نگاه انتقادی به غرب از چشـم‌ انداز فرانسـه و آلمـان

گزارشگر:عبدالبشیر فکرت بخشی ـ استاد دانشگاه کابل/ دو شنبه 19 دلو 1394 ۱۸ دلو ۱۳۹۴

بخش نخسـت/

mandegar-3درآمد
روزگار ما را می‌ توان روزگار قحطیِ اندیشه دانست. اندیشیدن در این سرزمین، از دوردست‌ ها به این‌ سو، همواره در «گمنامی» و «نبودن» به‌سر برده است. اثرهایی که در کشور و زمانِ ما، به‌ویژه در ساحات اکادمیک، به چاپ می‌ رسند، بیش از همه، فراچنگ‌آوری مطالب مختلف از منابع گوناگون و تألیف آن‌ها به شکل یک اثر مطبوع ا‌ ست که نوآوری و خلّاقیتِ چندانی در آن‌ها به چشم نمی‌ خورد. تألیف چنین آثاری را – قطع نظر از سودمندی‌ هایی که قطعاً با خود به همراه می‌ آورد – می‌ توان نتیجۀ افکار گوناگون، و حتا ناهمگونِ دیگران دانست. معایب و محاسنِ چنین آثاری نیز علی‌ الاصول ـ به‌دلیل آن‌که فرآوردۀ فکر جمع‌آورندۀ آن نیست ـ به آن‌هایی برمی‌ گردد که منشای اولی و اصیلِ آن فکر به حساب می‌ آیند.
در جغرافیای ما کمتر کسی شجاعتِ اندیشیدن دارد و آموزۀ رهایی‌ بخشِ ایمانوئل کانت را «شجاعتِ اندیشیدن داشته باش!»، سال‌هاست در گردونه‌ های تقلید و دنباله‌ روی، به باد فراموشی سپرده‌ اند. کم‌ اند آنانی که جرأتِ اندیشیدن دارند و از خطر کردن در این مسیر نمی‌ هراسند. فکر و اندیشه، علی‌ رغم فاقه‌ ‌ گی‌ هایی که با آن مواجه است، مدعیانِ بسیاری دارد. مدعیان فکر و اندیشه در سرزمین ما تا هنوز هنر اندیشیدن را به‌درستی نیاموخته‌ اند و دو دستی به اندیشه‌ های صواب و ناصوابِ دیگران چسپیده‌ اند. دنباله‌روی فی‌ الواقع امر نامیمونی نیست، و چه بسا در مواردی که آگاهانه و محققانه صورت گیرد، رهگشا نیز باشد. اما آفت کلان دنباله‌ روی ‌ بنا بر گواهی تاریخ – آن است که دامن اندیشیدنِ آزاد را از بساط ذهنِ آدمی برمی‌ چیند و خانۀ ذهنِ او را به انبار انباشته‌ های فکر دیگران مبدل می‌ سازد.
اندیشیدن مزید بر شجاعت، تمرین و ریاضت نیز می‌ طلبد، ارزش‌ هایی که حتا مدعیان روشن‌ فکری نیز بهرۀ کمتری از آن داشته‌ اند. فقدان رویکردِ انتقادی، و دیدِ یک‌ پارچه و سطحی به قضایا باعث شده است تا مسایل به صورت کلی ردّ ویا پذیرفته شوند و جایی برای تعاملِ معقول و آگاهانه باقی نگذارد. حتا گاهی تحصیل‌ یافته‌ های چیزفهم نیز چونان طیف‌ های افراطی، به قضاوت‌ های کلی و پیش از فهم متوسل می‌ شوند و با آن‌که عنوان گران-سنگ روشن‌ فکر را یدک می‌ کشند، و بی‌ آن‌که بدانند، در ورطه‌ ی جمود و تحجر فرود می‌ آیند.
نبودِ اندیشه، به ویژه اندیشۀ انتقادی را می‌ توان زمینه‌ ساز تقلید و بن‌ بستِ فکری دانست. تقلید از این و آن، درد مزمن و بی‌ وقفه‌یی‌ ست که همواره از رهگذر آن رنج برده‌ ایم. فقدان نگاه انتقادی عمدتاً باعث می‌ شود تا مفاهیم و ارزش‌ ها از حرکت باز مانند و روزنه‌ ها به روی استبداد گشوده شود. خردورزی نقّادانه با تقلید و تعبد سازگاری ندارد، بلکه برعکس، آن دو را سدّی در برابر پویایی اندیشه می‌ انگارد. چه بسا که تقلید در برابر خلّاقیت و پویایی اندیشه قرار گیرد و قافلۀ دانش بشری را که رو به آینده می‌ رود، لگام بزند. تقلید با این خصلت، آفتی‌ ست که بایست دیوارهای فراایستادۀ آن را فروکوفت تا کاروان دانش بشری راهش را به سوی آینده بازیابد.
نبشته‌ یی که پیشِ رو دارید، «نگاه انتقادی به غرب، از چشم‌ انداز فرانسه و آلمان» نام دارد و یافته‌ های تحلیلیِ نویسنده را از دریچۀ این دو کشور نشان می‌ دهد. روح کلی اثر – چنان‌که از نام آن پیداست – استوار بر نقّادی‌ ست. نقادی از وضعیت حاکم غرب و نشان‌ دهیِ نقاط آسیب‌ پذیر تمدن غربی – بدون توجه به محاسن و مزیت‌ های آن – را می‌ توان روحیۀ اصلی این اثر در نظر آورد. ممکن است تمامی، و یا پاره‌ یی از نقدهای وارده بر غرب، بر جامعۀ ما نیز صادق آید؛ اما به آن نپرداخته‌ ایم. نگاه انتقادی به غرب به معنای تبرئۀ ما از چنین نقد و نظرهایی نیست. روی سخن در این مقام متوجه غرب است و سنجش وضعیت حاکم بر ما را به فرصتِ دیگر و فراخ‌ تری واگذار می‌ کنیم.
حقیقتاً‌ امروز ما با غرب مواجهیم و سه طیفِ زیر را می‌ توان نشانه‌ های مواجهۀ ما با واقعیّت غرب دانست.
۱٫ ‌ غرب‌ گرا: آنانی‌ اند که تمامی مفاهیم و ارزش‌ های غربی را مقدس می‌ شمارند و به پیمودنِ مسیری تأکید دارند که غرب گام به گام به لحاظ تاریخی پیموده است.
۲٫ غرب‌ ستیز: آنانی‌ ‌ اند که هر چه را از غرب می‌ آید، مطرود و دورانداختنی می‌ دانند. اینان با فرورفته‌ گی در گذشته و با پیش‌ فرض‌ های ضخیم دینی به چنین ستیزشی دوام می‌ بخشند.
۳٫ تعامل‌ گرا: آنانی‌ اند که به تعامل معقول و آگاهانه با غرب باور دارند و راه‌ حل را در داد و ستدِ‌ عاقلانه با غرب می‌ بینند.
به هر روی، هر سه رویکرد مزبور مسبوق بر فهم و شناخت عمیق از غرب است. نه پذیرشِ قبل از فهم راهگشاست، و نه هم ستیزش ناآگاهانه موردِ قبول می‌ افتد؛ تعامل معقول نیز جز در پرتو شناخت و آسیب‌ شناسی دقیقِ غرب میسر نیست. نگاه انتقادی کمک می‌ کند تا غرب از سکوی قداست و عصمت فرود آید و موضوع سنجش خرد نقّاد قرار گیرد. ممکن است این نقّادی خود موردِ نقد قرار گیرد و آن نقد نیز موردِ نقد دیگر…، و بدین‌ سان، اندیشه پویایی‌ اش را از دست نمی‌ دهد و حرکتش را مستدام می‌دارد.
فردگرایی و قانون‌ مداری
فردگرایی را به عنوان یک نظریۀ فلسفی ـ که گاه با اومانیسم مترادف خوانده میشود ـ در کتابها خوانده بودم، اما با آن به عنوان فلسفۀ اجتماعی و عینیت‌یافته آشنایی چندانی نداشتم. هنوز سخن کارل پوپر که فردگرایی را روح اصلی و همیشه‌حاضرِ تمدن غربی میدانست، در ذهنم بود؛ اما فردگرایی را در عمل و در رفتار، در پاریس پی بردم و بازتاب اجتماعیِ فردیت را در آن‌جا تجربه کردم. همه کس سر در گریبان خود است و فرصتی برای تماشا نمی‌یابد. رفتارها ظاهراً سریع و چابک است و شتاب گامهای یک فرانسه‌یی را نمیتوانم با یک فرد جامعۀ خودم قیاس کنم. اما این شتاب برای چی و به سوی چه هدفی؟ به‌درستی روشن نیست. همه شتابزدهاند و یا شاید برای من شتابزده به نظر میآمدند. همه بیمحابا گام برمیداشتند، نه به سوی خویشتن خویش، نه به سوی کلیت سرنوشتِ خویش و نه هم به سوی تعالی و درون، بل به سوی اتوبوس و مترویی که از راه میرسد… لحظاتی به یاد نقل قول شریعتی از سن سیمون افتادم:
انسان این مراحل را گذراند، این خصوصیات را در تمدن جدید دارد، به مراحل مختلف رسید و بالاخره و بالاخره و بالاخره به جایی رسید که دیگر امروز در انتظار هیچ چیز نیست، در آرزوی هیچ حادثه‌ یی و ایده‌ آلی نیست و چشم به‌ راه هیچ چیزی نیست جز رسیدن اتوبوس .
آری، اینگونه بود. همه با هوشیاری در غفلت میرفتند و با شتابناکی تمام، چرخۀ زندهگی را شتابناکانه دوران می‌بخشیدند. چرخ زنده‌گی به‌شدت در گردش بود و انسان‌ها پُرزههای بیجان، اما متحرک دستگاه بزرگِ حیات قرار گرفته بودند. انسان فرانسه‌یی با پرسش از سرنوشت بیگانه است و چنان به نزدیک میبیند که فرصتی برای تماشای منزلهای دور را از دست داده است. او با امورِ جزیی، محسوس و روزمره چندان دست به گریبان است که قدرت هضمِ پرسشهای کلان و کلی متافزیکی را ندارد. او نمیتواند به کلیت دستگاهی که در آن به مثابۀ یک پرزۀ کوچک نقش ایفا میکند، بنگرد و فراغتی نیز برای این کار نمییابد. او فقط به لحظه‌هایی می‌ نگرد که مقطعی، گذرنده و ناپایدارند و کلیّتِ صحنۀ زندهگی و مسیر تاریخ از ساحت دید چشمانِ او غایب است.
قانون‌مداری وجهۀ دیگر زنده‌ گیِ غربی‌ ست. اصل احترام به قانون را می‌ توان ماهیتاً یک اصل اخلاقی در نظر آورد و پای‌ بندی به قانون – در صورتی‌ که قانون متضمن عدالت باشد – یکی از ارزش‌ های اخلاقی به شمار می‌ آید. انسان غربی به فضایل اخلاقی بسیاری آراسته است. راست‌ گویی و راست-کیشی عموماً در میان آن‌ها جا افتاده است و بی‌ آن‌که متوجه باشند، راست می‌ گویند و عمل خلاف انجام نمی‌ دهند. به همین‌ سان، بی‌ غرضی و آسیب-نرسانی نیز از ویژه‌ گی‌ های شخصیتیِ آن‌هاست. هیچ‌ کس به دیگری صدمه نمی‌ رساند و فکر اذیتِ دیگران نیز در آن‌ها نزدیک به صفر است. وظیفه-شناسی، احترام به قانون و انسان‌های دیگر را می‌توان از شاخصه‌ های رفتاری آن‌ها به شمار آورد.
این فضایل در غرب به عادتی همیشه‌ گی تبدیل شده است و هر فردی به‌صورتِ خودکار و خودانگیخته، به آن پای‌ بندی دارد. آن‌ها در چنین فضایی پرورش یافته‌ اند و با چنین ارزش‌ هایی بزرگ شده‌ اند. بنابراین، نمی‌ توانند از آن عدول کنند و عملاً بدان پای‌ بندند. ارزش‌ های اجتماعی در غرب، بیش از آن‌که یک امر ارادی و اختیاری باشد، نوعی عادت است که به آن خو گرفته‌ اند و جوش خورده‌ اند.
روح تمدنِ غرب – چنان‌که پوپر گفته است – فردگرایی‌ ست و این تمدن با چنین روحی به حیاتِ خود ادامه می‌ دهد. اگر بی‌غرضی در کارِ دیگران را یک ارزش در نظر آوریم، با فردگرایی که تکیه و توجه به خود را اصل می‌ پندارد، قرابتی تام می‌ یابد. بی‌ غرضی علی‌ رغم پیامدهای مثبتِ آن، گاهی به بی‌ تفاوتیِ غرض‌ آلودی می‌ انجامد که ویرانگر و غیرانسانی‌ ست. بی‌ غرضی نسبت به دیگران باعث می‌ شود تا دامن برخی ارزش‌ های دیگر اجتماعی چون حس تعاون، خیرخواهی و دستگیری از درمانده‌ گان به‌صورت چشم‌ گیری برچیده شود. نبود حس تعاون و تکافلِ اجتماعی سبب می‌ شود تا روابط اجتماعی توسعۀ چندانی نیابد و در دایرۀ محدودی قرار گیرد. اما فردگرایی به پیامدهای اجتماعی خویش کاری ندارد، بلکه معطوف بر مصالح فردی-ست و به اصل اصالت فردیِ خویش متعهد است.
بی‌ ‌ غرضی در غرب، همان بی‌ توجهی و گاهی ‌ هم، بی‌ تفاوتی در برابرِ دیگران است. این مسأله باعث شده است تا خویشاوندان و همسایه‌ گان نیز از وضع و حالِ همدیگر بی‌ خبر بمانند. در این‌جا (آلمان و فرانسه) سال‌ ها می‌ گذرد، اما صاحب منزل، همسایۀ دربه‌ دیوارش را نمی‌ بیند و نمی‌ شناسد. همسایه‌ گان در شادی و اندوهِ یکدیگر سهیم نیستند و روابط میان‌شان خشک و قراردادی‌ست. حتا برادران نیز پس از مدت‌ های مدیدی ممکن است یکدیگر را حضوری ملاقات نمایند و غالباً از طریق وسایل ارتباطی با هم سخن می‌ گویند؛ آن‌هم پس از ماه‌ ها و حتا سال‌ ها. سلطۀ غیر قابل انکار وسایل ارتباطی باعث شده است تا روابطِ حضوری به ارتباط غایبانه و از راه‌ ِ دور تحوّل پذیرد و نیاز به ارتباط حضوری میان دو طرف ویا چندین طرف را به حداقل کاهش دهد.
تکنالوژی علی‌ رغم سهولت‌ های فراوانی که فراهم آورده است، معایب بسیاری نیز در باب ارتباطات انسانی برجای گذاشته است و روابط انسانی را در پاره‌ یی از موارد، دچار گسست‌ واره‌ گیِ عجیبی ساخته است. وقتی بی‌ غرضی توأم با ارتباطات مجازی و غایبانه، دست در دستِ هم می‌ دهند، بی‌ تفاوتی-های بیشتر و کلان‌ تری را بار می‌ آورد که به پیوسته‌ گی و تعاون اجتماعی آسیب می‌ رساند. سلطۀ وسایل ارتباطی بر زنده‌ گی غرب چنانست که انسانِ غربی را از رابطۀ حقیقی او با محیط و خودش می‌ گسلد و او را در چنبره‌ یی از روابط مجازی و غیرحضوری محصور می‌ سازد. او دیگر به محیط و پیرامونش نمی‌ نگرد، بلکه دوچشم به صفحۀ رخنامه (فیسبوک) خودش دوخته است و خودش را با کسی که فرسنگ‌ ها ممکن است از او فاصله داشته باشد، می‌ یابد. این‌جاست که تکنولوژی به گُسست از محیط واقعی می‌ انجامد و حواس را با محسوسات دیگر، و دورتری سرگرم می‌ سازد که از واقعیت «اکنون» ما فاصلۀ بسیاری دارد.

علی شریعتی: ۱۳۸۶، انسان بی‌خود، ص۱۱۷، چاپ اول (ایران: تهران- بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی)

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.