهنگی ـ تکرار و باز تولید می‏شوند. به عبارتی می‏توان گفت انسان با اسطوره زنده‌گی می‏کند. زنده‌گی با اسطوره و الگوهای پیوسته تکرارشونده، چیزی نیست که مطابق میل و اراده به‌دست بیاید، بلکه از آن‌جا که انسان به‌واسطه انسانیتش زیستی یکسان و پیوسته دارد، از این‌رو همراهی ناگزیرش با انگاره‏های اساطیری و مفاهیم ازلی و ابدی، امری درون‌نهاد و بدیهی می‏نماید.
شکست، پیروزی، عشق، نفرت، جبر، آزادی و… همه از جمله نمونه‏های بشری و غیرقابل گریزی هستند که انسان با وجود کوچکی و حقارت (از جهتی) و بزرگی و شرافت (از جهتی دیگر) از طریق آن‌ها رویارویی با حقیقت، واقعیت رویا و کابوس را تجربه کرده و از قبال مجموع تجربیات عینی و شنیدنی و ذهنی‏اش، خود به تاریخی منتقل و منحصر به فرد بدل شده است.
آلبوم خاطرات هانس هرلین ـ داستان‏نویس آلمانی ـ داستانی متکی بر خاطره‏گویی، دایره‏وار و با پایانی باز است که با به تصویر کشیدن دیروز و امروز و آینده شخصیتی به نام هانس پیکولا، تاریخی فراتر از بشر معاصر خود را بازتاب داده است. گرچه رمان از منظر زمان و مکان داستانی، به وقایع حین و بعد از جنگ جهانی دوم در آلمان می‏پردازد، اما با توجه به ترسیم نقش برجسته‏یی از قهرمان (ضد قهرمان) خود در تار و پود گرفتاری‏ها و دشواری‏های ازلی و بشری، نمایی روشن و در عین حال تیره و تراژیک از وضعیت انسان به دست داده است.
شاید بتوان هانس پیکولای آلبوم خاطرات را نمادی از شکست تمام‌عیار انسان اروپایی، فروپاشی تدریجی و اضمحلال دردناک انسانیت پس از جنگ و هم‌چنین اراده مخدوش و متزلزل بشر قرن بیستمی به شمار آورد؛ اما همه این تعابیر و تفاسیر را تنها تا فصل ما قبل پایانی رمان می‏توان کافی و گویا دانست. بدون شک بهت و سرگیجه خواننده بعد از ضربه‏یی که نویسنده – راوی در فصل انتهایی بر او فرود می‏آورد، به آسانی قابل تقلیل نیست.
آنجا نقطه‏یی است که می‏توان آن را نه تنها نقطه اوج هنرنمایی نویسنده در ارایه سبک روایی خاص و غافل‌گیرسازی خواننده، بلکه تمام‌کننده یک تراژدی نو و هاراگیری مدرن دانست. راوی رمان عکاسی خبری است که گذشته را مثل آدم‏های معمولی به یاد نمی‏آورد، بلکه گذشته همواره با او و درون اوست و او از خاطرات حرکت می‏کند تا به حال برسد. حکایت زنده‌گی فعلی او، حکایت سرد و نومید‏کننده است.
او با همسرش «ته آ» به بن‏بست رسیده و هر دو نیک می‏دانند که جدایی رسمی از یک‌دیگر دیر یا زود روابط سرد و تیره‏شان را پایان خواهد داد. زنده‌گی این دو به تعبیر پیکولا از همان آغاز، گسسته و شکست خورده بود، چرا که پیکولا نه فقط حالا و آینده، بلکه گذشته‏اش را نیز با عشق دختری به نام جولیا زیسته و حالا هم که جولیایی در میان نیست، خاطرات و فرزند او (با نام جولیا) جایگزین شده‏اند و عشق و بی‏قراری‏ هانس را تداوم می‏بخشند.
هانس عکاسی کهنه‌کار و سازنده کارت‌پستال است که از این طریق هم پیوسته با گذشته پیوند می‏خورد. آلبوم، عکس و کارت‌پستال خود نماد گذشته، روزگار قدیم و خاطرات به حساب می‏آید و این مساله برای هانس که گم‌شده و از دست داده‏یی در جنگ دارد، هم‌چون بهشت و جهنمی توامان است. بخشی از خاطرات او، مربوط به دوران جوانی و آشنایی‏اش با جولیا و بخش عمده‏یی مربوط به سال‏های جنگ، جدا افتادن از جولیا و سر آخر مرگ او در اردوگاه‏های نازی‏هاست. بخش دیگری از رمان نیز بازتاب‌دهنده جهان آدم‏هایی است که می‏خواهند گذشته ناپاک‌شان را با نازی‏ها پاک کنند و به فراموشی بسپارند.
اینان نیز مانند پیکولا متصل به گذشته‏اند و در واقع گذشته‏شان همزاد آن‌هاست.(همان‏طور که مشروب همزاد ته آ است.) هانس پیکولا بعد از سال‏ها دوری از معشوقه، از حضور جولیا در یک اردوگاه مطلع می‏شود و بی‏درنگ سراغ او می‏رود و تلاش می‏کند از طریق یک رابط جولیا را از اردوگاه خارج کند.
جولیا از آمدن سر باز می‏زند و تنها چیزی که از هانس طلب می‏کند، نجات جان دخترش است؛ دختری که سخنی از پدرش به میان نمی‏آید و هانس نیز تلاشی برای دانستن آن به خرج نمی‏دهد. هانس دختر- جولیا- را در حالی بزرگ می‏کند که شوق انتقام‏جویی از مسبب مرگ جولیا همواره با اوست و حسرت می‏خورد که چرا قاتل (بوچر) در یک سانحه کشته شد و از تیررس کینه او در امان ماند.
حال جولیا بزرگ شده و هانس به جای مادر، عاشق دختر شده است؛ در حالی که دختر نه خبر از پدر نبودن هانس دارد و نه فریتس پدر واقعی‏اش را می‏شناسد. در حقیقت پیکولا به جای جولیای مادر، عاشق جولیای دختر شده است بی‏آن‌که واقعاً بداند یا بتواند بداند که آیا این عشق جدا از عشق جولیاست یا ادامه همان خواهش و تمنای فرومانده‏اش است. او از یک‏سو خود را بابت ناتوانی از نجات جان جولیا و مجاب ساختن وی به گریز از اردوگاه مقصر می‏پندارد و از سوی دیگر، عشق او را یک لحظه وانمی‏گذارد و ناخودآگاه دختر بازمانده‏اش را به جای او می‏نشاند و زخم‏ کهنه را تازه نگه می‏دارد.
هانس هرلین ضد قهرمانش- قهرمانی شکست‌خورده و وامانده- را در مرز میان این احساسات متفاوت تا جایی پیش می‏برد که خود پیکولا نیز اعتراف می‏کند که برای آن تعریف و مرزبندی خاصی در ذهن ندارد و سراسر بی‏اراده و بی‏تصمیم و مردد است.
بی‏اراده‌گی و تردید هملت‏وار هانس لحظه به لحظه بیشتر می‏شود و او را به جلو می‏رانند و در انتهای کار هانس را به سرمنزل حقیقت می‏رساند؛ جایی که رو در رو با مسبب مرگ جولیا به مثابه نابودگر تمام آمال و هستی‏اش اسلحه را از جیب بیرون نمی‏آورد و تصمیم درست‏تری می‏گیرد. بوچر کسی است که تمام نفرت و کینه پیکولا از ابتدا متوجه اوست به گونه‏یی که خواننده هر لحظه تصور می‏کند که اگر بوچر زنده باشد تاوان سختی بابت فلاکت و دربه‌دری و شکست روحی هانس خواهد پرداخت.
هانس او را عامل سقوط و ناکامی ابدی‏اش می‏داند؛ سقوطی که انتهایش گذشته و یادآوری گذشته و بر دوش کشیدن سنگی تا انتهای تاریخ خویش است. با این ذهنیت زمانی که فریتس لهر حقیقت را فاش می‏کند و محرز می‏شود که بوچر زنده است و از فریتس و گناهکاران سابق عهد نازیسم، حق‏السکوت می‏گیرد و حالا هم فریتس- به عنوان فرد پشیمان از گذشته- و هم پیکولا- با زخم‏های مانده بر تن- انگیزه‏یی مشترک یعنی قتل بوچر را دارند، هانس خود را در موقعیتی تازه می‏بیند.
این موقعیت برای ضد قهرمانی چون پیکولا که هم‌چون قهرمانان تراژدی فاقد توانایی مبارزه با سرنوشت مقدر و رهایی از کابوس خاطرات است، حکم فروپاشی نهایی و تیر خلاص را دارد. این تیر خلاص در جریان ملاقات کوتاه او با بوچر و رو در رو شدن با کنهِ حقیقت بر جانش می‏نشیند.
او به ملاقات صاحب کینه و نفرت می‏رود، در حالی که در یک دستش اسلحه است و در دست دیگرش کیفی پر از پول از طرف فریتس. هانس یا با دادن پول به بوچر به عمر ذلت و فلاکت خود و فریتس خواهد افزود و یا با نثار گلوله‏یی، انتقام جولیا و گذشته خودش را گرفته و با جولیای حاضر برای همیشه رهسپار زنده‌گی جدیدی خواهد شد.
پیکولا هر آن‌چه را از بوچر در ذهن داشت و هر قدر که او را در ذهنش کشته بود، در لحظه اول دیدار فراموش می‏کند و بی‏این‌که حتا کلمه‏یی رد و بدل شود، در ظاهر خود را می‏بازد و میدان را خالی می‏کند. اکنون آن‌چه از بوچر در برابر اوست، کوچک‏ترین قرابتی با مجسمه پلیدی و خیانت و جنایت ندارد. او حالا پیرمردی است با ظاهری نامرتب و صورتی چه بسا ترحم‏انگیز که عمری را با ترس، حقارت، پستی و دون‌مایه‌گی در غربت زنده‌گی کرده است. شاید بتوان گفت به مرده‏یی می‏ماند که هیچ ندارد تا از او بستانند و با ستاندن آن، آتش خشم و کینه‏یی را فرو بنشانند. حتا ترس هم در صورت بوچر پیدا نیست. گویی منتظر منتقمی بوده تا با گذاردن نوک اسلحه بر شقیقه‏اش رستگاری را برایش به ارمغان بیاورد و از یک عمر منفور و منزوی و گریزان بودن و یک عمر زنده‌گی همراه با رسوایی و غربت خلاصی یابد. با دیدنِ او هیچ پرسشی دیگر در ذهن هانس برانگیخته نمی‏شود.
دیگر جایی برای رویا‏پردازی و بازگرداندن حس‌وحال عاشقانه و رسیدن به ساحل آرامش زنده‌گی در کنار جولیای ثانی نیست. در نظر او کشتن موجود از پا افتاده و مفلوکی که در برابرش نشسته، هیچ بویی از انتقام نخواهد داشت. دیگر حتا نیازی به زیستن هم نیست، چرا که انگیزه‏یی در میان نیست. اینجا ایستگاه آخر است.
در واقع در جایی که کورسوی انگیزه‏ها و کشش‏های حیات‌بخش، پوچ و فرو ریخته به نظر می‏آیند، دیگر احتیاجی به ادامه دادن نیست. پس هانس که خود را پیش از این مهیای سفر با جولیا کرده و از ته آ جدا شده و تمام دارایی‏اش را به او بخشیده، تنها به یک قلم و دفتر نیاز دارد تا همه حقایق را بر آن ثبت کند و با آسوده‌گی مقابل آینه بایستد و مرگ را فرا بخواند.
می‏توان گفت این پیکولاست که مرگ را زودتر از بوچر می‏قاپد و آن را خریدار می‏شود؛ همان‏گونه که جولیا معشوقه‏اش نیز آن را طلب کرد و دست رد بر سینه هانس زد. او در برگ‏های آخر آلبوم خاطرات و عکس‏هایش، تصویر خود را بر آینه نظاره می‏کند و سرانجام بعد از سال‏ها کشمکش درونی با عشق، گذشته و نداشته‏ها و حسرت‏ها صاحب اراده و قوه تصمیم‏گیری می‏شود.
هانس تا پیش از ملاقات با بوچر، درگیر تصورات و توهماتی بود که از گذشته درهم ریخته و خاطرات تلخ و شکست‏آلودش ریشه می‏گرفت، اما با سفر به زمان حال و ایستادن در برابر حقیقت، به نوعی به مبارزه با خود برمی‏خیزد و در مصاف با همه گذشته‏اش (بوچر) برای اولین و واپسین‌بار تصمیمی ارادی اتخاذ می‏کند. بیشتر نیز همسرش ته آ درباره علاقه هانس به جولیای دختر گفته بود: «تو گمان می‏کنی عاشق او هستی، اما حقیقت ندارد. تو همان‌قدر عاشق او هستی که عاشق منی… این چیزی است که بالاخره مجبور خواهی شد قبولش کنی. تو فقط یک زن را دوست داشته‏ای و هنوز هم داری. غیرعادی به نظر می‏رسد اما من می‏دانم که راست است. شاید هم حق با توست. شاید تنها راه عاشق بودن همین است و دانستن این‌که این عشق ورزیدن هیچ‏گاه از سرت نخواهد افتاد…»
او جولیای مادر را در جولیای فرزند می‏بیند و نمی‏داند چرا این را به جای آن می‏پرستد؛ در واقع جولیای دختری برای او نه به واسطه جاذبه‏های ظاهری و باطنی خود، بلکه صرفاً به‏ دلیل دختر جولیا بودن و زنده کردن یاد اوست که اهمیت دارد. این همان سنگی است که تا ابد بر دوش هانس خواهد بود، مگر آن‌که از جهان گذشته دست بشوید و برای لحظه‏یی کوتاه اراده خود را در رویارویی با حقیقت به محک آزمون بگذارد. حقیقت برای هانس پیکولا همان بوچری است که نماد نفرت و جنایت به حساب می‏آمد، ولی از خود هانس نیز خردتر و ترحم‏انگیزتر به نظر می‏رسد. بنابراین وقتی هانس خود را در برابر او خلع سلاح می‏بیند، دیگر اشتباه نمی‏کند و صادقانه برای خود تصمیم می‏گیرد.
نویسنده در این رمان از آدم‏هایی سخن می‏گوید که بار گذشته فردی و جمعی خویش را بر دوش می‏کشند. عده‏یی را جنگ، عده‏یی را کوته‌نظری و عده‏یی را جاه‏طلبی متاثر ساخته و هیچ‌یک توانایی برون‌رفت از شرایط حاکم بر خود را ندارند. در این رمان آدم‏ها بارها به عکس و تصاویر رجوع می‏کنند، یا به بیان دیگر این عکس‏ها هستند که حضوری مداوم در زنده‌گی آنان داشته و آن‌ها را به یادآوری گذشته، بازروایی وقایع و قضاوت درباره صاحبان تصاویر وا می‏دارند.
تصاویر ذهنی نیز از جنس همین عکس‏هاست که در پس ذهن بازمانده‌گان نقش بسته و حرکت و پویش و اراده را از آنان ستانده است. پیکولا زمانی که خود را از چنبره خاطرات و احساسات متناقض عشق و نفرت و تردید و … رها می‏کند و راه به اتاق بوچر می‏یابد، می‏تواند مسیر سرد و سرنوشت مبهم خود را به‌دست خویش تغییر دهد؛ حتا اگر آن مسیر و سرنوشت هملت‏وار به مرگ منتهی شود.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.