احمد مسعود: طالبان به هیچ تعهد خود به غیرقرارداد خود با آمریکا عمل نکردهاند.
- ۰۴ جدی ۱۳۹۱
پروین اعتصامى، شاعر ایرانی، دختر یوسف اعتصامالملک آشتیانى، در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ متولد شد.۱ از کودکى زبان به شعر گشود و در آغاز دوره جوانى از شاعران معروف عصر خویش به شمار مىآمد.
زندهگى پروین، به دور از تلخکامى نبود و دو حادثه بزرگ زندهگى وى ـ زندهگى ناموفق زناشویى و مرگ پدر ـ کافى بود تا دل و روح لطیف و حساسِ او را در هم بشکند؛ امّا طبع بلند و روح والاى او این مصیبتها را با متانت و وقارى که شایسته طبایع بلند است، از سر گذراند.
اندیشههاى پروین در دو مسیر کلى جریان داشته که این دو مسیر، در پایان، به وحدتى مىرسند که تمام حیات بشرى را در بر مىگیرد. او در همان حال که فلسفه هستى و راز آفرینش و پیچیدهگى سرنوشت آدمى را در ارتباط با عالم ماوراى ماده در اندیشه خود زیر و رو مىکند، از زندهگى عادى و روزمره انسان و تکلیفِ او نیز غافل نیست.۲
اندیشههاى وى، نو و متضمنِ نکات اجتماعى، اخلاقى و انتقادى است و تمثیلات نغز و اندرزهاى حکیمانه و تفکراتِ او مایه شگفتى است.۳ وى در اشعار خویش، مادرى مهربان، پدرى دانا، دوستى غمخوار و آموزگارى خردمند است. شعر او سرود سوز و ساز ستمدیدهگان و از پا افتادهگان و خشم بر ضد ستمکاران و متجاوزان است.
راز جاودانهگى پروین در این است که شعر و پیام او، شعر و پیامى براى همه انسانهاست.۴
پروین، سرانجام در عنفوان جوانى و در سن ۳۴ سالهگى، در ۱۵ فروردین سال ۱۳۲۰ ش در گذشت و در صحن آرامگاه حضرت معصومه (شهر قم) به خاک سپرده شد. وى در قطعهیى که براى سنگ قبر خویش سروده، مىگوید:
این که خاک سیهاش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخى از ایام ندید
هرچه خواهى سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار بلند
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وى یاد کنند
دل بىدست، دلى سنگین است.۵
پىنوشتها:
۱٫ محمد معین، فرهنگ فارسى، موسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ هشتم، تهران ۱۳۷۱، ج ۵، ص ۱۵۶
۲٫ کلیات دیوان پروین اعتصامى، به کوشش محمد تقى بابایى، کتاب نمونه، چاپ چهارم، ص ۹
۳٫ فرهنگ معین، ص ۱۵۶
۴٫ کلیات دیوان پروین اعتصامى، ص ۱۳
۵٫ همان، ص ۱۵۳٫
منبع: آیینه رشد
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
پروین اعتصامی
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زآن سبب افتان و خیزان مىروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت، مىباید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خّمار نیست
گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بىکلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بىخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیارمردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
Comments are closed.