پرسش های بی پاسخ، عفیف باختری/ نگاهی به گزیده ی «پدرشعرجهان» اثر زنده یاد عفیف باختری

روح الله بهرامیان/ شنبه 2 سرطان 1397/

بخش نخست/

mandegar-3درآمد
چراهنگام مواجهه با چکامه های عفیف باختری دچار هراس وپرسش می شویم؟ می توانست این نوشته با این سرخط ادامه یابد، اما جای خالیِ درد وهراس در کار های او و این تبصره خودیافته ام به عنوان یک مخاطب -که قرار است آن را با دوستان درمیان بگذارم- نا گفته و نانوشته می ماند. پرسش های عفیف باختری پرسش-های ساده وسطحی نیستند، و نه هم هستی شناسانه؛ پرسش های حیرت برانگیز، وحشتناک و عمیق‌اند و از این لحاظ شدیداً فلسفی؛ چون با شعر عفیف همواره به این چرای فلسفی شوپنهاور خود را مقابل می بینم که می-گفت:«آن هایی که در صدد پرسش از وجود خود و درحیرت وجود جهانِ هستی نیستند، ازنظر ذهنی کمبود دارند.» (شوپنهاور،۱۳۸۶: ۳۳) عفیف دقیقا شعرهایش را چنان پدیده های با علامت سوال درنقطه ی تلاقی این دو وجود(خود وجهان) پرورید و بارور کر وتا حدودی درد و هراس شرقی را با پرسش های انسان غربی درهم آمیخت.
البته بحث هراس وپرسشِ آمیخته با نوعی حیرت، در ادبیات فارسی همواره مطرح بوده است؛ و شاید در هر ادبیاتی.اگر چه پرسش- به باور بعضی از فلاسفه- دیرتر به سراغ گشودن رازآلوده گی و معمای حیات رسیده؛ اما پیوسته وجود داشته است.
پرسش در جهان بشرِ غربی از عینیت ها، شکل می گیرد؛ چنان که حیرت در بستر اندیشه ی شرقی اتفاق افتاده است، واین اندیشه وسخن چنان دو روی یک سکه باهم رابطه ی تنگاتنگ دارند. نوشته ی حاضر برای آنکه در صدد بررسی نسبتاً ادبی تر به کارهای عفیف است، نمی خواهد وارد تقدم و تأخر اندیشه وزبان یا معنا وفورم شود، درپی آن هم نیست تا درد و حیرت را پدیده های شرقی وپرسش و فلسفه را پدیده های صرفاً برخاسته از غرب ثابت کند. برای همین عامدانه از پرداخت به این مسأله پرهیز می کند.
واضح است که پرسش های عمیقی که گاه از تقدیر وگاه از نیستی وجهان در ذهن وزبان غفیف باختری شکل گرفته است، نمی تواند از ورود به رویکرد فلسفی جلوگیری کند. و این امر که هراس و وحیرت بشرِ شرقی و فلسفه و پرسش آدم غربی قابل تفکیک نیست نیز، مسأله ی این نوشتار نخواهد بود.

۱- پرسش های بی پاسخ عفیف باختری
همه می دانیم که در شش سال اخیر که چراغ انجمن ها در بلخ خاموش شد، پاتوق عفیف باختری برای کسانی که می خواستند پیرامون ادبیات صحبت کنند، جدی ترین کارگاه وبرترین کانون شعر وادبیات آن سامان محسوب می شد. عفیف استوارترین کارهایش قبل از مرگی که به باور من از آن خبر داشت؛ درهمین کارگاه بدون اسم ورسم سرود. گزینش نام پدرشعر جهان – نسخه ای که مبنای کار من است* نیز آگاهانه و مال همین دوره است که به پیشنهاد دوستان وموافقت خود اش گذاشته شد.
ازچه خود را پدر شعر جهان پندارم
من که زن دارم وبابای دوسه فرزندم(باختری،۱۳۹۶: ۵۶)
واین خود برای ما معنایِ بودن عفیف درمیان ما و درسرزمین شعرِ جهان را می رساند. در مرکزیتی که پاتوق محقری بیش نبود ولی او درآن خلوت دل خواسته برترین های سینمای هالیود را به تماشا می نشست، بزرگترین شاعران جهان را با رمان های کلان عالم می خواندوشعر وچکامه را صدا در صدای بشر زمزمه می-کرد. توب بازی تماشا میکرد وبا پُک سیگارش به همه به استعاره می فهماند (دود است پس هستم) واین منشور فلسفی بودن اش بود.
نخستین شعری که این اثر با آن آغاز می شود بی مناسبت بااین منشورنیست:
مردیم ومن هنوز گمانم که زنده ام
آن قدر زنده ام که گرفته ست خنده ام
که ظاهراً زنده گی را وادامه را با مرگ آغاز کرده است و چنان صحنه های هولناک یک فلم، به انزوا و بودن خودش در این کانون خندیده است؛ اما اگر معنای ظاهری انزوا را یدک نکشیم و آنرا مصداق تنی وبدنی ندهیم که واقعاً عفیف باختری هیچ گاه در کابل وهرات، وتهران ومشهد نبود. بودن در معرفت بشری و پرداختن به کلی ترین دغدغه های نسل بشر فرارفتن از انزوا و دست یازیدن به راز جاودانه گی وجهانی شده-گی است. عفیف باختری با این امتیاز و خلاف دوستان جهانگرداش منظم وبا وسواس کار کرد. تا توانست مخاطبین اشعارش را به سطح قابل ملاحظه ی افزایش دهد. هرچندروح اگزستانسیال که حاصل فیلم دیدن ها و مطالعات ش بود، با روح نهیلیسم آرام و اخلاق بودیزم که حاصل زنده گی فقیرانه ی شرقی او بود، فضا را طور دیگری برایش تلخ وتاریک کرد و شعر او را به سوی ناامیدی، هراس وپرسش پیش برد. ولی دیده شد که تا آخرین کارها از بودن در کنار طبیعت سخن گفت.و ارتباط اش را با مخاطب به وسیله ی هنر پرشس حفظ کرد.
فراتر از این تا می توانست از مناسبات خانواده گی و اشتراکات اجتماعی دست کشید. .ولی درد اش را نه با فریاد وناله که با پرسش به متن ومخاطب سرایت داد واین هنر کار او بود که هیچ‌گاه به خاطر پسند ورضای این وآن شعر نسرود. دریک کلام عفیف به آنچه از ذات او سرچشمه می گرفت صادق ماند.
برای همین به جای دوست دختر به مادرش فکر کرد وسرود؛ که این اوج نجابت وی‌است.
مادر چه فکر می کند آیا من آدمم
از گاو بدتراست دوشاخ درنده ام
از همه مهم تر عفیف باختری در نقطه ی اتصال فلسفه با شعر برای همیشه از این بزنگاه دست کشید. وتازه با عبور ازجهان چراها به وسعت چگونه ها ما را دعوت می کرد که نفسِ خسته وهلاکش تا ابد خاموش شد واین نکته که آیا او می توانست این پرسش های فلسفی را پاسخی هم دست وپا کند، او را از مقایسه کردن با ناصر خسرو آن جهان سوخته ی هم وطنش باز می دارد ؛ اما، لرزه ی که او در بنای زنده گی اشرافی و مقرراتی انداخت و فاصله ی که از مشارکت اجتماعی گرفت، شباهت های را با بودا در ذهن مخاطب ایجاد می کند.
خرد ناآرام،سکوت وسایه ی طبیعت وجهانی از رمز و راز انسانی که به سوی درنده شدن وعالم حیوانی در حرکت است، فضای اشراقی و انزوای صوفیانه ی را آفریده که از جهات فراوانی اصالت شرقی دارد.
ترا دربین اجسادی که می پوسند در پاییز
تمام روز گشتم برگ ها را زیرو رو کردم

۲- هراس در پرسش ها
عفیف باختری دنیای به هم آمیخته و تودرتویِ را که درشعر فارسی زیبا بود، دچار پرسش کرد. برخلاف قصیده سرایان که بدویت وسلطنت را درکنار هم زیبا می دیدند و حتا شاعران معاصر ما که در یک کار هم از جهان ماشین ومجاز وهم ازعالم مُثل وطبیعت حکایت می کنند. بی دلیل نگران آرامش خاطرش نبود و ازاین ادغام نا به هنجار، بیهوده نمی هراسید و رنج نمی برد.
درسکوتی که سگ از سایه خود می ترسد
من که باشم که در آرامش خاطر باشم؟
او با نگاه به سکوت پیرامونش که به نظرش به آرامش پیش از طوفان میماند تردید کرد.
شبیه آدمِ برفی من از خورشید ترسیدم
شب از ماهی که در مرداب می تابید ترسیدم
چه برفی بودوطوفانی که یک ساعت نمی خوابید
من از برفی که بر موهام می بارید ترسیدم
عفیف ترس را به همه مستولی کرد، چنان ویتگنشتاین که می گفت «من ازاین که چراجهان وجود دارد؟» درحیرت وهراسم.(استراترن،۱۳۹۰: ۷۴)
ما با شعر عفیف نه فقط با لذت، نه فقط با فهم که با درک نیز طرفیم، درک این وضعیت که یک شاعر کیست؟ ودر چه موقعیت زمانی زنده گی می کند؟ برای همین چه می خواهد بگوید او را با چه گونه اندیشیدنش همزمان درمی یابیم. وشگفتی انگیزتر این که نگرانی او را پیرامون وضع بشر وجهان آینده به وضاحت میدانیم، چیزی که در شعر وآن هم شعر موزون کمتر اتفاق می افتد.

روزی که است مثل دگر روزهای سال
هی می دهند تذکره ها مرده انتقال
این روز برای عفیف از روزهای دیگر متفاوت نیست،که این همه مرده دربرابر چشم او پرده ای از وحشت وحیرت می آویزد، تا ناگزیرش کند که ایراد بگیرد چه تفاوتی دراین روز با آن روز و این جهان با جهان دیروز وجود دارد؟ وبه این اکتفا نکرده پیش تر برود وپوچی توقعات وانتظارات را هم بر رخ کسانی که این توحش را حس نکرده اند، بکشد. از موقعیت همان شاعر تنهایی که همه او را به بهانه ی مردن ترک کرده است ویا به تعبیر دیگر عفیف خود ایشان را مرده می انگارد.
مردی که جبهه رفت و پس آمد به افتخار
سرباز مرده یست که آورده یک مدال
عفیف جهان را باری جبهه وگاهی بیمارستانی فرض می کرد که باید یا با مردن یا با انتقال تذکره هایش بسترهایش را تخلیه کنیم. او باور داشت؛ فراوان اند چیزهایی که هیچ ارتباطی با دنیا ندارند و یکی از آن چیزها خود ما هستیم که با دنیا ارتباط نداریم ونباید هم داشته باشیم. چون به باور او انسان در تقلای رابطه وایجاد رابطه با دنیاست که سرکوب وسرزنش می شود.بار ها شنیدم که میگفت «انسان پرتاب شده در هستی است» همین گونه در سخنان دوستانه اش به قرارداد ها و میثاق ها می خندید. برای فکر کردن به بزرگی وافتخار آن قدر که به کوچکی می اندیشید، وقت نمی گذاشت. او زنده گی را گاهی به بخاری مانند می کرد که از روی گیلاس چای داغش برمی خواست وبیش تر دودی که سیگاراش را کوچک وکوچک تر می کرد، تا نابود کند. البته این نگاه بدبینانه و عدم اشتراک انسانی در دنیا، پیام همه ی کار او نیست وهم اینکه ظاهرا به جهانی سرشار از هیچ رسیده بود.جهان واپسین ونگاه نهایی اش به هستی نبود.
برای همین کسانی که زنده گی را از دیدگاه دیگر مشاهده می کنند نمی توانند با کار عفیف رابطه برقرار کنند و پرسش هایش را جدی بگیرند. حالا این گروه هم حق دارند بدانند واقعاً این همه از کجا می آمد؟ شاید وقتی عفیف در برابر خواسته های دورنی اش بی تفاوت شد، به این خلاء یا سیاه چال وجودی دست یافت که چطور؟ می توان شیفته ی زنده گی بود، اما شیفته ی شعر نبود؛ چنانکه بعدن مفصل تر خواهم گفت او عاشق چیزهای شد که می توانست نابودش کند.
مشروب هرقدر جگرم سوخت می خورم
سیگار هرچه بر سرم آورد می کشم
ویا
تلخی سگرت وتلخی شراب
سخ با هستی من مخلوط است

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.