نگاه انتقادی به غرب از چشـم انداز فرانسـه و آلمـان

یک شنبه 16 حوت 1394/

بخش هفـــدهم/

mandegar-3انسان چیست؟
پاسخ به این پرسش که هدف از آفرینش انسان چیست، مسبوق بر فهم ماهیتِ انسان است. این‌که انسان چیست و چه تعریفی می توان از او به‌دست داد، مسالۀ درازدامنی ست که تا امروز همچنان مسأله است. انسان در زیر قباب های بسیاری نهفته است که نیل به هستۀ مرکزی او را با دشواری روبه‌رو کرده است. اگر حقیقتِ انسان را واحد بدانیم، وجوهاتِ او را قطعاً‌ نمی توان یکی دانست. انسان چهره های بسیاری دارد که حقیقت وجودیِ او را به نمایش می‌گذارند. او با هر رنگی در چهرۀ دیگری ظهور می یابد و این هزارچهره گیِ انسان است که از او موجودی رازآلود و دشوارفهم درست کرده است.
بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم
خود را به صد رنگ کردیم رسوا
بیدل

انسان را می توان چونان تصویری پنداشت که با نگریستن از زاویه های مختلف، چهره های مختلفی از خود نشان می دهد. زاویه های دید به انسان نیز بی‌شمار است و به تبع آن، انسان نیز چهره های بی شماری از خودش به نمایش می گذارد. این بی شماریِ چهره ها باعث شده تا کنه و حقیقتِ انسان به محاق برود و جوهر اصلیِ او در تعریف نگنجد.
اولین تعریف از انسان را در فلسفه می توان با ارسطو آغاز کرد. ارسطو انسان را حیوانِ ناطق تعریف کرده بود. ارسطو معتقد بود که تعریف حقیقی، همان تعریف حدی است. از دید او، تعریفِ حدی زمانی تام پنداشته می شود که شامل جنس قریب و فصل قریبِ معرّف باشد. ارسطو با همین پیش-فرض به سراغ تعریفِ انسان می رود و انسان را حیوانِ ناطق تعریف می کند. در این تعریف، انسان «موضوع»، حیوان ناطق «محمول» و «است» رابط میان آن دو است. عبارتِ حیوانِ ناطق را می توان ترکیبِ اضافی نامید که بر موضوعِ انسان حمل گردیده است و انسان نیز موضوع ترکیب حیوان ناطق قرار گرفته است. ارسطو حیوان را جنس قریب انسان، و ناطق را فصل مساوی او در نظر داشته است. ظاهراً مفهوم انسان را از دید ارسطو – چنان‌که از تعریف او برمی آید – می توان به دو مفهوم حیوانیت و نطق تجزیه کرد. ترکیب حیوان ناطق – که بنا بر تعریف ارسطو تعریفِ حقیقی به شمار می رود – را می توان تفصیلِ مفهوم انسان در نظر‌ آورد و با آن، به پرسش از ماهیت انسان پاسخ داد.
ارسطو که در باب شناخت جهان، جهان را به هیولا و صورت تقسیم کرده بود، سعی کرد انسانی بدین پیچیده گی را نیز با جنس قریب و فصل قریبِ آن به حیوان ناطق تعریف کند. قوۀ ناطقۀ ارسطویی، بیان را نمی رساند، هرچند در معنای لغوی و در نگاه اولی ممکن است چنین به نظر رسد. شارحین ارسطو و فیلسوفان مسلمان، از کندی تا ابن رشد و طوسی، اکثراً منظور از نطق را همان عقل دانسته اند. اما دیدگاهی نیز وجود دارد که منظور از نطق را همان بیان پنداشته و رابطه آن را با عقل نیز مورد توجه قرار داده است.
امر قل زین آمدش ای راستین
کم نخواهد شد، بگو دریاست این
مولوی

«گفته ها خاتمه می یابد، اما گفتن نهایتی ندارد». این سخن از ابراهیم دینانی ست. خداوند برای انسان توانایی بیان داده است [الرحمن: ۴] و همین ویژه-گی است که دانش بشری را استمرار بخشیده است و با آن، تجربیات تاریخی و احوال گذشته گان، به ذخیرۀ بزرگی از دانش و آگاهی مبدل شده است. حرکت جوامع در بستر زمان، به فربه ترشدنِ تاریخ و آگاهیِ تاریخی می انجامد و تاریخ روی هم رفته، با رشتۀ بیان از گذشته به حال، و از حال رو به آینده در حرکت است. بیان را نمی توان صرف در چهار دیوارِ زبان محصور ساخت، بلکه گسترۀ بیان بسی بیشتر از این هاست و با زبان به معنای عامِ کلمه قرابتِ تامی می یابد. بیان، شامل وضع و حالِ انسان و جهان نیز می شود و عمدتاً فراتر از زبان، کلیتِ هستی و جهان را نیز زیر سقفِ خودش جمع می آورد.
انسان یکی از پیچیده ترین مفاهیمی ست که در نگاه اولیه، برای هر فرد انسانی ممکن است ساده به نظر آید؛ اما همین که پای تعریف انسان به میان می -آید، این مفهوم سادۀ اولیه، چندپهلویی و ابهامِ حیرت آوری به خود می گیرد که تا آن زمان ناشناخته بوده است. اگوستین در بابِ زمان گفته بود: من می-دانم زمان چیست، اما نمی توانم آن را بیان کنم . مفهوم انسان نیز – علی رغم عینیت خارجی آن – از سنخ چنین مفاهیمی ست. همه می دانیم که برای تعریف، شرایطی در نظر گرفته شده است که یکی از آن‌ها روشن تر بودن و روشن گر بودنِ معرِّف است. به تعبیری روشن تر، معرِّف باید از معرَّف روشن تر باشد و موضوع تعریف را بیش از پیش روشنی بخشد. با این وصف، مفاهیمی را که در کمال وضوح قرار دارند و مفهومی روشن تر از آن‌ها وجود ندارد، نمی توان تعریف کرد. مثلاً در پرسش از ماهیتِ شناخت، نمی توان تعریف روشنی از آن به‌دست داد؛ زیرا مفهومی روشن تر از شناخت وجود ندارد تا شناخت را با آن به تعریف بگیریم. شناخت خود روشن ترین مفهوم است و به‌دست دادن تعریف از آن، تحصیل حاصل خواهد بود. از سویی هم، به‌دست دادن تعریف حقیقی خود مسبوق بر شناخت است و دست زدن به چنین تعریف مستلزم دور خواهد بود.
منظور از این گفتار این که، انسان نیز به لحاظ دشواری تعریف آن، با مفهوم شناخت بی شباهت نیست و به‌دست دادنِ تعریفِ جامع و مانع از وی، کار ساده‌یی به نظر نمی رسد. انسان به تعبیر ابوالمعانی، گرهی ست که هرچه بازتر شود بیشتر می پیچد و این امر، تعریف از انسان را با دشواری روبه‌رو ساخته است.
پُرواضح است که یکی از انواع تعریف، تعریف به لوازم و صفات است. در چنین رویکردی، شی با وصف لازمِ آن تعریف می شود و اوصاف آن شی، محمولات فلسفیِ او را شکل می دهند. اگر اوصافِ انسان را محمولِ آن قرار دهیم و با این روش دست به تعریف انسان بزنیم، بازهم با دشواری روبه‌رو خواهیم بود. زیرا انسان دارای یک یا چند وصف متفاوت، یا هم نشین نیست که حمل همۀ آن‌ها بر انسان بلااشکال باشد، بلکه اوصاف متباین، و گاه متقابلی به او نسبت داده می شود که تعریف از انسان را با تناقض گویی در بابِ انسان مواجه می سازد. به برخی اوصافی که قرآن به انسان نسبت داده است توجه کنید:
۱٫ به یقین، انسانِ حریص و کم‌طاقت آفریده شده است؛ [معارج: ۱۹]
۲٫ که انسان در برابر نعمت های پروردگارش بسیار ناسپاس و بخیل است؛ [عادیات: ۶]
۳٫ …او بسیار ظالم و جاهل بود؛ [احزاب: ۷۲]
۴٫ انسان (بر اثر شتاب‌زده‌گی) بدی‌ها را طلب می‌کند آن‌گونه که نیکی ها را می‌طلبد، و انسان، همیشه عجول بوده است؛ [اسراء: ۱۱]
۵٫ و هنگامی که در دریا ناراحتی به شما برسد، جز او، تمام کسانی را که (برای حل مشکلات خود) می‌خوانید، فراموش می‌کنید؛ اما هنگامی که شما را به خشکی نجات دهد، روی می‌گردانید، و انسان بسیار ناسپاس است؛ [اسراء: ۶۷]
۶٫ آیا انسان نمی‌داند که ما او را از نطفه‌یی بی‌ارزش آفریدیم؟! و او (چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد که) به مخاصمۀ آشکار (با ما) برخاست؛ [یس: ۷۷]
۷٫ چنین نیست (که شما می‌پندارید) به یقین انسان طغیان می‌کند، از این‌که خود را بی‌نیاز ببیند. [علق: ۶-۷]
به همین سان، ما همواره با انسان‌هایی با صفات مختلف، و گاه متضاد روبه‌رو می شویم که این واقعیّت، تعریف انسان را با واسطۀ صفات او، با سختی روبه‌رو می سازد. نسبت دادن چنین صفاتی به انسان، گاه این گمان را پدید می آورد که گویی انسان موجودی شریر و پست سرشت است و سعی در راه اصلاح او، مبارزه با فطرت طبیعیِ او خواهد بود. اما با مداقّۀ بیشتر، بسیاری از اوصافِ این چنینی در نفس الامر زشت نیستند، اما کاربستِ آن‌ها موقع شناسی یی می خواهد که همه گان بدان واقف نیستند. تعریف انسان با اوصاف – هر چند محمولات وصفی انسان در بیان مصادیق او کمک شایانی می رساند – به دلیل تکثر و گاهی تقابل این صفات، با دشواری روبه‌رو است.
از ارسطو – به عنوان فیلسوفِ عقل گرا – انتظاری جز این تعریف از انسان نمی رفت. او که دایرۀ المعارف علوم فلسفی بود، نمی توانست انسان را با فصل دیگری غیر از نطق (عقل) تعریف کند؛ جز این‌که وی انسان را به مدنی الطبع نیز تعریف کرده بود. این انتظار که ارسطو انسان را صرف به حیوان ناطق و یا مدنی الطبع تعریف نمی کرد، به گزافه است؛ هرچند چنین انتظاری از یک فیلسوف اجتماعی و یا فیلسوف هنر بی جا نخواهد بود. دکتر حلمی می نویسد:
ارسطو در گذشته انسان را به حیوانِ ناطق، و باری هم به حیوانِ مدنی‌الطبع توصیف‌ کرده بود، اما فلاسفۀ امروز، انسان را به حیوانِ صنعت‌گر (Homo Faber) توصیف کرده اند. معنای سخن این است که فلاسفۀ قدیم و در رأس آن‌ها ارسطو، به انسان در بُعدِ اندیشه‌وریِ او توجه کردند که وی را به معرفتِ حقایقِ اشیاء رهنمون می‌شود. همچنان توجه به رفتارهای بشر برای شناختِ خیر و شر و تحدید غایتِ رفتارِ اخلاقی، موردِ توجه فلاسفۀ قدیم بوده است. در این میان، فلاسفۀ معاصر موردِ سومی را نیز در تعریفِ انسان افزودند که به انسان در بعدِ خلّاقیت او توجه دارد و وصفِ صنعت‌گری و ابداع‌گری بشر را نیز شامل می‌شود. از آن‌جایی‌که انسان، خلاّق و ابداع‌گر است، این خصیصه، آن‌چه را وصفِ کمال و جمالِ بشری آفریده است نیز در بر دارد. از همین‌جاست که علمِ فلسفی جدید که به علم الجمال (زیبایی‌شناسی) شهرت دارد، ظهور می‌کند .
آری! انسان را نباید تنها ناطق و مدنی الطبع به شمار آورد، بلکه ابداع و خلاقیّت را نیز باید بر فصل های تعریفِ آن افزود و او را به «حیوان ناطق مدنی-الطبع ابداع گر» تعریف کرد. با این همه، انسان پیچیده تر از آن است که بتوان با توجه به بُعد اندیشه وری، اجتماعی و ابداع گری او، تعریف جامعی از وی به‌دست داد. اگر این تعریف از انسان را تام و کامل بدانیم، تعریف شوپنهاور که «انسان حیوان متافیزیک است» چه می شود. شوپنهاور – چنان‌که علّامه سلجوقی توجه داده است – با همۀ بدبینی هایش، انسان را حیوان متافیزیک می خواند؛ حیوانی که دریچه های درونِ او به صوب عالم برین گشوده است. شاید همین نکته ولتر را واداشته است که بگوید: اگر خدایی نباشد، باید آن را بسازیم . ولتر – به لحاظ نظری – به این نکته که خداپرستی و وصل شدن به عالم برین، از طبیعی ترین نیازهای بشر است، معترف است و دین فطری یی را که در آموزه های اسلامی از آن سخن رفته، به خوبی دریافته است. راست گفته اند که حقیقت خواستۀ همه است، اما وقتی حقیقت کشف می شود، کمتر کسانی به آن می پیوندند. با این بیان، فصل دیگری که در تعریف انسان باید بیفزاییم، متافیزیکیتِ انسان است که می توان از آن به عنوان فطرت دینیِ انسان نیز سخن گفت.

ملیحه صابری نجف‌آبادی: ۱۳۸۹هـ ش، تاریخ فلسفه به زبان ساده، اگوستین، چاپ اول (ایران: تهران- سمت)
امیرۀ حلمی مطر: فلسفۀالجمال، مترجم: عبدالبشیر فکرت بخشی، ص۳ (مصر: قاهره- دارالمعارف)
ویل دورانت: لذات فلسفه، ص۴۳۷

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.